توضيح المسائل - وحيد خراسانى، حسين - الصفحة ٩٤
كارى كردى؟ و هرگز بر من عيبى نگرفت. [١] روزى در مسجد نشسته بود، دختر بچه اى از انصار طرف جامهء آن حضرت را گرفت، به جهت حاجت او به پا خاست، نه او چيزى گفت، و نه آن حضرت پرسيد چه مى خواهى، تا چهار مرتبه اين كار تكرار شد، مرتبهء چهارم رشته اى از جامهء آن حضرت گرفت و رفت، از آن دختر بچه پرسيدند كه اين چه كار بود كه كردى؟ گفت: اهل من مريضى دارند، مرا فرستادند كه رشته اى از جامهء حضرت براى شفا بگيرم، هرگاه خواستم بگيرم، ديدم مرا مى بيند، حيا كردم، و كراهت داشتم كه در گرفتن از آن حضرت رخصت بگيرم، تا در مرتبهء چهارم آن رشته را از جامه گرفتم. [٢] اين واقعه عنايت آن حضرت را به كرامت انسان نشان مى دهد، زيرا به فراست حاجت دخترك را و كراهت او را از سؤال دريافت و چهار مرتبه از جا برخاست كه دختر به حاجت خود برسد، و از جستجو و پرسش خوددارى كرد كه باعث كراهت خاطر و ذلت سؤال او نشود.
كسى كه با اين دقت و ظرافت حرمت و عزت دختركى را رعايت مى كند، آيا منزلت و كرامت انسان در نظر مبارك او تا چه حد است.
در روزگارى كه يهود در شرايط ذمه زندگى مى كردند و آن حضرت در اوج اقتدار بود، شخصى يهودى چند دينار از آن حضرت طلب داشت، مطالبه كرد، فرمود: چيزى نزد من نيست كه به تو بدهم.
يهودى گفت: من هم از تو مفارقت نمى كنم تا طلب مرا بدهى.
فرمود: من با تو مى نشينم، با يهودى نشست، و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا به جا آورد، اصحاب آن حضرت يهودى را تهديد كردند.
فرمود: اين چه رفتارى است كه با او مى كنيد؟ گفتند: يا رسول الله، يهودى تو را حبس كند؟
[١] بحار الانوار، جلد ١٦، صفحهء ٢٣٠.
[٢] بحار الانوار، جلد ١٦، صفحهء ٢٦٤.