هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧

كمتر واژه‌اى در طول تاريخ بشر، در ميان علوم و معارف به سرنوشت لفظ «فلسفه» دچار گرديده و براى آن تعريفهاى ضد و نقيض و احيانا پرت و بى‌معنى بيان شده است. [١]

فلسفه در يونان باستان داراى حد و مرز مشخصى بوده و پس از انتقال به مراكز علمى اسلامى كاملا مرز خود را نسبت به ساير دانشها، حفظ نمود و هيچ‌گاه اجازه نداد كه ديگران در قلمرو آن وارد شوند،


[١] . پس از پيدايش دوره «رنسانس» و گرايش دانشمندان غرب به مسائل فلسفى و طرح بحثهاى نوظهور، لفظ «فلسفه» در موارد زيادى به كار برده شده و در نتيجه داراى معانى ابهام‌آميزى شده است، به طورى كه هركس از لفظ فلسفه پيش خود معنايى مى‌فهمد، تا جايى كه برخى گمان كرده‌اند فلسفه عبارت است از اظهارنظرهاى آميخته با بهت و تحيّر درباره جهان.

برخى ديگر كار را به جايى كشانيده‌اند كه خيال كرده‌اند فلسفه، يعنى پراكنده‌گويى و احيانا تناقض‌گويى.

برخى ديگر ميان مسائل فلسفى و مسائل ديگرى كه در علوم ديگر مورد گفتگو قرار مى‌گيرد، تفاوتى نمى‌گذارند و انتظار دارند كه علوم، برخى از مسائل فلسفى را حل كند و يا بالعكس انتظار دارند كه فلسفه، مسائل مربوط به علوم ديگر را پاسخ بدهد.

گروهى ميان روش حلّ مسائل فلسفى، كه بر اساس استدلال و دليل استوار است، با روش حلّ مسائل علوم طبيعى كه كليد حلّ آنها تجربه و آزمايش است، فرق نگذاشته و انتظار دارند مسائل فلسفى را كه جز با اسلوب عقل و براهين دقيق فلسفى نتوان تجزيه و تحليل نمود، با ذرّه‌بين يا در لابراتوارها، تحليل نمايند.

از اين نظر بايد گفت كه هيچ واژه‌اى به سرنوشت فلسفه، دچار نگرديده است.*

(*) براى اطلاع بيشتر به اصول فلسفه، ج ١، ص ٤ مراجعه شود.