توضيح المسائل - وحيد خراسانى، حسين - الصفحة ٨٤
مرا مغرور كن، مرا به تو نيازى نيست، من تو را سه طلاقه كردم،... آه! آه! از كمى توشه و دورى راه. " [١] سائلى از او سؤال كرد، امر كرد هزار به او بدهيد، كسى كه به او فرمان داد پرسيد هزار از طلا بدهم يا از نقره؟ فرمود: هر دو نزد من دو سنگ است، آنچه براى سائل نفعش بيشتر است به او بده. [٢] در كدام امت و ملت شجاعتى ديده شده توأم با چنين سخاوتى كه در ميدان جنگ در حال محاربه با مشركى بود، مشرك گفت: يا ابن ابى طالب هبنى سيفك.
شمشير را به جانب او افكند، مشرك گفت: عجبا! اى پسر ابى طالب، در چنين وقتى شمشير خود را به من مى دهى؟ فرمود: تو دست سؤال به سوى من دراز كردى ورد سائل از كرم نيست، آن مشرك خود را به زمين افكند و گفت: اين سيره ء اهل دين است، قدمش را بوسيد و مسلمان شد. [٣] ابن زبير نزد آن حضرت آمد و گفت: در حساب پدرم ديدم كه از پدرت هشتاد هزار درهم طلبكار است، آن مال را به او داد، بعد از آن آمد و گفت: در آنچه گفتم غلط كردم، پدر تو از پدرم هشتاد هزار درهم طلب داشت، فرمود: آن مال بر پدرت حلال، و آنچه هم از من گرفتى براى خودت باشد. [٤] كجا زمانه مقامى را نشان دارد كه از مصر تا خراسان قلمرو ملك او باشد، و مشك آب بر دوش زنى ببيند، از او بگيرد وبرايش به مقصد برساند، و از حال او بپرسد و شب تا به صبح از اضطراب نخوابد كه چرا به آن زن و يتيمانش رسيدگى نشده و صبحگاه خود براى يتيمان بار طعام بكشد، و براى آنان غذا طبخ كند، و لقمه در دهان آنان بگذارد، و چون زن أمير المؤمنين (عليه السلام) را بشناسد و اظهار شرمندگى كند، بگويد اى كنيز خدا! من از تو شرمسارم. [٥] در روزگار خلافتش در بازار بزازها با خدمتكار خود راه برود، و دو پيراهن
[١] بحار الانوار، جلد ٤١، صفحهء ١٢١.
[٢] بحار الانوار، جلد ٤١، صفحهء ٣٢.
[٣] بحار الانوار، جلد ٤١، صفحهء ٦٩.
[٤] بحار الانوار، جلد ٤١، صفحهء ٣٢.
[٥] بحار الانوار، جلد ٤١، صفحهء ٥٢.