صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٠٥
و آقاى حائرى اخویشان، آقاى حاج آقا مهدى در اتوبوس بودیم نمىدانم در چند سال پیش از این و از یک جائى مىآمدیم طرف جنوب شهر و آنجاها در آن اتوبوس یک عدهاى بودند یکیشان شروع کرد صحبت کردن گفت که من مدتها بود که این هیکلها را ندیده بودم (آن زمانى بود که زمان قدرت رضا شاه شاید آخرهاى رضا شاه حالا یادم نیست درست) گفت من مدتها بود این هیکلها را ندیده بودم. (مقصودش ما سه نفر معمم بودیم) اینها را انگلیسىها درست کردهاند در نجف وقم جمعشان کردهاند و اینها از عمال آنها هستند. یک شرح این طورى. ما هم صحبتى نکردیم، سکوت کردیم. وضع اینطور بود و هست. حالا هم که مىخواهند شما را چیز بکنند که یک جورى بکنند که از زندگى روز و از احتیاجات مسلمین منعزل کنند، شما بروید سراغ یک کارهاى دیگر و آن قاطر چموش لگد زن، از آن ما مقصود آنها این است و ممکن است که ما یک وقتى خداى نخواسته به آنها فرصت بدهیم، به آنها بهانه بدهیم، این بهانه اسباب این بشود که آنها با قلمهایشان شروع کنند بر ضد شماها نوشتن، گفتن و مهم همان است که اینها نمىخواهند که اسلام در خارج تحقق پیدا بکند، از اسلام مىترسند خصوصا حالا که به مشاهده دیدند. یک وقتى همان قضیه، قضیه علمى بود و آن مسائل را که پیش مىآوردند و تبلیغات سوئى که مىکردند براى همان مساله علمىاش بود که مىگفتند اگر اسلام پیدا بشود، چه مىشود، اگر روحانیون قدرت پیدا کنند چه خواهد شد. در این نهضت اینها بالعیان دیدند که مساله همین است که اسلام همچو قدرتى دارد که با دست خالى بر قدرتهاى بزرگ غلبه مىکند و روحانیون هم همچو مردمى هستند که این ملت پشت سرشان ایستاده و هر کارى مىخواهند، هرامرى مىکنند عمل مىکنند، حالا که بالعیان این مطلب را مشاهده کردند حالا خوفشان صد چندان شده است و دست و پا مىزنند به اینکه شماها را آلوده بکنند و پیش ملت باز شماها را یک طورى بکنند که مردم از شما روگردان بشوند و شما را هم بگویند که اینها تا حالا چیزى دستشان نبود حالا که دستشان آمده اینها هم همانها هستند مطلب اینها این است که بگویند این روحانیون تا حالا کارى دستشان نبود حالا هم که کار دستشان آمده است اینها هم همان مسائل هست و همان کارها را دارند انجام مىدهند. اگر یک قدم کج گذاشته بشود، این یک قدم کج را صد مقابل اینها عرضه مىکنند و در کتابشان یا در مقالاتشان یا در روزنامههایشان مىنویسند و در خارج بیشتر و در داخل هم که دیروز یکى از خبرنگارهائى که مىخواست یک کتابى بنویسد مدتى بود که به من یک نفر از آقایان پیشنهاد مىکرد که این بیاید اینجا و شما را ببیند و صحبت بکنید با او و مسائل را بگوئید این مىخواهد کتاب بنویسد (خارجى بود، زن هم بود) و این مسائلى از شما سوال مىکند و جواب دهید و از جمله حرفهایى که زد این بود که من وقتى شما را دارم مىبینم، مىبینم که یک آدم آرامى هستید، به نظر نمىآید که شما یک آدم چهاى باشید لکن در خارج شما را یک طور دیگرى دارند معرفى مىکنند. خوب البته من این را مىدانستم که خارج مىگویند هیتلر است. همین امروز هم براى من یکى عکسى آوردهاند هیتلر ایستاده و دستهایش را کمرش زده یک عدهاى هم سر، اینطور عکس انداختهاند من هم آن بالا شمشیر را کشیدهام براى اینکه گردنها را بزنم. من به ایشان گفتم خوب من اینها را که شنیده ام، شنیدهام که