حماسه حسینی 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٧
بالاخص این چند نفر را راضی کند ( و موفق نشد ) . معاویه خودش به قصد
مکه ( ظاهرا و باطنا برای بیعت گرفتن برای یزید ) به مدینه آمد و همین
چند نفر را خواند و با نرمی و تعارف گفت : من میل دارم که شما با یزید
که برادر شما و ابن عم شماست بیعت کنید به خلافت ، و البته اختیار عزل
و نصب با شما خواهد بود و همچنین جبایت و تقسیم مال و اسم خلافت از
یزید باشد ! ابن زبیر گفت : بهتر اینست که تو یا مثل پیغمبر بکنی که
هیچکس را معین نکرد و یا مثل ابوبکر بکنی که کسی از غیر فرزندان پدر خود
انتخاب کرد ، یا مثل عمر کار را به شورا واگذاری . معاویه ناراحت شد و
روی خشونت نشان داد ، به او گفت : غیر از این هم سخنی داری ؟ گفت نه .
به دیگران گفت شما چطور ؟ آنها هم گفتند : نه . گفت : عجب ! شما از
حلم من سوء استفاده میکنید . گاهی من در منبر خطابه میخوانم ، یکی از شما
بلند میشود و مرا تکذیب میکند و من حلم میورزم . قسم به خدا اگر یکی از
شما در این موضوع سخن مرا رد کند از من سخنی نخواهد شنید تا آنکه شمشیر
به فرقش فرود آید : لئن رد علی أحدکم فی مقامی هذا لا ترجع الیه کلمة
غیرها حتی یسبقها السیف الی رأسه ، فلا یبقین رجل الا علی نفسه . بعد به
رئیس شرطه امر کرد که بالای سر هر کدام از اینها دو نفر مسلح بگذارد و
دستور داد که هر کدام از اینها که در پای منبر من
> ( با رسول خدا ) قرابت و نزدیکی است و او را حقی است که احدی از مرد و زن مسلمان منکر آن نیست . . . و او شیر بیشه شجاعت است ، و از تو مطمئن نیستم که اگر با او درگیر شوی بتوانی بروی دست پیدا کنی ] .