دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٩
٥ / ٥
تعداد امامان اهل بيت عليهم السلام
٣٦١٩.كفاية الأثر ـ به نقل از ابراهيم بن يزيد سَمّان ، از پدرش ، از: عربى باديه نشين بر پيامبر خدا در آمد و مى خواست مسلمان شود و مارمولكى داشت كه از صحرا صيد كرده و در آستين خود ، جاى داده بود . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، اسلام را بر آن باديه نشين، عرضه كرد . او گفت : اى محمّد! به تو ايمان نمى آورم تا اين كه اين مارمولك ، به تو ايمان بياورد . سپس، مارمولك را از آستينش پرتاب كرد . مارمولك، از مسجد بيرون پريد و گريخت . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اى مارمولك ! من كيستم ؟» . گفت : تو محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف هستى . فرمود : «اى مارمولك ! چه كسى را مى پرستى ؟» . گفت : كسى را مى پرستم كه دانه را آفريد و خلق را پديد آورد و ابراهيم را خليل خود گرفت و با موسى راز گفت و تو را ـ اى محمّد ـ برگزيد . باديه نشين گفت : گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و تو ، پيامبرِ برحقّ خدايى . پس اى پيامبر خدا! به من بگو آيا پيامبرى پس از تو هست ؟ فرمود : «نه . من ، آخرين پيامبرم ؛ امّا پس از من ، امامانى از نسل من هستند كه به عدالت ، قيام مى كنند و به عدد نقيبان بنى اسرائيل اند . نخستين آنها ، على بن ابى طالب است كه امام و جانشين پس از من است و نُه تن از امامان از پشتِ او هستند» و دستش را بر سينه من (حسين عليه السلام ) نهاد. سپس افزود : «و نهمين آنان ، قائم است و در آخِرْزمان ، به دينْ قيام مى كند ، همان گونه كه من در اوّلْ زمان به آن قيام كردم» . پس باديه نشين چنين سرود : ٠ هان ، اى پيامبر خدا ! تو راستگويى پس بر مهدى و هادى ات (ره يافته و راه نمايت) مبارك باد! ٠ ٠ دين حنيف را براى ما آوردى پس از آن كه طاغوت هايى همچون الاغ را مى پرستيديم. ٠ ٠ اى بهترين برانگيخته و اى بهترين فرستاده به سوى اِنس و جِن ! دعوتت را اجابت كرديم . ٠ ٠ در زندگى و مرگ ، ميان همه مبارك باشى ولادت و آمدنت مبارك باد! ٠ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : «اى مَرد بنى سُلَيمى ! آيا مالى دارى ؟» . گفت : به آن كه تو را به نبوّت ، گرامى داشت و به رسالت ، اختصاص داد ، ميان چهار هزار خانه بنى سُلَيم ، فقيرتر از من نيست . پيامبر صلى الله عليه و آله او را بر ماده شترى سوار كرد و او نيز به سوى قومش باز گشت و ماجرا را بازگو كرد . [برخى به طعنه] گفتند : عرب ، به طمع شتر ، اسلام آورد ! پس او بقيّه روز را در صُفّه [١] ماند و چيزى نخورد و صبحِ فردا به نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت : ٠ اى مردى كه او را از دست نمى دهيم! تو پيامبرِ بر حقّ خدايى . اين را مى دانيم . ٠ ٠ و دين تو ، اسلام ، دينى است كه آن را بزرگ مى داريم امّا با اسلام ، چيزى هم مى خواهيم كه بخوريم. ٠ ٠ تو حقيقت را آوردى و [نيز] چيزى براى خوراندن . پيامبر صلى الله عليه و آله لبخندى زد و فرمود : «اى على ! نياز اين باديه نشين را بر آور» . ٠ على عليه السلام او را به منزل فاطمه عليهاالسلام برد و سيرش كرد و ماده شترى و مقدار فراوانى خرما به او بخشيد .
[١] صُفّه به ايوان مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفته مى شد كه يك پلّه از سطح زمين، بالاتر بود ومحلّ زندگى فقيران و غريبان بود .