صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٢٤
است، وحى را هم در آن تصرف مىکنند و به صورت دیگر در مىآورند.
اشاعه مادیت، هدف شوم منحرفین در برداشت مغرضانه از اسلام
من کراراً این مطلب را در نجف هم گفتم و اینجا هم گاهى گفتهام که ما در یک مدتى گرفتار بودیم به یک قشر از مردم و به قشرى از اهل علم که اینها اسلام را از آن طرف نگاه کردند. عرفا اسلام را قبول داشتند لکن تمام مسائل را برمى گرداندند به آن معانى عرفانى، مسائل روز قائل نبودند و حتى اگر روایتى یا آیهاى در جهاد مىآمد آنها همان جهاد نفس را مىگفتند هست و اسلام را با یک صورت دیگرى غیر از آن صورت واقعى که جامع است، جامع همه اطراف است نظر مىکردند. من گفتم ما یک مدتهائى مبتلاى به آنها بودیم که البته مردم صالحى بودند لکن اسلام را با یک صورت مىدیدند، یک بعد اسلام را نظر مىکردند. و یک مدتى اخیراً ما مبتلا شدیم به یک عدهاى که اینها عکس آنها هستند، تمام معنویات را اینها به مادیات برمى گردانند. مىگویند مسلمیم، لکن نه توحیدشان توحید اسلامى است و نه بعثتشان بعثت اسلامى است و نه نبوتشان نبوت اسلامى است و نه امامتشان و نه معادشان، همهاش بر خلاف اسلام است، نه اینکه تازه، یعنى ده سال، پانزده سال است پیدا شدهاند. در وقتى که اوائل شاید حوزه علمیه قم بود، بعضى از همین سنخ آدمها که معمم بودند یک روزى آمدند بعضىشان پیش من و گفتند که اینطور فهمیدم که معاد همین عالم است، جزا هم همین عالم است. این آدمها بودند، از سابق هم بودند، حالا زیاد شدند. من نجف که بودم یک آدمى آمد از طرف یک گروهى و بیشتر از بیست روز، بعضىها مىگویند بیست و چهار روز آنجا ماند، هر روز هم آمد پیش من، من یک ساعت یا بیشتر به او مهلت دادم که صحبت کرد، تمام صحبتش هم از قرآن بود و نهجالبلاغه، تمام صحبتش، من سوءظن به او پیدا کردم و یادم آمد قصهاى که مرحوم سید عبدالمجید همدانى داشته است که نقل مىکنند که یک نفر یهودى آمده بود پیش ایشان و مسلمان شده بود، بعد از یک چند وقتى ایشان دیده بود ایشان خیلى مسلمان شده خواسته بودش، گفته بود تو من را مىشناسى؟ گفت بله شما از علمائید. مىدانید که من مثلاً اولاد پیغمبر هستم؟ مىدانید که من پدرانم مسلمان بودند؟ (اینهمه چه، چه) حالا هم عالم هستم در این جمعیت؟ بله همه اینها را مىدانم. خودت را هم مىشناسى؟ بله، یهودى زادهام. همه پدرهایت یهودى بودند خودت هم یهودى و تازه مسلمان شدى، من یک معمائى پیشم هست و او این است که چطور تو از من بیشتر مسلمان شدى، چه شده است که تو اظهار اسلامت بیشتر از آنى است که ما هستیم. شنیدم که بعد رفته و دیگر ایشان را ندیده بود. معلوم شد حیلهاى بوده براى یک کارهائى. از این حیلهها هست. من دیدم که این خیلى مسلمان شده و تمام حرفش از اسلام و نهجالبلاغه و فلان و در خلال حرفهایش دیدم که روى اعوجاج دارد مسائل را، حرفهائى را مىزند. من هیچ حرف با او نزدم، جوابش را ندادم، فقط گوش کردم که بفهمم چه آدمى است، فقط یک کلمهاى که او گفت که ما مىخواهیم قیام مسلحانه بکنیم، گفتم قیام مسلحانه حالا وقتش نیست، براى اینکه نیروى خودتان را از بین مىبرید و کارى ازتان نمىآید. یک دستهاى از اینها که حالا شما