دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩
١٦٠٠.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از حرث بن كعب ، از امام زين العابدين علي: به خدا سوگند ، در شب عاشورا با پدرم نشسته بودم ، و من ، بيمار بودم و او ، به تعمير و پرداختِ تيرهايش ، مشغول بود و جَون ، غلام ابو ذر غِفارى ، در پيشِ پاى او بود كه پدرم ، اين رَجَزها را خواند : {٠ اى روزگار ! اُف بر دوستى ات! چه قدر بامدادها و شامگاه هايى داشته اى ٠} {٠ كه در آنها ، همراه و يا بزرگى ، كشته شده است كه روزگار ، از آوردن همانندش ، ناتوان است! ٠} {٠ و كار ، با [ خداى ] بزرگ است و هر زنده اى ، اين راه را مى پيمايد» . ٠} من كه اينها را شنيدم ، جلوى گريه خودم را گرفتم ؛ امّا از بين زنان ، فقط عمّه ام اينها را شنيد . دلش سوخت و بى تاب شد و گريبانْ چاك كرد و به صورت خود زد و حيرت زده ، به بيرون دويد و گفت : وا مصيبتا ! چه غم بزرگى ! كاش مُرده بودم . اى حسين من ! اى سَرور من ! و اى تنها باقى مانده خانواده ام ! خود را آماده كشته شدن كرده اى و از زندگى ، مأيوس گشته اى . امروز ، [ گويى ] مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن ، در گذشته اند ! اى جانشينِ گذشتگان و پناه باقى ماندگان ! حسين عليه السلام به او فرمود : «اى خواهر من ! اگر مرغ سنگخواره را آزاد بگذارند ، مى خوابد» . زينب عليهاالسلام گفت : همين كه چنين سخت در زير فشارى ، غمم را بيشتر و دلم را ريش تر مى كند . سپس بيهوش شد و افتاد . حسين عليه السلام ، پيوسته او را سوگند مى داد و او را آورد تا به داخل خيمه رساند .