هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠
بالعرض». [١]
حاصل اين بيان، اين است كه اگر به مسائل منطقى به صورت علم «آلى» و وسيله درك مسائل فلسفى بنگريم، در اين صورت به حكم «فناء الوجه في ذى الوجه» منطق جزء فلسفه بوده و از خود او خواهد بود و اگر به طور استقلالى به آن بنگريم و آن را منهاى اينكه كليد حلّ مسائل فلسفى است ملاحظه نماييم، در اين صورت از رديف مسائل فلسفى بيرون خواهد بود.
مرحوم صدر المتألهين براى فلسفه تعريف ديگر بيان كرده است:
«انّ الفلسفة استكمال النفس الإنسانيّة بمعرفة حقائق الموجودات على ما هي عليها و الحكم بوجودها، تحقيقا بالبراهين لا أخذا بالظن و التقليد بقدر الوسع الإنساني.
و إن شئت قلت: نظم العالم نظما عقليا على حسب الطاقة البشرية، ليحصل التشبه بالباري تعالى». [٢]
حكمت علمى و عملى
از آن جهت كه وجود انسان، بسان معجونى است كه از دو جزء مختلف مادى و معنوى و به اصطلاح ديگر، امرى و خلقى [٣] تركيب
[١] . شرح منطق منظومه سبزوارى، ص ٣.
[٢] . اسفار، ج ١، ص ٢٠.
[٣] . عالم عقول، نفوس و ارواح را «عالم امر» و جهان ماده و حسّ را «عالم خلق» مىنامند. اين اصطلاح مأخوذ از كلام الهى أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ است؛ از آنجا كه موجودات مجرّد، در پذيرش تحقّق و هستى، نيازى به ماده و زمان ندارند و به صرف تعلّق امر الهى صورت هستى به خود مىگيرند به آن دسته از موجودات، موجودات امرى و دسته ديگر را كه به مقدمات ديگر-