هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٤

كه نكته شايان توجهى را يادآور گرديم:

دكارت فيلسوف و رياضيدان غرب، علوم خود را بر اساس الغا و رفض كليه دانشها و علومى كه از ديگران گرفته بود، پى‌ريزى كرد و براى نخستين بار بر وجود خود چنين استدلال كرد:

«فكر مى‌كنم پس هستم» و اين سخن (فكر مى‌كنم) را روشن‌ترين و بديهى‌ترين مسئله جهانى پنداشت، اين استدلال با قطع نظر از يك سلسله اشكالات‌ «١» بدون تسليم مسئله قبلى «امتناع اجتماع نقيضين» و «ارتفاع نقيضين» نيز درست نيست زيرا از مستدل سؤال مى‌شود: آيا در كنار «من فكر مى‌كنم» قضيه «من فكر نمى‌كنم» نيز صحيح است يا نه؟ اگر گفت صحيح است، اوّلى ثابت نشده است و معلوم مى‌شود كه فكر نمى‌كند و اگر گفت باطل است، مى‌پرسيم چرا؟ خواهد گفت: نمى‌شود كه يك انسان در يك آن هم فكر كند و هم فكر نكند. از اين پاسخ معلوم مى‌شود كه بديهى‌تر از «من فكر مى‌كنم» قضيه ديگرى نيز هست كه دكارت از آن غفلت كرده است و آن همان مسئله «امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آنها» است كه در لسان فلاسفه اسلامى به آن «امّ القضايا» گفته مى‌شود.