دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٣١٩
| ثنویه جلد: ١٧ شماره مقاله:٦٣١٩ |
ثَنَویّه، عنوانی برای برخی نحل و ملل در کلام و
فرقهنگاری اسلامی. این عنوان به صورت اصحاب الاثنین و اهل التثنیه (اشعری،٣٢٧،
٤٨٥؛ باقلانی، ٦٠) نیز آمده است.
این اصطلاح در قرآن کریم و سنت نیست، اما با توجه به گزارش ابن ندیم از ردیههایی
که بر ثنویه نوشته شده، اصطلاح ثنویه از اوایل سدۀ ٣ق/٩م رایج بوده است (برای نمونه،
نک : ص ٢٠٤، ردیۀ ابوالهذیل علّاف (د ح ٢٣٠ق/٨٤٥ م)؛ برای ردیههای دیگر، نک :
دنبالۀ مقاله) به نظر میرسد این اصطلاح برساختۀ مسلمانان برای فرقههای غیر اسلامی
و ادیانی است که به توحید قائل نبودند و در برخی مبانی با هم تشابه و اشتراک داشتند.
در منابع، مانویه (پیروان مانی)، دیصانیه (پیروان ابن دیصان) و مرقیونیه (پیروان
مرقیون) مهمترین فرقهها و ادیان ذیل ثنویه ذکر شدهاند (همو، ٣٨٣، ٣٩١، ٤٠٢؛
اشعری، ٣٣٦، ٣٤٩؛ ماتریدی، ١٥٧، ١٦٣، ١٧١؛ باقلانی، ٦٤، ٦٧؛ قاضی عبدالجبار، ٥/٩؛
ابن ملاحمی، المعتمد، ٥٦١، ٥٨٤، ٥٨٦، ٥٨٩؛ بغدادی، اصول...، ٥٣-٥٤؛ فخرالدین،
اعتقادات...، ٨٨-٨٩، محصل...، ٩٠؛ مقدسی،٤/٢٤؛ شهرستانی،٢/٤٩، ٥٥، ٥٧؛ نسفی، میمون،
١/٩٩؛ حمصی، ١/١٤٠). این ٣ گروه، با توجه به اختلافهایی که در مبانی اعتقادات خود
دارند، در منابع اسلامی همیشه با هم و ذیل یک گروه ذکر شدهاند. چنین دستهبندی
ریشهای تاریخی دارد و به ردیههای مسیحیان پیش از اسلام باز میگردد. با توجه به
منابع موجود، نخستین بار افرائیم ٢ (یا افرم، ٣٠٦-٣٧٣م) اهل ادسا، و ماروتا٣ (پیش
از ٤٢٠م) اهل میافارقین کسانی بودند که این ٣ گروه را در یک ردیف قرار داده، و به
رد آراء آنها پرداختهاند (میچل١، جم ؛ دریورس،١٠٧-١٠٨). به احتمال زیاد گزارشهای
مسلمانان از این ٣ گروه، به منابع سریانی و دو فرد یاد شده باز میگردد (همو،
١٠٦-١٠٨, ١٢١-١٢٥).
مانویه در فرهنگ اسلامی و در میان اعراب قدمت بیشتری داشت و شناختهتر بود (دوبلوا،
٥١١؛ مونوت، ٤٤٠؛ فان اس، I/٤٢١)؛ و هرچند منابع اسلامی در بررسی این گروهها آنها
را از هم جدا میکنند، مانویه در میان آنها مرکزیت دارد (مونوت، همانجا). در صدر
اسلام نیز اعرابِ مانوی سخت با پیامبر(ص) مخالف بودند و با وی مناظره میکردند (زریاب،
١٣٥-١٤٠). مانویان را زنادقه نیز میگفتند و در منابع گاهی زنادقه (دربارۀ زندیق و
زنادقه، نک : فان اس، I/٤١٦-٤١٨, ٤٢٣-٤٢٦؛ دوبلوا ، ٥١٠-٥١٣) را مترادف ثنویه، یا
فرقهای از ثنویه برشمردهاند (رازی، ١١٦؛ابن بابویه، ٢٤٣؛ ابن منظور، ذیل زندق).
از دیگر فرق ثنویه به ماهانیه (شاخهای از مرقیونیه)، مقلاصیه (شاخهای از مانویه)
و گاهی مزدکیه و صیامیه اشاره شده است (ناشئ اکبر، ٧٣-٧٤؛ ابن ندیم، ٤٠٢؛ قاضی
عبدالجبار، ٥/٩، ١٦، ١٨؛ ابن ملاحمی، همان، ٥٨٩؛ فخرالدین، اعتقادات، محصل، نیز
مقدسی، همانجاها؛ شهرستانی، ٢/٥٤، ٥٨). مجوس (زردشتیان یا مزداییان) نیز در برخی
منابع از ثنویه به شمار آمدهاند (قاضی عبدالجبار، همانجا؛ مانکدیم، ٢٨٤-٢٨٥؛ مقدسی،
همانجا؛ حمصی، ١/١٤٣؛ ابن تیمیه، ١/٣٥١)، اما بیشتر منابع آنها را جدا از ثنویه
طبقهبندی کردهاند و ذیل ثنویه به آنها نپرداختهاند (باقلانی، ٧٠؛ قاضی عبدالجبار،
٥/٧١؛ بغدادی، همان، ٣٢٦، الفرق...، ٣٥٦؛ ابن ملاحمی، الفائق، ١٠٠، المعتمد، ٥٦١ بب
؛ شهرستانی، ٢/٣٨؛ فخرالدین، اعتقادات، ٨٦؛ نیز نک : مونوت، ٤٣٩). شاید این امر
نخست به این دلیل باشد که برخلاف فرقههای یاد شده، زردشتی دین رسمی امپراتوری
ساسانی بود و در سرزمین وسیعی رسمیت داشت (همو، ٤٣٩-٤٤٠)، و دیگر آنکه، از دیدگاه
کلامی، گزارشهای متعددی از آنها در دورۀ اسلامی موجود بود که توحید کیهان شناختی را
تأیید میکرد (نک : دنبالۀ مقاله).
دربارۀ علت نامیدن این گروهها به ثنویه و بررسی عقاید آنها از دیدگاه متکلمان، می
بایست این اصطلاح را در تقابل با توحید ــ که کلام و الٰهیات اسلامی بر آن استوار
بود ــ در نظر گرفت. متکلمان و عالمان مسلمان در برخورد با عقاید این گروهها، بهویژه
مانویت ــ که بر نظام اسطـورهای بنا بـود ــ معمـولاً آن را عجیب و جنون آمیز مییافتند
که نه شامل فلسفه بود ونه مسائل کلامی، و همچنین چندان ربط و نسبتی هم با اسلام
نداشت (جاحظ، ١/٥٧). اما آنچه در این میان، نظر آنها را در مقام موحد جلب میکرد،
ثنویت و دوگانه انگاری آنها بود (فان اس، I/٤٢٢). از این رو، در بیشتر منابع کلامی
آنچه دربارۀ این گروهها مورد نقد و بررسی قرار گرفته است، ثنویت آنها بوده است؛
چندان که در طبقه بندی و بازشناسی آنها نسبت به گروههای دیگر ذیل ثنویه آنها را
چنین تعریف کردهاند: کسانی که به دو اصل ازلی و متباین نور و ظلمت قائلاند و
معتقدند که از امتزاج و اختلاط آنها عالم پدید آمده است، و اینکه خیری که در عالم
است از نور است و شری که در عالم است از ظلمت (باقلانی، ٦٠؛ بغدادی، نیز نسفی،
میمون، همانجاها؛ آمدی، ٢٠٦؛ نیز نک : قاضی عبدالجبار، ٥/٣٠؛ ماوردی، ٣٥؛ شهرستانی،
٢/٤٩؛ ابن جوزی، تلبیس...، ٥٧؛ حمصی، ١/١٤٠).
در واقع، در میان مسلمانان، ثنویه کسانی بودند که هم قائل به ثنویت کیهان شناختی
بودند و هم به ثنویت وجود شناختی. به لحاظ کیهان شناختـی معتقـد بودند که دو جوهـر
قدیم و ازلی، پیش از عالم بوده و آن دو منشأ عالماند. در اینکه نور و ظلمت دو جوهر
هستند یا دو خدا و دو صانع، در منابع اسلامی هر دو دیدگاه یافت میشود. متکلمان
مسلمان حتى آنجا که به دو جوهر بودن آنها تصریح کردهاند، به نقد فاعلیت و خالقیت
آنها نیز پرداخته، و آن را در تقدیر گرفتهاند (ابن ندیم، ٣٩٢؛ ماتریدی، ٣٤-٣٦؛
باقلانی، ٦٠-٦٢؛ مانکدیم، ٢٨٤؛ بغدادی، اصول، ٨٣، ٨٦؛ نسفی، میمون، نیز ابن ملاحمی،
الفائق، همانجاها؛ شهرستانی، ٢/٥٤ بب ؛ ابن جوزی، همانجا). چنین برداشتی از نور و
ظلمت در مقام دو خدا، پیش از اسلام شکل گرفته بود و نخستین کسی که مدعی شد مانویه،
دیصانیه و مرقیونیه، نور و ظلمت را دو خدای خالق میدانند، ماروتا اهل میافارقین
بود (دریورس، ١٢٤-١٢٦) .
در ثنویت وجود شناختی، ثنویه معتقد بودند که هم خیر در عالم وجود دارد و هم شر، و
هردو امری وجودی هستند. هم خیر مبدأ یا خالق دارد و هم شر؛ و خالق یا مبدأ خیر غیر
از خالق یا مبدأ شر است (ماتریدی، ٣٤ بب ؛ باقلانی، ٦٠، ٦٧-٦٩؛ قاضی عبدالجبار،
٥/١٠؛ بغدادی، اصول، ٨٣، الفرق، ٣٢٨، ٣٥٦؛ نسفی، میمون، همانجا). از اینرو، و با
توجه به این مبانی، عالم را به دو دسته واقعیات متضاد ــ خوب و بد ــ تقسیم میکردند
(مونوت، ٤٤١).
با چنین تعریفی از ثنویه، میتوان یکی از دلایلی که در منابع اسلامی مجوس را جدای
از ثنویه بررسی کردهاند، روشن نمود. در منابع اسلامی آمده است که مجوس اصیل گروهی
بودند که به یک خدای قدیم قائل بودند، هرچند در میان آنها فِرَقی یافت میشد که
معتقد به دو قدیم بودند (شهرستانی، ٢/٣٨، ٤٩؛ قاضی عبدالجبار، ٥/٧١)؛ اما در اعتقاد
به جدایی فاعل شر از فاعل خیر، با ثنویه همعقیده بودند (همو، ٥/٧٣؛
مانکدیم، ٢٨٥؛ بغدادی، اصول، همانجا؛ فخرالدین، محصل، ١٣٣). از این رو، در برخی
منابع، مجوس از ثنویه انگاشته شدهاند. دربارۀ قدریه نیز چنین نظری هست؛ چندان که
در برخی منابع، ثنویه را از فِرق قدریه دانستهاند که قائلاند خیر از خدا ست، و شر
از شیطان (ابن جوزی، تلبیس، ٢٩-٣٠؛ قرطبی، ٤/١٦١). در تفسیر حدیث «القدریه مجوس هذه
الامه» هم گفتهاند: قدریه همچون مجوس، خیر را به خداوند و شر را به غیر خداوند
اضافه میکنند (بیهقی، ١٠/٢٠٧؛ شیث، ٢٩؛ نووی، ١/١٥٤).
در فرهنگ اسلامی نیز به برخی از فرق و اشخاص نسبت ثنوی دادهاند؛ از آن جملهاند:
ابن طالوت، ابوشاکر دیصانی، ابن اخی ابی شاکر، ابن مقفع، ابن ابی العوجا، صالح بن
عبدالقدوس، بشار بن برد، هشام بن حکم، ابو عیسى وراق، جعد بن درهم، خاندان برمکیان
(ابن ندیم، ٤٠١؛ قاضی عبدالجبار، ٥/١٩-٢١؛ ابن ملاحمی، المعتمد، ٥٩٣؛ ملطی، ٢٤؛
مقدسی،٣/٨)، نظام معتزلی، عبیدالله مهدی و باطنیه و اسماعیلیه (خیاط، ٣٨؛ بغدادی،
همان، ٤٨، ٣٢٣، الفرق، ١٣١، ١٣٤، نیز نک : ١٣٦-١٣٧، ١٣٩؛ ذهبی، ١٥/١٣٢؛ ابن جوزی،
المنتظم، ٥/١١٧، ٧/٢٥٥). این فهرست بسیار نامتجانس است و به درستی نمیتوان علت
ثنوی دانستن این افراد و فرقهها را درک کرد (در این باره، نک : فان اس،
(I/٤١٦-٤١٧, ٤٣٧-٤٥٠. در واقع، هرچند ثنویه در جامعۀ اسلامی فعال بودند و به بحث و
مناظره با مسلمانان می پرداختند و آراء آنها در جامعۀ اسلامی بیتأثیر نبوده است (نیبرگ،
٥٤ بب )، بهنظر میرسد نسبت دادن برخی به ثنویه ناشی از تشابه بعضی از آراء آنها
با ثنویون، و بیشتر ناشی از عناد و دلیل تراشی به منظور تکفیر آنها بوده است (برای
مثال دربارۀ نظام، نک : بغدادی، همانجاها؛ خیاط، ٣٠ بب ).
مسلمانان کوشیدهاند تا در قالب مناظره و ردیه، آراء ثنویه را رد کنند. ابوالهذیل
علاف، نظام، هشام بن حکم، ابوعیسى وراق و کندی از کسانی هستند که علیه ثنویه ردیه
نوشتهاند (ابن ندیم، ٢٠٤، ٢٠٦، ٢١٦، ٢٢٤،٣١٨؛ ابن ملاحمی، همان، ٥٩٣-٥٩٥). پس از
آنها نیز در بسیاری از کتابهای کلامی، فصلی به آراء ثنویه و رد آنها اختصاص یافته
است.
علمای مسلمان اغلب در رد عقاید ثنویه به همان دو اعتقاد و مسائل مربوط به آن
پرداختهاند. مفسرانْ برخی آیات را ناظر بر رد ثنویه دانستهاند که میتوان از آن
میان به آیۀ نخست سورۀ انعام (٦): «...جَعَلَ الظُّلمٰتِ وَ النّورَ...» (نسفی،
عبدالله، ١/٣١٢؛ بیضاوی، ٢/٣٨٧-٣٨٨) و آیۀ «لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ
لَفَسَدَتا...» (انبیاء/٢١/٢٢) اشاره کرد (ابن حزم، ١/٢٨؛ جصاص، ٣/٣٧٦؛ ابن بابویه،
٢٥٠؛ برای دیگر آیهها، نک : عمادی، ٥/٢٠١، ٦/٢٠١). در احادیث نیز ردیههایی در
قالب مناظرۀ معصومین با ثنویه موجود است (ابن بابویه، ٢٤٣-٢٧٠).
دربارۀ تعارض اعتقاد ثنویه با توحید، برخی معتقدند که آنها مخالف توحید ربوبی
نیستند، زیرا برای خداوند شریکی قائل نیستند که در همۀ صفات با او شباهت داشته باشد؛
و با اینکه به دو اصل ازلی معتقدند، آن دو را در برخی صفات، متغایر با هم میدانند
و نور را ممدوح، و ظلمت را مذموم به شمار میآورند (ماتریدی، ١١٨-١١٩؛ مانکدیم،
٢٨٤؛ احمد بن ابراهیم، ٣٦٦-٣٦٧). اما شیخ طوسی معتقد است کسانی که قائلاند خداوند
در قدم شریک دارد، در واقع قائلاند به اینکه در جمیع صفات با خداوند شریک است،
زیرا قدم صفت ذاتی خداوند است که با همۀ موجودات در آن تباین دارد و دیگر صفات چون
قدرت، علم، حی و اراده با دیگران مشترک است. اشتراک در صفت ذات نیز موجب تماثل و
همانندی میشود و دو قدیم در صفات دیگر نیز با هم شریک میشوند (ص ٧٨).
متکلمان در رد اعتقاد اول ثنویه، دلایل مختلفی آوردهاند. یکی از مهمترین
استدلالهای آنها برهان تمانع در تمانع دو قدیم است (نک : ماتریدی، ٩٠؛ طوسی،
٧٨-٧٩؛ آمدی، ٢١٢-٢١٣؛ ابن جوزی، تلبیس، ٥٨-٥٩). برخی در رد قدم نور و ظلمت، معمولاً
آنها را جزو اجسام می آورند و با اثبات حدوث اجسام، حدوث آنها را ثابت میکنند (قاضی
عبدالجبار، ٥/٢٢؛ مانکدیم، ٢٨٥؛ جوینی، الشامل...، ٢٤٣؛ ابن ملاحمی، همان،٥٩٠-٥٩١؛
حمصی، ١/١٤٠؛ علامۀ حلی، انوار...، ٢٠٠). باقلانی نور و ظلمت را، همچون حرکت و سکون،
از اعراض به شمار میآورد و در نتیجه آنها را حادث میداند (ص ٦١؛ نیز نک : علامۀ
حلی، همانجا؛ ابن ملاحمی، همان، ٥٩١). ماوردی میگوید: اعتقاد آنها به دو وجه فاسد
است: ١. نور و ظلمت، یا جسم است یا جوهر یا عرض که همه محدث هستند. ٢. ظلمت هم ذاتی
نیست، بلکه فقدان نور است (ص ٣٥-٣٦). ابو المعین میمون نسفی با بررسی معنای امتزاج
و تباین، و اثبات حدوث آن دو ، نتیجه میگیرد، با توجه به اعتقاد ثنویه، نور و
ظلمت حادث است (١/١٠١-١٠٢). متکلمان امتزاج نور و ظلمت را نیز بنا بر اعتقاد ثنویه
محال دانسته، و آن را رد کردهاند (ماتریدی، ٣٥، ١٥٩-١٦٠؛ نسفی، میمون، همانجا؛
حمصی، ١/١٤١-١٤٢).
متکلمانْ اعتقاد ثنویه به خیر و شر را نیز مورد نقد و رد قرار دادهاند. آنان در
این باره، متعرض دو مطلب شدهاند: یکی جدا بودن فاعلِ خیر از فاعلِ شر، و اینکه
فاعل خیر نمیتواند فاعل شر باشد، و دیگری که از نتایج اعتقاد پیشین است، قبح آلام
و درد و رنجها ست. متکلمان معتقدند تضاد خیر و شر، و لذت و الم مسلم نیست و این دو
از یک جنس هستند.گاهی ممکن است فعلی در جایی شر باشد، مثلاً تنبیه فردی از روی ظلم،
و در جایی دیگر خیر باشد، همچون تنبیه فرد برای تأدیب یا به واسطۀ جرمی که مرتکب
شده است. همچنین معتقدند در صورت اثبات
تضاد خیر از شر، دلیلی ندارد که فاعل آنها هم جدا باشد، بلکه یک فاعل میتواند هر
دو را در زمانهای مختلف انجام دهد (قاضی عبدالجبار ، ٥/٣١-٣٤؛ مانکدیم ، ٢٨٩؛ جوینی،
الارشاد، ٢٤١؛ ابن ملاحمی، الفائق، ٢٦١؛ طوسی، ٧٨-٧٩، ١٤٦؛ حمصی، ١/١٤٠-١٤٢،
٣٠٧-٣٠٨ ؛ برای دیگر دلایل، نک : فخرالدین، المطالب...، ٢/١٤٧-١٤٨؛ برای دلیل نقلی
در این باره، نک : ابن ملاحمی، همان، ١٥٨-١٥٩). در این باره متکلمان از قیاسی
استفاده میکنند که گویا نخستین بار جعفر بن حرب آن را مطرح کرده است (ماتریدی،
١٦٩؛ مقدسی، ١/٩١). از ثنویه میپرسند: اگر از مردی که کسی را کشته باشد، بپرسیم تو
او را کشتی؟ و بگوید بله، او از نور است یا ظلمت؟ اگر بگویند از نور، میگوییم پس
شما دروغ میگویید چون نور، شر را انجام نمیدهد. اگر بگویند از ظلمت، او تصدیق
کرده که ظلمت است و نمیتواند خیر را انجام دهد (نیز نک : باقلانی، ٦٧-٦٨؛ بغدادی،
اصول، ٨٦، الفرق، ٣٢٨؛ حمصی، ١/١٤٣؛ علامۀ حلی، همانجا).
ثنویه در نزد مسلمانان، کافر و مشرک به شمار میرفتند (غزالی، ١٣٤؛ ابن ملاحمی،
الفائق، ٥١٠). اما دربارۀ حکم فقهی آنها و نسبت آنها در دیه و جزیه، شیعیان بنا بر
حدیثی از علی بن ابی طالب (ع) آنها را از اهل کتاب به شمار آوردهاند (علامۀ حلی،
مختلف...، ٤/٤٣٢؛ مفید، ٢٧١). در میان اهل سنت، بنا به گزارش بغدادی (همان، ٣٥٦)،
فقها اختلاف دارند و تنها برخی از آنها معتقدند که حکم ثنویه مانند مجوس است و مباح
است از آنها جزیه گرفته شود و ذبح آنها و ازدواج با آنان حرام است. خود بغدادی
معتقد است که حکم آنها در ازدواج، ذبح و جزیه همچون حکم بت پرستان است (همانجا).
مآخذ: آمدی، علی، غایة المرام فی علم الکلام، به کوشش حسن محمود عبداللطیف، قاهره،
١٣٩١ق/١٩٧١م؛ ابن بابویه، محمد، التوحید، به کوشش هاشم حسینی تهرانی، قم، ١٣٥٧ش؛
ابن تیمیه، احمد، الجواب الصحيح لمن بدل دين المسيح، به کوشش علی حسن ناصر و
دیگران، ریاض، ١٤١٤ق؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، تلبيس ابليس، به کوشش سید جمیلی، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، المنتظم، بیروت، ١٣٥٨ق؛ ابن حزم، علی، الاحکام، قاهره، ١٤٠٤ق؛
ابن ملاحمی، محمود، الفائق، به کوشش مکدرموت و مادلونگ، تهران، ١٣٨٦ش؛ همو، المعتمد،
به کوشش مکدرموت و مادلونگ، لندن، ١٩٩١م؛ ابن منظور، لسان؛ ابن ندیم، الفهرست؛ احمد
بن ابراهیم، توضیح المقاصد، به کوشش زهیر شاویش، بیروت،١٤٠٤ق؛ اشعری، علی، مقالات
الاسلامیین، به کوشش هلموت ریتر، ویسبادن، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ باقلانی، محمد، التمهید، به
کوشش مکارتی، بیروت، ١٩٥٧م؛ بغدادی، عبدالقاهر، اصولالدین، استانبول، ١٣٤٦ق/١٩٢٨م؛
همو، الفرق بین الفرق، به کوشش محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره، مکتبة محمدعلی
صبیح؛ بيضاوی، عمر، تفسير، به کوشش عبد القادر حسونه، بيروت، ١٤١٦ق/١٩٩٦م؛ بيهقی،
احمد، السنن الكبرى، به کوشش محمد عبد القادر عطا، مكه، ١٤١٤ق/ ١٩٩٤م؛ جاحظ، عمرو،
الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ١٣٨٨ق/١٩٦٩م؛ جصاص، احمد، الفصول
فی الاصول، به کوشش عجيل جاسم نشمی، کویت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ جوینی، عبدالملک، الارشاد،
به کوشش اسعد تمیم، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، الشامل فی اصول الدین، به کوشش علی
سامـی نشار، اسکندریه، ١٩٦٩م؛ حمصـی، محمود، المنقذ من التقلید، قم، ١٤١٢ق؛ خیاط،
عبدالرحیم، الانتصار، به کوشش نیبرگ، قاهره، ١٣٤٤ق/١٩٢٥م؛ ذهبی، محمد، سير اعلام
النبلاء، به کوشش شعيب ارنؤوط و دیگران، بيروت، ١٤١٣ق؛ رازی، محمد، مختار الصحاح،
به کوشش محمود خاطر، بيروت، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ زریاب، عباس، سیرة رسولالله(ص)،
تهران،١٣٧٠ش؛ شهرستانی، محمد، الملل و النحل، به کوشش عبدالعزیز محمد وکیل، قاهره،
١٣٨٧ق/١٩٦٨م؛ شيث بن ابراهيم، حز الغلاصم فی افحام المخاصم عند جريان النظر فی
احكام القدر، به کوشش عبد الله عمر بارودی، بيروت، ١٤٠٥ق؛ طوسی، محمد، الاقتصاد،
بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ علامۀ حلی، حسن، انوار الملکوت، به کوشش محمد نجمی زنجانی،
تهران، ١٣٣٨ش؛ همو، مختلف الشیعه، قم، ١٤١٣ق؛ عمادی، محمد، ارشاد العقل السلیم الى
مزایا القرآن الکریم، بیروت، داراحیاء التراث العربی؛ غزالی، محمد، فیصل التفرقة
بین الاسلام و الزندقة، به کوشش سلیمان دنیا، قاهره، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ فخرالدین رازی،
اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین، به کوشش علی سامی نشار، قاهره، ١٣٥٦ق/١٩٣٨م؛ همو،
محصل افکار المتقدمین و المتأخرین، به کوشش سمیح دغیم، بیروت، ١٩٩٢م؛ همو، المطالب
العالیة، به کوشش احمد حجازی سقا، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ قاضی عبدالجبار، المغنی، به
کوشش محمود محمد خضیری و دیگران، قاهره، ١٩٦٥م؛ قرآن کریم؛ قرطبی، محمد، الجامع
لاحكام القرآن، به کوشش احمد عبد العليم بردونی، قاهره، ١٣٧٢ق؛ ماتریدی، محمد،
التوحید، به کوشش فتح الله خلیف، بیروت، ١٩٨٢م؛ مانکدیم، احمد ]تعلیق[ شرح الاصول
الخمسه، به کوشش عبدالکریم عثمان، قاهره، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ماوردی، علی، اعلام النبوة،
به کوشش محمدمعتصم باللٰه، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ مفید، محمد، المقنعة، قم، ١٤١٠ق؛
مقدسی، مطهر، البدء و التاریخ، قاهره، مکتبة الثقافة الدینیه؛ ملطی، محمد، التنبيه
والرد على اهل الاهواء والبدع، به کوشش محمد زاهد كوثری، قاهره، ١٩٧٧م؛ ناشئ اکبر،
عبدالله، «الاوسط فی المقالات»، همراه مسائل الامامة جعفر بن حرب، به کوشش فان اس،
بیروت، ١٩٧١م؛ نسفی، عبدالله، تفسیر القرآن الجلیل، قاهره، ١٣٢٣ق؛ نسفی، میمون،
تبصرة الادلة، به کوشش کلود سلامه، دمشق، ١٩٩٠م؛ نووی، يحيى، شرح صحيح مسلم،
بيروت،١٣٩٢ق؛ نیبرگ، مقدمه بر الانتصار (نک : هم ، خیاط)؛ نیز:
De Blois, F.C., »Zindī« , EI٢, vol. XI; Drijvers, H.J.W., BardaiŞan of Edessa,
Assen, ١٩٦٦; Mitchell, C.W., Ephraim's Prose Refutations of Mani,Marcion, and
Bardaisan, London, ١٩٢٤; Monnot, G., »Thanawiyya«, EI٢, vol. X; Van Ess, J.,
Theologie und Gesellschaft im ٢. und ٣. Jahrhundert Hidschra, Berlin/New York,
١٩٩١.
علی رضا سید تقوی
٢. Ephraim
٣. Maruta
١. Mitchell