ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٦٢ - فصل چهارم در آن چيز كه حقيقت مردم است
لابد باشد در دانستن آن چيز، و دانستن آن جزو سابق بر آن.
پيدا شد از اين سخن كه: بدن به جملگى داخل نيست در آن معنى كه از مردم معتبر است، بلى روا باشد كه محل وى باشد، يا مقوّم [١] در وجود يا مسكن، به آن شرط كه در وى داخل نباشد، بلكه آن معنى چيزى است بيرون تن و اجزاى وى، و حقيقت مردم آن است كه با بدن [ايشان] الف گرفته است، و به سبب بسيارى شعور وى به حال تن، چنان شده است كه گوئيا خود اوست، و از اين جهت دشوار است وى را مفارقت تن. و چه عجب باشد در اين كه ما مىبينيم كه مردم چون با چيزى الف مىگيرد، اگرچه آن چيز بيرون از وى است، مفارقت آن بر وى مشكل مىشود.
و اگر نه، از [ر] وى تحقيق، حقيقت مردم- يا آن چيز كه مردم به آن چيز مردم است، و از مردم آن معنى معتبر است، يعنى آن چيز كه كارهاى مردمى، چون دانستن چيزها، و بيرون آوردن پيشههاى گوناگون از اوست، و آن خير كه اگر مردم انديشه كند، در هستى خود، و از جمله اندامها غافل باشد، وى خود را داند- نفس است.
و پرهيزگارى از شرّ، و اميد داشتن به خيرى كه به حقيقت خير و شرّ، به مردم رسد، يا خيرى و شرّى كه به چيزى رسد كه بيرون از مردم است، و مردم در آن رنج و خرّمى و لذّت، بدان چيز انباز است، جمله از جهت نفس است. و سبب انباز شدن در رنج و راحت با آن چيز كه بيرون از وى است، از شفقتى است يا دشمنى كه وى را با آن چيزى است، يا الفى يا عادتى، يا مانند اين. و لذاتى و خيرى و شرى كه بدن راست، از اين قسم دوم است. يعنى بدن از وى بيرون است، اما به حكم الف و عادت، وى در رنج و راحت با او شريك است.
و آنچه مردم گويند كه: به من خيرى رسيد يا شرى؛ به حقيقت آن خير و شر نه به وى رسيده باشد، كه به نفس او رسيده باشد؛ زيرا كه ما بيان كرديم كه: تن از وى خارج است، و آن جزو كه از تن شخص جزو بدن است، آن نفس است. و خيرات و لذات و راحت كه به بدن رسد، به چيزى رسيده است كه بيرون وى است.
اما مردم، در آن با بدن شريك است، از جهت الف و عادت و شفقت، چنانكه بيان كرديم.
و چون حال چنين باشد؛ اگر مردم انديشه كند كه آنچه حقيقت وى است از توابع بدنى بيزار باشد، و آن پيوند منقطع باشد، و آن انواع لذت و راحت كه وى را به شركت تن بود، اكنون نماند؛ همچنان كه كسى باشد كه لذت و راحتى كه دوستان و برادران وى را بودى، و وى بدان
[١] . در متن عربى «مقوم» آمده، ولى در ترجمه فارسى عبارت طوى است كه «مفهوم» خوانده مىشود.