هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٣
نخواهد بود، سنخيت كه شرط اساسى تعريف است، وجود ندارد. زيرا معرّف واقعيتى است كه به حيطه ذهن وارد نمىشود و آنچه در ذهن است، نمىتواند روشنگر واقعيتى باشد كه واقعيت آن خارجيت آن است؛ در اينصورت به قول معروف: «از فريب نقش نتوان خامه نقاش ديد» چگونه مفاهيم بىاثر مىتوانند چهره واقعيتى را كه عين اثر است، بنماياند.
به عبارت ديگر تعريف بايد با جنس يا فصل يا عرض خاص صورت پذيرد و هركدام از اينها از مقوله ماهيت و مفاهيم ذهنى بى خاصيت مىباشد و «وجود» از مقوله ماهيت نيست، بلكه روشنگر ماهيت و مظهر تمام اجناس و فصول و اعراض است و هرگز نبايد چنين حقيقتى را كه از سنخ ماهيت نيست، در جولانگاه ماهيت و مفاهيم جستجو كرد.
ماهيت همان حدود و مبيّن مشخصات ذاتى موجود و روشنگر مرتبه وجودى آن است. مثلا حيوان ناطق و يا حيوان صاهل يا جسم نامى مبين آن است كه اين موجود در چه حدّى از مراتب وجود قرار گرفته است و حدّ يك شيئ، جز يك امر عدمى كه حاكى از اختتام وجود شيئ و نهايتپذيرى آن است، چيزى بيش نيست.
مثلا حدّ يك سطح مربع، جز همان منتهىاليه آن كه دالّ بر فنا و پايانپذيرى آن است، چيزى نخواهد بود و بايد يكچنين حدّى را يك امر عدمى بهشمار آورد و اگر حدّ مربع يك امر وجودى باشد، در اينصورت جزء سطح آن بوده و ديگر حدّ مربع شمرده نخواهد شد.
از اين بيان، حقيقت حدودى كه براى جواهر و اعراض از مجرّد