دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٤٧٧
| جراح بن عبدالله حکمی جلد: ١٧ شماره مقاله:٦٤٧٧ |
جَرّاحِ بْنِ عَبْدُاللـهِ حَکَمی، ابوعُقبه (مق
٢٢ رمضان١١٢ق/ ٨ دسامبر ٧٣٠م)، سردار و حاکم معروف دورۀ اموی. نسب وی به بنی حَکَم
بن سعد العشیره از تیرههای قبیلۀ یمانی مِذحَج میرسید و شهرت او به «حَکَمی» از
این رو ست (بلاذری، فتوح...، ٢٠٦؛ ابن درید، ٧٦؛ ابن حزم، ١٩٠؛ برای سلسله نسب او،
نک : ابن عساکر، ٧٢/٥٦)؛ اما بنابر روایتی غیرمشهور، تیرۀ وی از بنی هَوْن قبیلۀ
عدنانی خزیمه بودند و به قبایل مذحجی داخل شدند (بلاذری، انساب...، ١١/١٤٩).
بنابر روایتی، جراح به سبب بلندی قامت و دلیری و کفایتش مورد توجه حجاج بن یوسف
ثقفی قرار گرفت (ابن عساکر، ٧٢/٥٧) و از سوی او مأموریتهای مهم نظامی یافت. ظاهراً
نخستین مأموریت جراح، مدتی پس از سرکوب جنبش شبیب خارجی، در حدود سالهای ٧٧-٧٨ق پیش
آمد (نک : طبری، ٦/٢٧٩). وی در این مأموریت بر یکی دیگر از خوارج، به نام ابوزیاد
مرادی که در ناحیۀ بابِل شورش کرده بود، چیره شد و او را به قتل رساند (بلاذری،
همان، ٨/٤١؛ یعقوبی، ٢/٣٢٨). در جریان قیام ابن اشعث (ه م) نیز جراح، در سپاه حجاج
از خود رشادتهایی نشان داد (طبری، ٦/٣٤٦، ٣٥٠، ٣٥٧، ٣٦١). این خدمات چنان مورد توجه
حجاج قرار گرفت که او را مدتی طولانی به جانشینی خود بر شهری به اهمیت بصره گماشت (نک
: همو، ٦/٤٣٣، ٤٤٧، ٤٩١؛ ابن عساکر، ٧٢/٥٦؛ نیز نک : خلیفه، ١/٤١٤). علاوه بر آن
در ٩٧ق/٧١٦م که ولایت خراسان به قلمرو حکومت یزید بن مهلب بر عراق افزوده شد، وی
جراح را که در این زمان در بصره بود، به جانشینی خود بر عراق گماشت (همو، ١/٤٢٧؛
بلاذری، همان، ٨/٢٨٨-٢٩٠؛ برای ستایش جراح از مهلب نزد حجاج، نک : مبرد، ٣/١١٣٤)،
یا بنابر روایتی دیگر، حکومت واسط را بدو سپرد (بلاذری، همان، ٨/١١٤؛ طبری، ٦/٥٢٦).
در ٩٩ق عمر بن عبدالعزیز اموی، ولایت خراسان را به جراح سپرد (خلیفه، ١/٤٣٣؛ ابن
سعد، ٥/٣٤١؛ طبری، ٦/٥٥٤، ٥٥٧؛ نیز نک : گردیزی، ١١٣). جراح به مرو، تختگاه خراسان،
درآمد (ابن اعثم، ٤/٢٣٨-٢٣٩) و عبدالله بن معمر یَشکُری را برای ادامۀ فتوحات به
ماواءالنهر گسیل داشت (بلاذری، فتوح، ٤٢٦)، ولی عمر بن عبدالعزیز که برای گسترش
اسلام در اندیشۀ راهی دیگر بود، جراح را از ادامۀ فتوح برحذر داشت و از طریق مکاتبه،
فرمانروایان آن منطقه را به اسلام دعوت کرد (نک : خلیفه، بلاذری، همانجاها). از
روایتی بر میآید که بستگان و همنشینان جراح در حکومت او بر خراسان، هریک به فراخور
حال، از بخششهای هنگفت وی برخوردار میشدند (بلاذری، همان، ٤٢٧؛ اما گویا شخص او از
سوءاستفادههای مالی برکنار بود یا چنین وانمود میکرد؛ چنانکه گفتهاند در پایان
حکومتش قرضدار بود (همان، ٤٢٦؛ طبری، ٦/٥٦٠؛ برای خطابۀ او در خراسان در پایان
حکومتش، نک : همانجا).
از نکات قابل توجه در دورۀ حکومت جراح اینکه وی به روش برخی اسلاف، از تازه
مسلمانان نیز جزیه میستاند و چنین میپنداشت که آنان برای گریز از پرداخت جزیه به
اسلام گرویدهاند (یعقوبی، ٢/٣٦٢؛ طبری، ٦/٥٥٩؛ برای نامۀ خلیفه به او در این زمینه،
نک : ابن عساکر، ٧٢/٥٩) و بر آن بود که مردم خراسان را چیزی جز تیغ و تازیانه به
اصلاح نزدیک نمیکند (بلاذری، همانجا؛ طبری، ٦/٥٦٠). این مایه از تعصبورزی وی،
سرانجام بر عمر بن عبدالعزیز گران آمد، و در حالی که یک سال و ٥ ماه از حکومت جراح
میگذشت، در اواخر رمضان ١٠٠ق، او را عزل کرد (همو، ٦/٥٥٨، ٥٥٩، ٥٦٠-٥٦١). بنابر
پارهای روایتها، فعالیت نخستین گروه از داعیان دعوت ضداموی در خراسان، از زمان
حکمرانی جراح آغاز شد (یعقوبی، همانجا؛ برای نقد و تحلیل این موضوع، نک : ه د،
ابوهاشم، نیز بنیعباس).
مأموریت بعدی جراح مقابله با اقوام خزر در منطقۀ ارمنیه و اران (ه م) بود که در
خلافت عمر بن عبدالعزیز پیشرویهایی کرده بودند (بری تفصیل، نک : رضا، ٤١٠-٤١١). در
باب فعالیتهای جراح در آن منطقه، روایتهای مورخانی مانند بلاذری و یعقوبی و طبری
کوتاه یا کلی است؛ اما گزارش بلندی حاوی
جزئیات هم وجود داشته که ابن اعثم آن را به تفصیل آورده، و البته به مأخذ خود اشاره
نکرده است؛ گو اینکه به احتمال بسیار، وی اثری از یکی از مورخان متقدم، مانند
مداینی یا واقدی را در دست داشته است (برای تفصیل در باب مآخذ او، نک : داک، ابن
اعثم الکوفی). آنچه هم در کتاب تاریخ منسوب به بلعمی آمده، در واقع ترجمۀ فارسی
همان روایت منقول در کتاب ابن اعثم است. از مورخان دیگر، تا آنجا که اینک میدانیم،
ابن اثیر نیز همین روایت را با اندکی تلخیص و تغییر نقل کرده است. باید گفت که
گزارش خلیفة بن خیاط نیز با این روایت اشتراکات بسیار دارد.
در ١٠٤ق/٧٢٢م، خلیفۀ اموی یزید بن عبدالملک، جراح را به ولایت ارمنیه برگماشت و
سپاهی گران با او همراه کرد (خلیفه، ٢/٤٧٧، ٤٨٥؛ بلاذری، همان، ٢٠٦؛ ابن اعثم،
٤/٢٦٠). با ورود جراح، خزرها به نواحی باب الابواب گریختند و جراح نخست چند روزی در
بردعه درنگ کرد، سپس توانست با حیلهای بدون نبرد بر باب الابواب تسلط یابد (همانجا؛
نیز نک : بلعمی، ٤/٩٢٧؛ ابن اثیر، ٥/١١١). اندکی بعد، در نبرد بزرگی که کنار رود
ارس (ه م) اتفاق افتاد، خزرها به سختی شکست خوردند (ابن اعثم، ٤/٢٦١-٢٦٢؛ نیز نک
: بلعمی، ٤/٩٢٨؛ ابن اثیر، ٥/١١٢). جراح سپس با اهالی حصین و یرغو صلح کرد و آنان
را به جایی دیگر کوچانید (ابن اعثم، ٤/٢٦٢؛ نیز نک : بلعمی، ابن اثیر، همانجاها).
شهر بَلَنْجَر نیز که اهالی آن از تجاوز قوم خزر به ستوه آمده بودند، در ربیعالاول
١٠٤ق، با پایداری سپاهیان جراح فتح شد (خلیفه، ٢/٤٧٧، ٤٧٨؛ یعقوبی، ٢/٣٧٥؛ طبری،
٧/١٤-١٥؛ نیز نک : ابن اعثم، همانجا). آنگاه جراح بر اثر هشدار حاکم بلنجر ــ که
او را بر حکومت آن شهر ابقا کرده بود (همو، ٤/٣٦٣؛ نیز نک : بلعمی، ٤/٩٢٨-٩٢٩؛ ابن
اثیر، ٥/١١٢-١١٣) ــ مبنی بر تدارکات عظیم خزرها برای آغاز یورش (همانجاها)، زمستان
را در «شَکی» درنگ کرد و از خلیفه یاری خواست (ابن اعثم، ٤/٢٦٤؛ بلعمی، ٤/٩٣١؛ ابن
اثیر، ٥/١١٣؛ برای دیگر اقدامات جراح پس از فتح بلنجر، نک : خلیفه، ٢/٤٨٠، ٤٩٠؛
بلاذری، همانجا؛ طبری،٧/٢١).
به روایتی، پس از مرگ یزید بن عبدالملک، جانشین او هشام، در ١٠٧ق جراح را از حکومت
ارمنیه عزل کرد و برادرش مَسلَمه را به جای او گمارد (خلیفه، ٢/٤٩٢)، اما در ١١١ق،
بار دیگر جراح را به شغل خویش باز گرداند (همو، ٢/٥٠٠؛ نیز نک : طبری، ٧/٦٧). در
روایت ابن اعثم به عزل جراح اشارهای نشده است و بنا بر آن، هشام در نامهای به
جراح، ضمن ابقای او و دستور ادامۀ نبرد با خزرها، به وی وعدۀ یاری داد (همو، نیز
ابناثیر، همانجا).
جراح پس از خروج از شکی، به بردعه بازگشت (ابن اعثم، ٤/٢٦٦) و در نواحی تفلیس، شهری
از سرزمین خزران را فتح کرد (خلیفه، همانجا؛ برای تأیید صلحنامۀ پیشین مردم تفلیس
از سوی او، نک : بلاذری، فتوح، ٢٠٢). آنگاه پس از عبور از شهرهای بیلقان و ورثان (وردان
کرت) و باجروان، در ١١٢ق، به اردبیل رسید و از آنجا سپاهیان خود را به نقاط گوناگون
گسیل داشت (ابن اعثم، بلعمی، همانجا؛ خلیفه، ٢/٥٠٢)، زیرا خاقان خزران، با لشکری
گران در نواحی اردبیل در آذربایجان به تاخت و تاز مشغول بود (برای تفصیل، نک : ابن
اعثم، ٤/٢٦٦-٢٦٧؛ بلعمی، همانجا). سرانجام جراح برای مقابله با خزرها که اینک
اردبیل را در محاصره داشتند (خلیفه، همانجا)، بهرغم توصیۀ دهقانی ایرانی، مردانشاه
نام، مبنی بر پناه گرفتن در دامنۀ کوه سبلان، در کنار روستایی به نام شهرآزاد مستقر
شد. در جنگ خونینی که درگرفت، خزرها سپاه اندک جراح را از پای افکندند و خود او نیز
به خاک افتاد (همانجا، نیز ٢/٥٠٤؛ بلاذری، همان، ٢٠٦؛ یعقوبی، ٢/٣٧٦؛ نیز نک : ابن
اعثم، ٤/٢٦٧-٢٦٨؛ بلعمی، ٤/٩٣٢-٩٣٣؛ ابن اثیر، ٥/١٥٩). در برخی از روایات، از قتل
جراح در نواحی بلنجر سخن به میان آمده است (نک : طبری، ٧/٧٠). گفتهاند که خلیفه و
برخی دیگر از مسلمانان، در سوگ جراح گریستند و اشعاری در مرثیۀ او سروده شد (ابن
اعثم، بلعمی، همانجاها؛ نیز نک : ابن عساکر، ٧٢/٦٠؛ ابن اثیر، همانجا؛ ذهبی،
٥/١٩٠).
جراح را به دلاوری و بیباکی و زهد ستودهاند (ابن عساکر، ٧٢/٥٦؛ برای سخنی منقول
از او حاکی از بیباکی، نک : ابن قتیبه، ١/١٢٩؛ ابن عبدربه، ١/١٧٩). گفتهاند
کسانی از او روایت میکردند (ابن عساکر، همانجا؛ ذهبی، ٥/١٨٩)، اما معلوم نیست
مقصود از جراح بن عبدالله در حدیث، همین جراح باشد (نک : ابن حبان، ٦/١٤٩).
مآخذ: ابن اثیر، الکامل؛ ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح، بیروت، دارالکتب العلمیه؛
ابن حبان، محمد، الثقات، حیدرآباد دکن، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ ابن حزم، علی، جمهرة انساب
العرب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٨٢م؛ ابن درید، محمد، الاشتقاق، به
کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى،
بیروت، دارصادر؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفرید، به کوشش احمد امین و دیگران،
قاهره، ١٣٧٣ق/١٩٥٣م؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، به کوشش علی شیری، بیروت،
١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن قتیبه، عبدالله، عیون الاخبار، قاهره، ١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛ بلاذری، احمد،
انساب الاشراف، به کوشش سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، ١٤١٧ق/١٩٩٦م؛ همو، فتوح
البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٦٥م؛ بلعمی، محمد، تاریخنامۀ طبری، به کوشش محمد
روشن، تهران، ١٣٧٧ش؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، به کوشش سهیل زکار، دمشق، ١٩٦٠م؛ داک؛
ذهبی، احمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛
رضا، عنایتالله، اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول، تهران، ١٣٨٠ش؛ طبری،
تاریخ؛ گردیزی، عبدالحی، زین الاخبار، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٤٧ش؛ مبرد،
یزید، الکامل، بهکوشش زکی مبارک واحمد محمد شاکر، قاهره، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م؛ یعقوبی،
احمد، تاریخ، به کوشش هوتسما، لیدن، ١٩٦٩م. علی بهرامیان