حماسه حسینی 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٩
زهرا تقریبا پنجساله بوده است .
ط - صفحه ١٧٩ : زینب آمد به بالین ابا عبدالله ( ع ) در قتلگاه : و
رأته یجود بنفسه و رمت بنفسها علیه و هی تقول : انت اخی ، انت رجاؤنا
، انت کهفنا ، انت حمانا [١] .
ی - صفحه ١٧٩ : افسانه منسوب به " ابو حمزه ثمالی " که در خانه امام
سجاد را کوبید ، کنیزکی آمد ، چون فهمید ابو حمزه است خدای را حمد کرد
که او را رساند که حضرت را تسلی دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بیهوش
شدند . پس ابوحمزه داخل شد و تسلی داد به اینکه شهادت در این خانواده
موروثی است ، جد ، پدر ، عم ، . . . امام فرمود : بلی ، ولی اسارت در
این خانواده موروثی نبود . آنگاه شمهای از حالت اسیری عمهها و خواهران
بیان کردند .
یا - از " هشام بن الحکم " [ مطلبی ] نقل کردهاند که خلاصهاش اینست
: " در ایامی که امام صادق ( ع ) در بغداد بودند ، هر روز میبایست در
محضر امام باشم . روزی یکی از شیعیان ، هشام را به یک مجلس عزا دعوت
میکند و او معتذر میشود که باید در حضور امام باشم . او میگوید : از امام
اجازه بگیر ، و هشام میگوید : اسم این مطلب را پیش امام نمی شود برد که
منقلب میشود . او گفت : بی اجازه بیا . هشام گفت : این هم ممکن نیست
زیرا امام از من خواهد پرسید . آخر کار هر طور بود هشام را برد . روز
[١] [ و او را دید که مشغول جان دادن است . خود را به روی بدن او انداخت و میگفتند : تو برادر منی ، تو امید مائی ، تو پناه مائی ، تو پشتیبان مائی ( خواننده محترم توجه دارد که استاد شهید در حال بر شمردن تحریفات معنوی حادثه عاشورا میباشند ) ] .