دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤١
١٧٣٠.الإرشاد : عمر بن سعد ، ندا داد : اى ذُوَيد ! پرچمت را نزديك بياور . او نيز آورد. سپس عمر ، تيرى در چلّه كمانش نهاد و پرتاب نمود و گفت: گواه باشيد كه من ، نخستين تير را انداختم . سپس ، دو لشكر به هم تيراندازى كردند و به نبرد تن به تن برخاستند و يَسار ، غلام زياد بن ابى سفيان ، به ميدان در آمد و عبد اللّه بن عُمَير هم به سوى او بيرون آمد . يَسار گفت: تو كيستى ؟ او خود را معرّفى كرد . امّا يَسار گفت : تو را نمى شناسم . بايد زُهَير بن قَين يا حبيب بن مُظاهر ، به نبرد من بيايند . عبد اللّه بن عُمَير به او گفت: اى پسر زن بدكاره ! به نبرد با مردم عادى ، رغبتى ندارى ؟ سپس بر او يورش بُرد و با شمشيرش ، او را زد تا از پاى در آمد. در همان هنگام كه به زدن او مشغول بود ، سالم، غلام عبيد اللّه بن زياد ، به او يورش بُرد. بر عبد اللّه بن عُمَير ، بانگ زدند كه : «غلام ، به تو رسيد !» ؛ امّا عبد اللّه ، متوجّه نشد تا آن كه سالم بر سرش رسيد و بى درنگ ، ضربتى به او زد كه ابن عُمَير با كف دست چپش ، خود را از آن حفظ كرد ؛ امّا انگشتان دستش پريد. سپس بر او حمله كرد و او را زد تا كُشته شد . آن گاه ، پيش آمد، در حالى كه هر دو را كُشته بود و چنين رَجَز مى خواند: {٠ اگر مرا نمى شناسيد، من پسر كلبم من مردى نيرومند و تيزْزبانم ٠} {٠ و به گاه سختى ، ناتوان نيستم . ٠}