هستى شناسى در مكتب صدرالمتألهين - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١٨
از ابحاث گذشته ثابت گرديد كه وجود از مفاهيم واضحه مىباشد، صورت و معناى آن در ذهن انسان بدون وساطت چيزى ترسيم مىگردد و از هرنوع تركيب و شؤون ديگر آن پيراسته است، نه جنس دارد نه فصل، بلكه از عوارض عامه و معقولات ثانيه مىباشد.
يكچنين مفهوم طبعا بايد از اوسع المفاهيم باشد، زيرا هرمفهومى كه از تركيب دور بوده و به بساطت نزديكتر باشد، طبعا دايره صدق آن وسيعتر و عموميتر مىگردد، تا چه رسد به مفهومى كه بسيط مطلق است و دور از هرنوع تركيب و پيراسته از سنخ ماهيت جوهريه و عرضيه باشد، در اينصورت كوچكترين مانعى از شمول و عموم بر تمام افراد كه بازگشت آن به اشتراك معنوى است، نخواهد داشت.
همه اين خصوصيات كه براى وجود گفته شد، در صورتى صادق است كه وجود، مشترك معنوى باشد نه لفظى.
ما تصوّر مىكنيم كه اين برهان كه نتيجه ابحاث گذشته است، از براهين ديگر قوم استوارتر مىباشد، اينك به دلايل ديگرى كه در اين باره بيان شده است، مىپردازيم:
١- وجود قابل انقسام به واجب و ممكن و جوهر و عرض است.
توضيح اينكه وجود به واجب و ممكن و جوهر و عرض، و جوهر به عقل و نفس و عرض به اجناس مختلف قابل انقسام است، و حقيقت تقسيم، جز ضميمه كردن يك سلسله قيود به تقسيم چيزى نيست، در واقع قسم همان مقسم است به اضافه قيدى كه آن را از اقسام ديگر جدا مىسازد. در اينصورت بايد مقسم در تمام اقسام سريان پيدا كرده و تحقّق داشته باشد.