هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٨٥

از طى دورانهاى «بياض»، رو به زردى نهاده و پس از طى مراحل آن رو به «حمرة» نهاده و هكذا تا برسد به سياهى محض.

٣- همانطور كه بياض و صفرت و حمرت و سواد، انواع متخالف شمرده مى‌شوند، هكذا درجات هركدام از اين انواع، متخالف مى‌باشند و ما بر اثر ضعف، همه را يك ماهيت تصوّر مى‌كنيم.

مقصود از متخالف نوعى، اين است كه هركدام داراى حد و ماهيت خاصّى است و ماهيتى كه از هريك انتزاع مى‌گردد، غير آن است كه از حدّ بعدى انتزاع مى‌شود.

٤- جسمى كه با كيف خاصى از مبدئى به نقطه‌اى حركت مى‌كند، مثلا از سفيدى به سواد مى‌رود، اگر چه در ظاهر مراتب انواع محدود است، ولى از نظر برهان بطلان «جزء لا يتجزى» به انواع بى نهايت تقسيم مى‌گردد، زيرا از نظر حكما حركت قابل انقسام الى غير النهاية مى‌باشد.

اشتباه نشود اين‌كه مى‌گوييم حركت قابل انقسام «إلى غير النهاية» است، مقصود اين نيست كه اين اجزاء انقسامى هم‌اكنون به طور بالفعل موجود است، بلكه منظور اين است كه اجزاء غيرمتناهى بالقوه موجود است. يعنى هرچه قسمت كنيد باز عقلا قابل انقسام است و قسمت به حدّى نمى‌رسد كه ديگر قسمت بردار نباشد؛ زيرا لازم توقّف قسمت ثبوت جزء لا يتجزى و به اصطلاح محقّقين «تتالى آنات» و «تشافع حدود» است.

٥- وجود و ماهيت از نظر وحدت و كثرت دو سنخ مختلف‌