دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٥
١٦٧٨.الأمالى ، صدوق ـ به نقل از عبد اللّه بن منصور ، از امام صادق ، ا: بُرَير بن خُضَير هَمْدانى ـ كه بهترين قارى روزگارش بود ـ ، به ميدان آمد، در حالى كه مى گفت : {٠ من ، بُرَيرم و پدرم ، خُضَير است خيرى نيست در كسى كه خيرى ندارد . ٠} آن گاه ، سى تن از آنان را كُشت و سپس ، به شهادت رسيد . رضوان خدا بر او باد !
١٦٧٩.الملهوف : بُرَير بن خُضَير ـ كه زاهد و عابد [١] بود ـ ، به ميدان آمد . يزيد بن مَعقِل ، به سوى او بيرون آمد و با هم ، قرار مُباهِله گذاشتند و از خدا خواستند كه هر كه بر حق است ، آن را كه بر باطل است ، بكُشد . آن گاه ، با هم جنگيدند و بُرَير ، او را كُشت . سپس ، پيوسته جنگيد تا به شهادت رسيد . خداوند، از او خشنود باد !
١٦٨٠.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ـ: يوسف بن يزيد ، از عفيف بن زُهَير بن ابى اَخنَس ـ كه در هنگام شهادت حسين عليه السلام ، حضور داشت ـ ، برايم نقل كرد : يزيد بن مَعقِل از قبيله بنى عَميرَة بن ربيعه ـ كه با تيره بنى سَليمه از قبيله عبد قيس هم پيمان بودند ـ ، بيرون آمد و گفت: اى بُرَير بن خُضَير ! مى بينى كه خدا ، براى تو چه خواسته است؟ بُرَير گفت: به خدا سوگند كه براى من ، خوبى خواسته است و براى تو ، بدى ! يزيد گفت: دروغ مى گويى ، در حالى كه پيش از اين ، دروغگو نبودى . آيا به ياد مى آورى كه در محلّه بنى لَوذان ، با هم مى رفتيم و تو مى گفتى: عثمان بن عفّان ، بر خود ، ستم كرد و معاوية بن ابى سفيان ، گم راه و گم راه كننده است و بى ترديد ، پيشواى هدايت و حقيقت، على بن ابى طالب است؟ بُرَير گفت: گواهى مى دهم كه اين ، نظر و گفته من است. يزيد بن مَعقِل به او گفت: من ، گواهى مى دهم كه تو از گم راهان هستى . بُرَير بن خُضَير به او گفت: اگر موافقى با همديگر مُباهله كنيم و خدا را بخوانيم تا دروغگو را لعنت كند و هر كدام را كه بر باطل هستيم ، بكُشد . سپس بيرون بيا، تا با هم ، تن به تن بجنگيم. هر دو بيرون آمدند و دستانشان را به سوى خدا ، بلند كردند و از او خواستند كه دروغگو را لعنت كند و آن كه بر حق است ، ديگرى را كه بر باطل است، بكُشد . سپس در برابر يكديگر ايستادند و به نبرد با هم پرداختند و دو ضربه به هم زدند . يزيد بن مَعقِل ، ضربه اى آرام به بُرَير بن خُضَير زد كه آسيبى به او نرساند و بُرَير بن خُضَير نيز ضربه اى به او زد كه كلاهْ خود او را شكافت و تا مغز سرش رسيد و چنان [ بر زمين ]افتاد كه گويى از بلندى ، سقوط كرده است . شمشير ابن خُضَير هم در سرش گير كرد ؛ و گويى او را مى بينم كه آن را تكان مى دهد تا آن را از سرش بيرون بكِشد . سپس ، رضى بن مُنقِذ به بُرَير حمله بُرد و با او گلاويز شد و لَختى درگير بودند. سپس بُرَير بر سينه اش نشست . رضى گفت: جنگاوران و مدافعان ، كجايند ؟ كعب بن جابر بن عمرو اَزْدى ، رفت تا به بُرَير، حمله ببرَد . به او گفتم : اين ، بُرَير بن خُضَير قارى است كه در مسجد ، به ما قرآن مى آموخت . امّا او با نيزه به او يورش بُرد و آن را در پشت بُرَير ، جاى داد. بُرَير ، چون سوزش نيزه را احساس كرد، بر او جَست و صورتش را گاز گرفت و نوك بينى اش را كَنْد ؛ ولى كعب بن جابر ، او را زد تا بر زمينش انداخت و نيزه را كاملاً در پشتِ او فرو كرد . سپس ، به او روى آورد و چندان با شمشيرش بر او زد تا او را كُشت . عفيف [ بن زُهَير ] مى گفت: گويى مرد عبدىِ از پاى افتاده را مى بينم كه برخاست و خاك از جامه اش تكانْد و گفت: اى برادر اَزْدى ! نعمتى به من دادى كه هرگز ، آن را فراموش نمى كنم. [يوسف بن يزيد] مى گفت : به عفيف گفتم: تو خود ، اينها را ديدى ؟ او گفت: آرى . به چشم خود ، ديدم و با گوش خود ، شنيدم . هنگامى كه كعب بن جابر باز گشت ، همسرش (يا خواهرش) نَوار دختر جابر ، به او گفت: دشمنان فرزند فاطمه را يارى دادى و بزرگ قاريان را كُشتى! كار فجيعى انجام دادى. به خدا سوگند، ديگر هيچ گاه ، حتّى يك كلمه هم با تو سخن نمى گويم ! كعب بن جابر گفت : {٠ اى زن نكوهيده ! از احوال من بپرس ، تا به تو بگويند در آن روز، با حسين [ چه كردم ] ، در حالى كه نيزه ها آماده كارزار بودند . ٠} {٠ آيا ناپسندترين مطلوبِ تو را نياوردم در حالى كه در آن روز ترسناك ، آنچه كردم ، بر من مُشتَبَه نبود (كارم درست بود) . ٠} {٠ با من نيزه اى بود كه سرش خيانت ننمود و شمشير سپيدى كه با دو لبه تيز و بُرّان ٠} {٠ آن را برهنه كرده ، ميان گروهى بر كشيدم كه دينشان، دين من نبود ؛ چرا كه من به دين اُموَيان ، خشنودم . ٠} {٠ و از نوجوانى تا كنون ، چشمانم مانند آنها را چه در روزگارِ ايشان ، و چه پيش از آن ، نديده بود ٠} {٠ با كوبنده ترين ضربه هاى شمشير ، به گاهِ نبرد آرى . هر حامى حريم خويش، چنين كوبنده است. ٠} {٠ بى زره و كلاه خود ، در برابر زخم و ضربِ نيزه و شمشير شكيب ورزيدند و به نبرد تن به تن ، روى آوردند ؛ امّا سودى نداشت . ٠} {٠ اگر عبيد اللّه را ديدى، به او بگو كه من ، مطيع و گوش به فرمان خليفه ام . ٠} {٠ بُرَير را كُشتم و سپس ، نعمت نجات دادن را بر ابو مُنقِذ بار نمودم، هنگامى كه جنگاوران را به يارى طلبيد . ٠} عبد الرحمان بن جُندَب نيز برايم گفت: شنيدم كه كعب بن جابر ، در روزگار فرمان روايى مُصعَب بن زُبير [ بر عراق ]مى گفت : اى پروردگار من ! ما به پيمان، وفا كرديم . پس ـ اى پروردگار ـ ما را مانند خيانتكاران ، قرار مده . پدرم به او گفت: راست است. او وفا كرد و كَرَم ورزيد و تو براى خود ، شر اندوختى . او گفت: هرگز! من براى خودم شر نيندوختم ؛ بلكه خير اندوختم. و ادّعا كرده اند كه رضى بن مُنقِذ عبدى ، بعدها در پاسخِ اين اشعار كعب ، چنين سروده است: {٠ اگر پروردگارم مى خواست ، من در جنگ [ با ] آنان ، شركت نمى كردم و پسر جابر ، بر من منّت [ نجات دادنم را ] نمى گذاشت . ٠} {٠ [ شركت در ] آن روز ، چنان ننگ آور است كه فرزندانم نيز مانند همنشينانم ، بر من عيب مى گيرند . ٠} {٠ اى كاش پيش از شهادت حسين ، مُرده بودم و به زير خاك رفته بودم ! ٠}
[١] در مثير الأحزان ، به جاى «عابد» ، آمده است : «او را سَرور قاريان مى خواندند» .