صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٤٢
هست یعنى جلوگیرى مىشود. گفتم که من (در صورتى که هیچ در ذهن من این نبوده، آنوقت هم نبود) مىروم خارج، من مىروم پاریس که مملکتى است که آن دیگر وابسته به ایران و مستعمره ایران نیست. البته ناراحت شد اما حرفى نزد. بعد آقاى دعائى هم بودند آنجا براى ترجمه آقاى دعائى که الان سفیر هم بعد من دیدم که اینها بنا دارند که با دوستانمان بدرفتارى کنند، گفته بودند (آقاى دعائى گفت به من) که ما با خودش کارى نداریم. لکن ما آنهائى که اطراف او هستند چه خواهیم کرد، چه خواهیم کرد. من خوف این را داشتم که به اینها صدمهاى وارد بشود. به آقاى دعائى گفتم که شما براى من بروید، تذکره ببرید و ویزا بگیرید، البته قبلا هم یک دفعه ایشان برده بود پیش رئیس امن، ایشان با ناراحتى گفته بود که شما مىخواهید ما را با فلانى طرف بکنید؟ نه، نمىدهیم، لکن این دفعه ویزا دادند براى خروج و ما مىخواستیم به سوریه برویم که آنجا اقامت کنیم لکن اول بنا گذاشتیم کویت برویم و از کویت که دو، سه روز ماندیم برویم به سوریه و هیچ هم در ذهن من این نبود که به فرانسه بروم. بنابراین گذاشتیم. بین الطلوعین یک روزى با هم ما تحت مراقبت مامورین آنجا، از در که من بیرون آمدم آقاى یزدى را دیدم، آقاى یزدى از همان در که من آمدم بیرون دیگر همراه ما بود تا حالا، بعد حرکت کردیم طرف کویت و به سرحد کویت که رسیدیم، بعد از یک چند دقیقهاى که مثل اینکه حالا روابط بود با ایران، چه بود، نمىدانم، گمانم این است که رابطه با ایران بود، آمد آن مامور و گفت که نه، شما نمىتوانید بروید کویت. من گفتم به او بگوئید که خوب ما مىرویم از اینجا به فرودگاه، از آنجا مىرویم. گفت خیر، شما از همین جاکه آمدید از همین جا باید برگردید. از همانجا برگشتیم ما آمدیم به عراق و شب بصره بودیم و فردایش در بغداد و من در بصره بنابراین گذاشتم که نروم به سایر بلاد اسلامى براى اینکه احتمال همین معنا را در آنجاها مىدادم، بنا گذاشتیم برویم فرانسه و بعد در همانجا هم یک حالا بصره بود یا بغداد یادم نیست) اعلامیهاى باز من نوشتم خطاب به ملت ایران، وضع رفتنمان، کیفیت رفتنمان را برایشان گفتم. ما هیچ بنا نداشتیم که به پاریس برویم. مسائلى بود که هیچ اراده ما در آن دخالت نداشت. هر چند بود و تا حالا هر چه هست و از اول هر چه بود، با اراده خدا بود. من هیچ براى خودم یک چیزى که، عملى که خودم کرده باشم، یک چیزى براى خودم قائل باشم نیستیم، براى شما هم قائل نیستم، هر چه هست از اوست، کارهائى که مىشود که ما اصلاً در ذهنمان نمىآمد که این کار مثلاً باید بشود، مىشد و مىدیدیم که نتیجه دارد. در همین آخر که مىآمدیم تهران و آقایان هم به عنوان وزارت بودند، حکومت نظامى اعلام کردند، من اصلاً نمىدانستم که اینهابراى چه حکومت نظامى اعلام کردهاند، بعد به ما گفتند، لکن به ذهنم آمد که ما بشکنیم این حکومت نظامى را. آنها روز اعلام کردند که از ظهر به آن طرف حکومت نظامى و من نوشتم و شکسته شد و بعد ما فهمیدیم که توطئه بوده است، این حکومت نظامى براى این بوده است که بعدش مستقر بشوند در خیابانها، نظامىها و قوائى که دارند و شب کودتا کنند و همه ماها و شماها را از بین ببرند. این را هم خدا کرد، هیچ ما در ذهنمان یک مسألهاى نبود، ما به حسب آن عادت که نباید حکومت نظامى اینقدر باشد و مىدادم مخالفت کنند. ما در پاریس که وارد شدیم، البته دوستانمان آنجا آقایانى که بودند همه به ما محبت