معارف دينى - علی نوری، علیرضا؛ ابراهیم زاده، عبد الله - الصفحة ١٢٣
اما اگر علاقه انسان به دنيا در راستاى عشق به خدا و كسب رضاى الهى باشد، دل كندن از اين علايق و روى آوردن به محبوب حقيقى بسيار آسان خواهد بود، در صورتى كه اگر محبت انسان نسبت به اموال، فرزندان، مقام و نظاير آن مستقل و جداى از توجه به خدا باشد موجب مىشود تا انسان از مرگ بگريزد.
ب- هراس از نيستى:
انسان از نيستى و نابودى مىهراسد؛ مثلًا از فقر مىترسد چون فقر، نداشتن ثروت است، از بيمارى مىترسد؛ زيرا آن از دست دادن سلامتى است، از تاريكى مىترسد چون نور در آن نيست، از بيابان و خانه خالى مىترسد، چون كسى را در آنجا نمىيابد. از زلزله و صاعقه و حيوان درنده وحشت دارد، چون او را به نابودى تهديد مىكند.
بنابراين، علت ترس عدّهاى از مرگ اين است كه مرگ در نظر آنان فناى مطلق است، امّا اگر مرگ را همچون تولّد نوزاد از مادر، تولدى ديگر بدانيم و معتقد باشيم كه با عبور از اين گذرگاه سخت به جهانى مىرسيم كه از اين جهان بسيار وسيعتر، پر فروغتر و آرام بخش تر است و نيز مرگ را مرحله انتقال به نوع عالى تر و كامل ترى از زندگى بدانيم كه زندگى فعلى در مقايسه با آن، مرگ محسوب مىشود، در اين صورت مرگ نه تنها وحشتناك و نفرت انگيز نخواهد بود بلكه زيبا و دوست داشتنى خواهد شد.
ج- ترس از كيفر اعمال:
گروهى نيز از مرگ وحشت دارند، اما نه به اين معنا كه مرگ را فناى مطلق بدانند و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه آن چنان پرونده اعمال خود را سياه و تاريك مىبينند كه گويا با چشمان خود، كيفرهاى سنگين و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را، مشاهده مىكنند و يا حداقل چنين احتمالى را مىدهند و چون بايد پاسخگوى تخلّفات خود باشند از وقوع آن روز وحشت دارند. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ» «١» آنان (يهوديان) به سبب اعمالى كه از پيش فرستادهاند، هرگز تمناى مرگ نمىكنند!