حماسه حسینی 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٨
جنگ کشید . پس جمعی از اصحاب را پرسید . در جواب فرمود : قتل ، قتل ، تارسید به بنی هاشم ، و از حال جناب علی اکبر و ابی الفضل سؤال کرد ، به همان قسم جواب داد و فرمود : بدان در میان خیمهها غیر از من و تو مردی نمانده است . صفحه ١٧٨ : " این قصه است و حواشی بسیار دارد و صریح است در آنکه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و میدان جنگ خبری نداشت " . ح - داستان عزم رفتن اباعبدالله به میدان جنگ و طلب کردن اسب سواری و [ اینکه ] کسی نبود اسب را حاضر کند : " پس مخدره زینب رفت و آورد و آن حضرت را سوار کرد . بر حسب تعدد منابر ، مکالمات بسیار بین برادر و خواهر ذکر میشود و مضامین آن در ضمن اشعار عربی و فارسی نیز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند " . ظاهرا از آنجمله است اینکه حضرت زینب هنگام وداع ، برادر را ایست داد و فرمود : وصیتی از مادرم به یادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتی حسینم را بگیر و از طرف من زیر گلویش را ببوس . از آنجمله است اینکه حضرت دید اسب حرکت نمی کند ، هر چه نهیب میزند اسب نمی رود ، یکمرتبه میبیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفی علیشاه در بیان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است ) . باید متوجه بود که حضرت زینب حین وفات حضرت