صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٣٣
مىگفتند، فریاد مىزدند روز و شب در پشت بامها و در توى خیابانها به فریاد مىنشستند و فریاد مىکردند، سر تا ته فریادشان هر چه بپرسید جز این سه تا کلمه نبود، ما در هیچ یک از این فریادها نشنیدیم که خانه ما مثلاً خانه خوبى نیست، حتى این زاغهنشینها به فکر این نبودند که توى زاغه نشستند، تمام نظر، تمام خواست، این سه تا مطلب بود و این سه تا مطلب تمامش حاصل است.
لزوم تحول فرهنگى در همه شؤون کشور براى نیل به پیروزى نهائى
چطور جمهورى، انقلاب واقع شد و هیچ چیز نشد؟ انقلاب براى آن که واقع شد، شد، انقلاب براى چیزهاى دیگر نبود، براى این بود. بله، جمهورى اسلامى شده است اما محتوایش الان محتاج به یک زمانى است که اسلامى بشود. شما توقع دارید که دو هزار و پانصد سال تعلیمات غلط، حالا ما از آن دو هزار و پانصد سال و اینها را گذاشتیم، پنجاه سال در مرئى و منظر ما بود، شما توقع دارید که یک جمعیتى که پنجاه سال جوانهایش با این تبلیغات بزرگ شدند، بچهها از سن کوچکى که چشمشان را باز کردند تا وقتى که به دانشگاه رفتند، تا وقتى که به بازار رفتند، تا وقتى که به کارگرى رفتند، به دهقانى رفتند، هى در گوششان خواندند که تمدن بزرگ و آریامهر کذا، و یک رژیمى که تمام اداراتش اداراتى بود که برخلاف مصالح کشور بود، از همهاش، حتى هر جایش بگردید، مصالح کشور مطرح نبود، مصالح خود آنها یا مثلاً فرض کنید که اربابها. اگر دانش به ما مىخواستند به جوانهاى ما دانش بیاموزند، یک دانش استعمارى مىآوردند، اگر تعلیم و تربیت بود، تعلیم و تربیتى بود که به نفع آنها باشد، تعلیم و تربیتى که به نفع خود کشور باشد، در کار نبود. شماها توقع دارید که اینها که پنجاه سال در این اداره کار خلاف کردند، فورا متبدل بشود یک شیطان به یک ملائکه؟ امکان ندارد، تدریج لازم دارد، بخواهند اینها را، ادارات را خالى کنند از این جمعیتى که اینقدر تربیت شدند، خوب، اداره نمىشود، این باید به تدریج هى فرد خوب پیدا بشود جاى این بگذارند، فرد بد را بگذارند کنار باید بشود، هیچ چاره ندارند. اگر مملکت بخواهد یک مملکت مستقل براى خودتان باشد، باید این تحولات حاصل بشود، یک فرهنگ استعمارى برگردد به یک فرهنگ استقلال، مستقل. همه چیز باید عوض بشود، مغزهاى استعمارى برگردد به یک مغزهاى مستقل، تا این نشود، ما نمىتوانیم به آن پیروزى نهائى برسیم. به این پیروزى رسیدیم که این پیروزى یعنى آنى که ملت خواست اولش بود و از دلش فریاد مىکرد، به او رسید، خدا به او داد، لکن خوب، تتمه دارد. حالا خواستهاى ثانى هست، خواستهاى ثانى این است که همه ادارات ما اسلامى باشد - بشود - بازار ما یک بازار اسلامى باشد، در کشاورزى که مىرویم، ببینیم که اسلامى است، در ادارات مىرویم در کارخانهها مىرویم، هر جا برویم ببینیم که قدم اسلام در آنجاست. خواست دوم هر مسلمانى است - و تو نگوید، اگر صحبتش نکند او خواست است، - هر مسلمانى مىخواهد که اسلام که یک مذهب مترقى است و ابعادش تمام اینجاها را مىگیرد به همان تربیت و تعلیم اسلامى که با آن تربیت و تعلیم انسانى یک جوانهائى رشد بکنند، یک ملتى رشد بکند و به آن تربیت تمام چیزهایش درست مىشود، دیگر از