فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٧٥ - بر قبضه شمشير نشاندى دَبَران را
تحقيق دقيق درباره اين دو تقابل را در فلسفه اولى مطرح كرده است و در آنجا حقّ معنى را چنانكه شايسته است داده است.
حال چون تعريف تضادّ و عدم و ملكه را در اين مورد با تحقيق آنها در فلسفه اولى بسنجيم، مىبينيم كه تضادّ در اين موضع عامتر از تضادّ حقيقى است كه در فلسفه اولى مطرح مىشود. و ملكه و عدم برعكس در اينجا معنى محدودترى دارد.
زيرا كه تضادّ در اين موضع عبارت از تقابل ميان دو امر است كه وجودشان بالفعل در يك موضوع محال باشد. و موضوع بالقوه مىتواند به هريكى موصوف شود، و انتقالش از يكى به ديگرى محال نيست. خواه هردو طرف امر وجودى باشند مانند سواد و بياض، و خواه يكى وجودى باشد و ديگرى عدمى مانند حركت و سكون. و ممكن است ميان هردو وسطى باشد، مانند همان سواد و بياض كه خاكسترىرنگ متوسط بين آن دو است. و ممكن است كه ميان آنها متوسطى نباشد (بطورى كه همواره يا اين باشد يا آن. مانند حركت و سكون. و تواند بود كه موضوع طبيعت جنسى باشد، مانند عدد نسبت به زوج و فرد، يا طبيعت نوعى مانند زن بودن و مرد بودن براى انسان، يا موضوع اعمّ مطلق باشد مانند شىء در مورد خير و شرّ.
و ممكن است كه طريان يعنى عروض هردو بر موضوع على سبيل البدل يعنى بنحو تعاقب و توالى روا باشد، مانند سواد و بياض، يا تقابل بر سبيل اقتسام بود مانند اعجم و ناطق [كه در اينجا تعاقب و توالى روا نيست]. و ممكن است كه در يك وقت موضوع شايستگى هردو را داشته باشد، مانند عدل و جور. و گاه انتقال موضوع از يكى به ديگرى جايز است مانند حركت و سكون، و گاه جايز نيست و آن در صورتى است كه بنحو اقتسام باشد. و شايد كه يك چيز را يك ضدّ باشد، چنانكه حركت و سكون را، و شايد كه بيش از يك ضدّ باشد، چنانكه ضدّ حبن به اعتبارى شجاعت است و به اعتبارى تهوّر.
اما تعريف تضادّ بحسب تحقيق بمراتب خاصّتر از اين است. چه تضادّ فقط درباره دو امر وجودى است كه ميان ايشان غايت خلاف باشد، و در يك موضوع بالفعل جمع نشوند، بلكه بر سبيل تعاقب و تتابع
كاملتر دست يافته باشد. زيرا چنانكه از تحقيقات محقّقان اروپائى در تاريخ فلسفه و نيز از تحقيقات ارسطوشناسان مانند تريكو و ديگران برمىآيد، رساله قاطيغورياس از آثار دوره جوانى ارسطو است. و نسبت به آثار ديگر ارسطو، بسيار ساده نوشته شده است.