صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٦٧
مىبینید که همین جوانها نمىتوانند تفکر کنند که ماخودمان آدمیم، مىگویند حتما باید یا وابسته به مثلاً فلان مملکت باشیم یا وابسته به فلان مملکت.
شما روشنفکرها رشد ندارید که نمىتوانید اسلام را ادراک کنید
اول چیزى که بر ملت لازم است و بر دانشگاهها لازم است و بر دانشکدهها لازم است و بر همه ملت لازم است این است که این مغزى که حالا شده است یک مغز اروپائى یا یک مغز شرقى، این مغز را بر مىدارند یک مغز انسان خودمانى، انسانى ایرانى اسلامى، همانطور که آنها شستشو کردند مغزهاى ما را، مغزهاى بچههاى ما را و به جاى مغز خودشان مغز دیگرى را نشاندند، ما هم حالا عکس العمل نشان بدهیم و شستشو کنیم مغز خودمان و بچههاى خودمان را و یک مغز اسلامى - انسانى جایش بنشانیم تا از این وابستگى فرهنگى و وابستگى فکرى بیرون بیائیم. اگر ما از وابستگى فکرى بیرون بیائیم، همه وابستگىها تمام مىشود. اینکه ما وابسته شدیم، در اقتصاد وابسته هستیم، در عرض مىکنم که فرهنگ وابسته هستیم، در همه چیز وابسته هستیم مبدا این همین است که در فکر وابسته هستیم. فکرمان نمىتواند بکشد این را که ما خودمان هم فرهنگ داریم، خودمان هم فرهنگمان غنى است، خودمان هم همه چیز داریم، یک مملکت غنى ما داریم، یک مملکتى داریم که براى صدو پنجاه میلیون جمعیت مهیاست که اداره بکند. مع الاسف ماسى و چند میلیون هستیم و زندگیمان تباه و این طورى است براى اینکه آنها کشاندند به اینطور، آنها مىخواستند نگذارند که شما استفاده فرهنگى خودتان را بکنید، استفاده اقتصادى خودتان را بکنید. همه چیزمان را به هم زدند تا اینکه دست ما همیشه دراز باشد، یک دستمان طرف آمریکا دراز باشد، یک دستمان طرف شوروى دراز باشد، از این بخواهیم و از آن بخواهیم. همه هستى ما را آنها ببرند و ما نفهمیم، بلکه بسیارى از ما به اینکه دست آنها حالا کوتاه شده ناراحت بشوند، حتى از آنهائى که مدعى روشنفکرى هستند. این براى این است که فکر این روشنفکر (همه را نمىگویم، بسیاریشان) فکر این الان دیگر فکر یک انسان شرقى نیست، فکر یک انسان اروپائى است. مغزش این است، قلمش، قلم اروپائى است. این نمىتواند یک کسى که فکرش اروپائى است، فکر بکند که ما خودمان هم یک چیزى هستیم، ما خودمان آدم هستیم. از خود آدمیت خودمان را اینها منکرند، مى گویند ما، ما چیزى نیستیم، ما نرسیدیم باز با آنجا. کجا نرسیدید؟ ما باز قابل این نیستیم که آزادى داشته باشیم این منطق شاه بود. اخیرا هم کارتر مىگفت زود بوده است که به اینها آزادى دادهاند. او خیال مىکرد اصلاً آزادى - که دادهاند تا زود بوده است و آزادى زیاد دادهاند. اینهمه مردم فریاد مىکردند که آقا به ما آزادى بدهید، آن مردیکه مىگفت که آزادى زیاد به اینها دادهاند که اینطور شدهاند، وقت این نبود که به اینها آزادى بدهند. خود اینها مىگفتند که باز حالا نشده وقت این، اصلاً ایرانى رشد ندارد که یک کسى را تعیین کند براى وکالت. این منطق است، منطق حالاست که باز ایرانىها رشد ندارند، خودشان نمىتوانند سرنوشت خودشان را تعیین بکنند. چطور ایرانىها رشد ندارند در صورتى که دشمنان خودشان را، ابر قدرتها را، همین زنها و همین