حماسه حسینی 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧١
یزد برای من نقل کرد که وقتی از یزید پیاده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بیابان ( کویر ) که مشقت بسیار دارد . در مسیر منازل وارد قریهای از دهکدههای خراسان شدم . قریب نیشابور چون غریب بودم رفتم به مسجد آنجا . چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغی روشن کردند و پیشنمازی آمد و نماز مغرب و عشا را به جماعت کردند . آنگاه پیشنماز رفت بالای منبر نشست ، پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ کرد و برد بالای منبر نزد جناب آخوند گذاشت . متحیر ماندم برای چیست ؟ ! آنگاه مشغول روضه خوانی شد . چند کلمه که خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش کرد . تعجبم بیشتر شد . در این حال دیدم بنای سنگ انداختن شد از بالای منبر بر آن جماعت ، و فریادها بلند شد ، یکی میگوید : ای وای سرم ، دیگری فریاد از بازو ، سومی از سینه ، و هکذا گریهها و شیونها بلند شد . قدری گذشت ، سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن کردند . مردم با سر و صورت خونین و دیده اشکبار رفتند . پس به نزد پیشنماز رفتم و از حقیقت این کار شنیع پرسیدم . گفت : روضه میخوانم و این جماعت به غیر از این قسم عمل گریه نمی کنند . لابد باید ( برای اینکه به ثواب گریه بر اباعبدالله برسند ) به این نحو ایشان را بگریانم " . ١٩ - صفحه ١٨٧ - دوم : " استقرار سیره علما در مؤلفات خود بر نقل اخبار ضعیفه و ضبط روایات غیر صحیحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب ، و مسامحه ایشان در این مقامات ، خصوص مقام اخیر چنانکه مشاهد و محسوس است " . مرحوم حاجی بعدا وارد بحث در مسأله تسامح در ادله سنن