صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٠
اصطلاح ما و اینها یک وقتى فکر این بیفتند که بروند گندم درو کنند، زن، خانمها به فکر این اصلش نمىافتادند که یک وقت بروند توى صحرا و کمک کنند به این کشاورزها و زحمت بکشند و عرق بریزند و عشقبازى کنند با گندم و جو و زمین. این یک تحول لطیفى بود که در ایران پیدا شد که حتى ایرانىهاى اروپا هم یک دسته آمدند اینجا، از اروپا هم یک دسته آمدند پیش من گفتند ما آمدیم براى همین سازندگى. من به آنها گفتم که شما البته نمىتوانید مثل کشاورزها بروید به آنطور فعالیت کنید، لکن این را بدانید که رفتن شما، از اروپا آمدن و رفتن شما توى جامعه کشاورزى، قدرت کشاورز را چند برابر مىکند و حالا دارم به شما عرض مىکنم که البته آنها کار دیده و کار ورزیده هستند و شماها قدرت اینکه مثلاً آنقدرى که آنها مىتوانند عمل بکنند ندارید، اما این معنا هست که وقتى کشاورز دید که دکتر و تحصیل کرده و مهندس و عرض بکنم اینها آمدند، زنهاى محترم، مردهاى محترم آمدند در آنجا باهاشان کمک مىکنند، قدرت آنها چند برابر مىشود. این قدرت مىآورد و این عمل، عمل بسیار شریفى است و این تحول هم تحول لطیفى است که به غیر دست خدا کسى دیگر نمىتواند داشته باشد، نمىتواند این را انجام بدهد، این تحولات روحى، تحولات انسانى، تعاون که در ایران پیدا شده است.
یکى از دوستان من مىگفت که در آن روزهائى که تظاهرات بود زمان طاغوت و آن تظاهرات شدید بود (دو قصه را براى من نقل کردند، یکى از آنها را یادم است کى نقل کرده یکى را هم کس دیگرى نقل کرده) آن که از دوستان من بود نقل کرد گفت که من داشتم در همین خیابانها که داشتند عبور مىکردند، مردم تظاهر مىکردند، مىرفتم، دیدم یک پیرزنى یک کاسهاى دستش است یک مقدارى هم پول توى آن کاسه هست، دستش اینطور بود و در ذهنم آمد که خوب این فقیر است و مردم به او، وقتى که رفتم نزدیک دیدم که این پیرزن بسیار محترم مىگوید که امروز تعطیل است بازارها و پول خرد ممکن است پیدا نشود و بعضىها احتیاج داشته باشند که تلفن کنند، من این را نگه داشتهام که هر که بخواهد تلفن بکند بیاید از این بر دارد و تلفن کند. این یک کارى است که ابتدائى، آدم خیال مىکند خوب یک چند قرآن باشد اما این خیلى لطافت روح مىخواهد، این یک انقلابى است که خدا کرده است و من روى این انقلابهاى روحى و این حس تعاونى که در ملت ما پیدا شده است و آن شجاعتى که در ملت ما پیدا شد و این علاقهاى که من ادراک مىکنم، حتى همین امروز، هر روز تقریباً، تقریباً من مواجه با یک همچو چیزى مىشوم. دیروز یک دستهاى از خانمها، محترمات، اینجا بودند یکى اصرار مىکرد که شما بگذارید که ما برویم کردستان. من گفتم آخر شما، نه، کردستان حل مىشود، لازم نیست شما تشریف ببرید. یکى گرفته بود جلوى من، تا آنجا آمد یکىشان دنبال من که شما دعا کنید من شهید بشوم. گفتم من دعا مىکنم که شما ثواب شهید را ببرید و خدمت کنید. اینها یک تحولاتى است که پیدا شده است. صدر اسلام با یک همچو روحیهاى که شهادت را مىخواستند، آنطور پیشرفت کردند و در نیم قرن تقریباً معموره را، معموره دنیا را، دنیاى متمدن آنوقت را فتح کردند و الا عددشان، یک عدهاى بودند حجازى و نه فنون جنگى به آن معناى مدرنش را که روم و ایران