معارف دينى

معارف دينى - علی نوری، علیرضا؛ ابراهیم زاده، عبد الله - الصفحة ٧٠

جوان امام جعفر صادق (ع) با «عمرو بن عُبَيد معتزلى» در زمينه ضرورت وجود امام انجام گرفته است بياوريم.
هشام مى‌گويد: روز جمعه‌اى وارد بصره شدم، و به مسجد رفتم، گروه زيادى را ديدم كه حلقه‌زده و عمرو بن عبيد در ميان آنها نشسته است، در ميان جمعيت پيش رفته و نزديك وى نشستم.
آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند، من مردى غريبم، اجازه مى‌دهيد مسأله‌اى بپرسم؟
گفت: آرى، گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: فرزندم اين چه سؤالى است؟ چيزى را كه مى‌بينى چگونه از آن مى‌پرسى؟ گفتم: سؤالات من همينطور است. گفت: بپرس، اگر چه پرسشت بى‌فايده است. گفتم: شما چشم‌دارى؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چه مى‌كنى؟
گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى‌بينم. گفتم: بينى دارى؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چه مى‌كنى؟ گفت: با آن مى‌بويم، گفتم: دهان (زبان) دارى؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چه مى‌كنى؟ گفت: با آن مزه را مى‌چشم، گفتم: گوش دارى؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چه مى‌كنى؟ گفت: با آن صدا را مى‌شنوم، گفتم: قلب (قوّه ادراك) دارى؟ گفت: آرى، گفتم:
با آن چه مى‌كنى؟ گفت: با آن هر چه بر اعضا و حواسم درآيد تشخيص مى‌دهم، گفتم:
مگر با وجود اين اعضا از قلب بى‌نياز نيستى؟ گفت: نه. گفتم: چگونه؟ چه نيازى به قلب دارى با آن كه اعضايت صحيح و سالم است؟ گفت: فرزندم هر گاه يكى از اعضاى بدن و حواس آن در چيزى كه مى‌بويد يا مى‌بيند يا مى‌چشد يا مى‌شنود، شك و ترديد كند آن را به قلب ارجاع مى‌دهد تا يقين كند و ترديدش برطرف شود. گفتم: پس خدا دل و قلب را براى رفع ترديد و اشتباه اعضا و حواس گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: پس قلب لازم است و گرنه براى اعضا و حواس يقينى حاصل نمى‌شود؟ (و راه نجات از شك و ترديد ميسّر نمى‌شود)، گفت: آرى، گفتم: اى ابا مروان (كنيه عمرو بن عبيد) خداى تبارك و تعالى كه اعضا و جوارح و حواس تو را بدون امام نگذاشته تا صحيح را تشخيص‌