حماسه حسینی 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦١
اهل منبر اعتراض میکرد . معمولا میگفت این زهر مارها چیست که شما میخوانید ؟ ! ولی کسی به سخنانش گوش نمی کرد ، تا آنکه یک دهه خودش در مسجد خودش روضه گرفت و بانی هم خودش بود . با روضه خوان شرط کرد که به اصطلاح خودش از آن زهر مارها قاطی نکند . روضه خوان گفت : آقا ! من حرفی ندارم ولی بدانید که مردم گریه نمی کنند . گفت : تو چکار داری ؟ ! در مجلس من نباید از آن زهرماریها یعنی روضههای دروغ خوانده شود . مجلسی بپا شد . آقا خودش در محراب ، و منبر هم کنار محراب . منبری وارد روضه شد ولی هر چه خواست با روضه راست مردم گریه کنند نشد . آقا خودش هم دست را به پیشانی گذاشته بود و دید عجب ! مجلس خیلی یخ شد ، و لا بد با خود گفت الان مردم عوام خواهند گفت علت اینکه روضه آقا نمی گیرد اینست که نیت آقا صاف نیست و مریدها خواهند پاشید . یواشکی سرش را به طرف منبر برد و گفت قدری از آن زهر ماریها قاطیش کن . داستان دیگر اینکه : در یکی از شهرستانها برای اولین بار یک روضه منفصلی شنیدم درباره داستان زنی که در زمان متوکل رفت به زیارت ابا عبدالله ( ع ) ، و مانع میشدند و دست میبریدند ، تا عاقبت آن زن با شرح مفصلی که یادم نیست ، به دریا انداخته میشود و فریاد میکند : یا اباالفضل ! به فریادم برس . سواری پیدا میشود و میآید و به زن میگوید : رکابم را بگیر ! زن میگوید : چرا دست دراز نمی کنی و مرا نمی گیری ؟ میگوید : آخر من دست در بدن ندارم .