هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١٦
فلسفى باشد، بلكه يك نوع بحث لغوى است و راه اثبات آن همان مراجعه به لغت و تتبع موارد استعمال و تبادر است و عقل راهى به اين مسائل ندارد، در صورتى كه فلاسفه در اين باب به براهين عقلى تمسك جستهاند.
از اين نظر لازم است عنوان بحث دگرگون گردد، بهطورى كه مناسب مسائل فلسفى گردد و آن اين كه آيا مفهومى كه از آن با لفظ «وجود» حكايت مىكنيم، مفهوم واحدى است يا مفاهيم متغاير، متكثر و متباين؟ چه در جهان لفظى به نام وجود باشد يا نه؟ وضع شده باشد يا نه؟
مطلب ديگرى كه پيش از اقامه دلايل بر اشتراك معنوى وجود، تذكرش لازم است، اين است كه نسبت وجود را با ماهيت بسنجيم و بفهميم. در اين سنجش اقوالى وجود دارد كه به ترتيب بيان مىگردد:
١- آنچه از وجود مىفهميم، همان است كه از ماهيت يك موجود درك مىنماييم. به عبارت ديگر، وجود هرشيئ عبارت از ماهيت او است و ماهيت هرشيئ داراى دو اسم است، يكى خاص به نام «انسان»، ديگرى عام به نام «وجود»، همچنان كه «فضه» دو اسم دارد، يكى همان و ديگرى لفظ «عين» و تفاوت در خصوص و عموم دو لفظ است.
طرفداران اين نظر از دو جهت با ما مخالفت دارند:
اوّلا اينكه مىگويند: وجود هرچيزى عين ماهيت آن است مبنى بر اصالت ماهيت است، در صورتى كه بنابر اصالت وجود، خارج مصداق حقيقى وجود بوده و مصداق بالعرض ماهيت است.