دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٣٠٣
| ثقیف جلد: ١٧ شماره مقاله:٦٣٠٣ |
ثَقيف، نام قبيلهای سرشناس از قبايل عرب شمالی
که در وقايع صدر اسلام و سدههای پسين همواره نقشی پراهميت ايفا کرده است.
فقدان منابع مکتوب و وجود مفاخرات شفاهی در جامۀ شعر میان قبايل عرب، تاريخ کهن
ثقيف را همچون ديگر قبايل عرب پرابهام ساخته است. بر اساس وفاقی که در منابع
تبارشناختی ديده میشود، تاريخ اين قبيله با شخصی به نام قسی بن منبه آغاز میگردد
که اگرچه دربارۀ خاستگاه قومی او اختلاف بسیار است (نک : دنبالۀ مقاله)، اما به
عنوان نيای قبیله شناخته شده، و ثقيف لقبی است که به او اعطا گردیده است. همچنين
اسکان نسبتاً متمرکز قبيلۀ ثقيف در منطقۀ طائف، تاريخ اين قبيله را با تاريخ شهر
طائف پيوند زده است.
برآمدن ثقيف: بر اساس اختصاص دورۀ ٣٠ ساله به هر نسل که در تبارنامهها معمول است،
و با در نظر داشتن سلسله نسب برخی از رجال تاريخی ثقیف در عصر پيامبر (ص)، میتوان
نتيجه گرفت که قسی بن منبه به تخمين، در اواسط سدۀ ٤م میزيسته است. اگر همزمانی
قسی با عامر بن ظرب (نک : دنبالۀ مقاله) مبنا قرار گيرد، برآورد نسلیِ دو تن از
مادران پيامبر(ص) (ابن اثير، الکامل، ٢/٣٥) نيز زمان وی را در همان نيمۀ اول سدۀ
٤م تعيين میکند. میدانيم که در ميان اعراب شمالی در اواسط سدۀ ٤م تحولاتی در
ساختار قومی صورت گرفته، و نسبت به انساب توجهی مضاعف مبذول گشته است ( اسلامیکا،
ذیل عرب). بر اين پايه، به نظر میرسد انتساب ثقيف به نيای واحد، پذيرفته باشد يا
نباشد، شکلگيری بنياد قبيلۀ ثقيف در حد يک خاندان، مربوط به سدۀ ٤م بوده است.
قولی که در ميان نسبشناسانِ متقدم اسلامی رواجی تمام داشته، و در سدههای بعد به
قولی متروک مبدل شده است، بازگرداندن تبار ثقيف به قبيلۀ اياد است. اين قول چنين
باوری را نيز به همراه داشت که اياد از بازماندههای ثمود محسوب میشده است. در
تأييد اين قول، حديثی از پيامبر(ص) نقل میشد مبنی بر اينکه ثقيف از اياد است و
اياد از بازماندههای ثمود (معمر، ٦٥؛ احمد بن حنبل، فضائل...، ٢/٨٨٤). بر اساس
اين روايات، منبه پدر قسی، فرزند نبيت بن منصور بن يقدم از قبيلۀ اياد بود (کلبی،
نسب...، ١/١٢٤-١٢٥؛ ابن دريد، ١٦٩؛ بلاذری، انساب...، ١/٢٥). نيز در حديثی منسوب
به پيامبر(ص)، ابورغال، مردی از ثمود، به عنوان نيای بزرگ قبيلۀ ثقيف شمرده میشد؛
کسی که در حرم مکه خانه داشت و چون خداوند قوم او، ثمود را هلاک کرد، به سبب حضور
در حرم، عذاب از وی مرتفع شد. بر پايۀ اين روايات، او پس از نجات، مکه را ترک گفت و
در سرزمينی سکنا گزيد که به مسکن ثقيف مبدل شد (صنعانی، ٧/٦٧؛ ابن حبان، صحيح،
١٤/٧٨؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ٣/١٥٨، ٨/٢٤٦؛ برخی روايات، ثقيف را بردۀ ابی
رغال شمردهاند، نک : ابوالفرج، الاغانی، ٤/٢٩٨). گويا اين باور در عصر صحابه
رواج داشته است و انتساب ثقيف به ثمود از زبان کسانی چون امام علی (ع) (راوندی،
١/٢٣٠؛ ابن طاووس، ٤١٧) و عبدالله بن زبير (بلاذری، همان، ٦/٣٥٢، انتساب به ثمود)
نيز نقل میشده است. حتى امية بن ابی الصلت، شاعر کهن ثقيف نيز در شعر خود همين
انتساب را تأييد کرده است (ابن هشام، ١/٣٠). اما برخی محققان معاصر، انتساب ايشان
به ثمود را برخاسته از کينهای نسبت به ثقيف دانستهاند (علی، ١/٣٢٦، ٥١٧)؛ در حالی
که میدانيم نسبشناسان متقدم عرب، تنها اعراب صحيح النسب شمالی را به عنوان
فرزندان عدنان میشناختند و به اعراب غير عدنانی که اصل آنان به شمال بازمیگشت، به
طور عام ثمود اطلاق کرده، آنان را بازماندههای اين قوم میشناختند.
قول دوم که بيشتر مورد پسند خودِ ثقفيان در اوايل عصر اسلامی بوده، و نزد مؤلفانِ
سدههای بعد نيز بيشتر شهرت يافته است، انتساب اين قبيله به قبيلۀ بزرگتر هوازن
است. در اين قسم از روايات، نسب قسی به صورت قسی بن منبه بن بکر بن هوازن ضبط شده
که هوازن خود از اخلاف قيس عيلان از قبايل عدنانی بوده است (کلبی، همان، ١/١٢٥؛
ابن سعد، ٤/٢٨٤؛ ابن حبيب، المحبر، ٩؛ بلاذری، همان، ١٣/٣٤١). گروه سومی از نسب
شناسان، خاستگاه ثقيف را به يمن و عرب قحطانی بازگرداندهاند و به نقل از هشام کلبی
آوردهاند که قسی نيای ثقيف فردی از مردم يمن بود که زندگی بر او دشواری گرفت و
ناچار به جلای وطن شد و به طائف راه جست (ابوالفرج، همان، ٤/٣٠٠؛ نيز برای خاستگاه
آن از قبيلۀ حمير، نک : حمزه، ١٤١، ٢٤١). شماری از منابع نخستين، در نسب ثقيف تنها
به اين بسنده کردهاند که اين قبيلـه را خـارج از بنـی اسماعيـل ــ يعنـی اعـراب
عـدنانـی ــ دانستهاند (بلاذری، همان، ١/٤)، يا بهکلی از نامعلوم بودن نسب آنان
سخن راندهاند (راغب، ١/٤١٧) و به هر روی اين اقوال نيز مؤيد سلب انتساب ثقيف به
هوازن است.
طی ٣ سدۀ اول هجری، نَسَب ثقيف موضوع منازعه بود و اين منازعه هم جنبۀ سياسی، هم
فرقهای و هم نسبشناختی داشت. برخی از صاحب نظران در اين سدهها مانند ابن اسحاق
از مورخان (ابن عبدالبر، القصد...، ٨٩) و قاضی احمد بن ابی دؤاد، از متکلمان معتزلی
(ابن عنبه، ٦٠) بر انتساب ثقيف به اياد و نفی نسب عدنانی آنان تأکيد داشتند. در
مقابل، حجاج بن يوسف
بهعنوان يک رجل سياسیِ ثقفی، نه تنها در خطبههايش نسبت اين قبيله به ثمود را نفی
میکرد و قيس عيلان را نیای آنها میدانست و تبارشان را به هوازن بازمیگرداند (ابوالفرج،
همان، ٤/٢٩٨-٢٩٩؛ ابن ابی الحديد، ٨/٣٠٦)، بلکه با برخی رجال قبايل ديگر چون کثير
بن هراشه از کنده در اين باره مناظراتی داشت (ابن عبدالبر، همانجا).
در مقام همسنجی و ارزيابی، قراين مختلف جدايیِ نسب ثقيف از هوازن را در قياس با
نسب هوازنی آن مرجح میسازد: کثرت و غلبۀ نفی انتساب ثقيف به هوازن در منابع دو سدۀ
اول هجری، در حالی که قول نسب هوازنی در دورههای متأخر اهميت يافته است؛ اينکه
ثقيف در جنگ حنين به عنوان متحد هوازن و نه بخشی از بدنۀ هوازن معرفی شده است؛ و
اينکه در سدۀ نخست هجری با توجه به شرافت قريش محور، انگيزۀ کافی برای دعویِ عدنانی
بودن برای قبايل وجود داشته است و دفاع از قرابت نسبی به قريش برای ثقيف به لحاظ
سياسی مهم بود. قول به خاستگاه يمانی برای ثقيف در منازعات متقدم ديده نمیشود و
اين خود نشان دهندۀ ضعف و تأخر اين قول است که يارای مقابله با خاستگاه عدنانی يا
ايادی ـ ثمودی را ندارد.
به هر روی، بخشی از تاريخ کهن ثقيف با داستان زندگی قسی بن منبه و ويژگیهای شخصيت
او گره خورده است. فارغ از اينکه قسی بن منبه تا چهاندازه شخصيت تاريخی دارد و
داستانهای مربوط به او تا چه ميزان واقعی است، اين داستانها در حد اسطوره میتواند
بيانگر رابطهها ميان ثقيف و قبايل پيرامون باشد. بر اساس کتب انساب، مادر ثقيف از
قبيلۀ هذيل بود (کلبی، جمهرة ...، ٣٨٥) و اين امر، واقعيت يا اسطوره، زمينهای برای
همکاریهای تاريخی ميان دو قبيله بوده است. رواياتی مبتنی بر اين بنياد که اياد قومی
از سرزمينی دور بودند، به موضوع آمدن قسی بن طائف گره خورده است. براساس اين روايات،
آنگاه که اياد دست به مهاجرت زد، ثقيف از آنان جدا شد، با عدوان پيوند سببی برقرار
کرد و در طائف مسکن گزيد (ابوعبید بکری، ١/٦٧). برخی روايات به علت جدايی ثقيف از
قوم خود پرداخته، آن را به سبب جرايم بسيار و قتلهايی دانستهاند که قسی در ميان
خويشاوندان خود مرتکب شده بود و چارهای جز جدايی و جُستن همپيمانان جديد نداشت (همو،
١/٧٧).
در گونهای از اين دسته روايات، ثقيف و نخع دو قوم برادر شمرده شدهاند که از ريشۀ
خود جدايی گزيدند؛ ثقيف به هوازن از قيس عيلان پيوند خورد و نخع خود را به عنوان
بخشی از مذحج (از قبايل يمنی) تثبيت کرد (فاکهی، ٣/١٩٩؛ بلاذری، همان، ١/٢٧،
١٣/٢٦٧؛ ابوالفرج، همان، ٤/٢٩٩-٣٠٠). بازگرداندن اصل ثقيف به سرزمينی دور، از آن
جهت که اين قسم روايات برای اين قبيله خاستگاهی ثمودی ياد کردهاند از يک سو، و
توجه به اينکه در گونۀ اخير از روايات نزول در طائف برای ثقيف در کنار نزول در
قبايل يمنی برای نخع وضعيت پسينی دانسته شده است، نشان میدهد که اسطورههای مربوط
به ثقيف، منشأ اين قبيله را در سرزمينی دور از طائف و در شمال شبه جزيره جست وجو میکردهاند
و بر اين پايه، مهاجرت ثقيف، برخلاف غالب مهاجرتهای جنوب به شمال، مهاجرتی از شمال
به جنوب بوده است.
باز در تحليل اسطوره، توجه به اين نکته که قسی به سبب ارتکاب جرايمی نسبت به قوم
خود از عقوبت آنان گريزان بوده، و در واقع پناهگاهی امن میجسته است از يک سو، و
عنايت به اينکه ثقيف آگاهیهايی دربارۀ فنون کشاورزی داشته است، حکايت از آن دارد که
مهاجرت وی برخلاف مهاجرتهای معمول عرب که از سرزمينی فاقد امکانات زيستی، به
سرزمينی با امکانات زيستی بهتر بوده، مهاجرت از سرزمينی با تمدن پيشرفتهتر به
سرزمينی دورافتاده و البته با امکانات کمتر بوده است؛ مهاجرتی که انگیزۀ آن جست
وجوی مأمن و نه يک مسکن آرمانی بوده است و با اسطوره نيز سازگاری بيشتری دارد.
جايگاه انگور به عنوان گياهی که قسی بن منبه با خود به طائف آورده ــ يعنی گياهی که
به وفور در شام يافت میشده و کشت رايجی در يمن نبوده است ــ به وضوح احتمال حرکت
شمال ـ جنوب را بر حرکت جنوب ـ شمال مرجح میسازد.
روايات دربارۀ وجه لقب گرفتن قسی به ثقيف، و حتى وجه تسميۀ وی به قسی سخن گفتهاند.
ثقيف در لغت به معنای حاذق و تيزهوش است (خليل بن احمد، ٥/١٣٨-١٣٩) و لقب گرفتن
قسی به ثقيف به سبب حاذق بودنش در روابط اجتماعی و امور کشاورزی است. او توانست با
حيله دختر رئيس طائف را به زنی بگيرد و در اين شهر انگورکاری را رواج دهد که در
وادیالقرى از پيرزنی يهودی آموخته بود (فاکهی، ٣/٢٠٠-٢٠١؛ بلاذری، همان، ١٣/٢٦٨؛
ابوعبیدبکری، ١/٦٦). حتى نام او، قسی، را نيز برخی روايات نوعی لقب شمرده، وجه
تسميهاش را قساوت قلب و آسانی ارتکاب قتل (ابن دريد، ٣٠١؛ نيز ابن قتيبه، المعارف،
٩١؛ جاحظ، الحيوان، ٦/٣٩٦؛ مسعودی، ٢/٥٣) يا غارت اموال ضعيفان (ابوالفرج، همان،
٤/٢٩٩) دانستهاند.
مطابق روايات، ثقيف پس از درآمدن به طائف که در آن روزگار محل سکنای قبايل فهم و
عدوان، دو قبیلۀ برادر از تبار قيس عيلان بود، موفق شد با عامر بن ظرب (يا پدرش)
رئيس قبيلۀ عدوان هم قسم شود و دختر او را به زنی گيرد (همان، ٤/٣٠٠؛ ابن عبدالبر،
القصد، ٨٩). با وجود ترديد نَسَبی در بازگرداندن ثقيف به اياد يا قيس عيلان، در اين
باره که نيای ثقيف با اين قبيله پيوندی استوار داشته، نفی نشده، و تصريح شده است که
قسی بن منبه با تيرۀ عدوان از قيس عيلان هم قسم و خويشاوند سببی بوده است (همانجا).
فرزندان ثقيف که ميهمان عدوان در طائف بودند، با استفاده از خويشاوندی مادری و
توانايیهای خود پس از مدتی در آنجا زمام امور را به دست گرفتند و در نهايت عدوانيان
را از طائف بيرون راندند (ابن قتيبه، همان، ٨٠؛ ابوعبید بکری، ١/٦٧).
برخی روايات سخن از آن دارند که بنی عامر پيش از ثقيف از طائف به عنوان پايگاه
تابستانی استفاده میکردند، ولی مردم ثقيف اهميت کشاورزی آن را شناختند و آنجا
ماندگار شدند (همو، ١/٧٧)؛ در آغاز به بنی عامر سهم میدادند و چون کثرت يافتند،
بارو کشيدند و نه تنها پرداختی به بنی عامر نداشتند، که آنان را به شهر راه ندادند
(همو، ١/٧٨؛ ابن عساکر، ٤٦/٢٤٨؛ ابن اثير، الکامل، ١/٦٨٤-٦٨٥). در برخی منابع،
بر هم پیمانی (حلف) ميان بنی عامر با ثقيف تأکيد شده است (صنعانی، ٥/٢٠٧). به هر
روی ممکن است مقصود از بنی عامر ياد شده در اين روايت، فرزندان عامر بن ظرب از
عدوان و نه بنی عامر قبيلۀ مشهور بوده باشد؛ اما برخی آن را بنی عامر بن صعصعه
دانسته، و در ترتيب تاريخی، نخست از استيلای عدوان بر طائف، سپس بنی عامر و بعد
ثقيف ياد کردهاند (بيومی، ٤٨٤).
ثقيف پيش از اسلام: در اوايل سـدۀ ٥ م، ثقيف هنوز خاندانی با جمعيتاندک بوده است.
ثقيف از زينب دختر عامر بن ظرب ٣ فرزند پسر داشت: يکی به نام جشم که تنها يک پسر به
نام حطيط از او برجای ماند؛ ديگری عوف که از او دو پسر به نامهای سعد و غيرة برجای
بود؛ و فرزند سومی که گويا چندان سازگاری با برادرانش و حتى با خاندان مادریاش
عدوان نداشت و نامش در خاطرۀ ثقيف گم شد و فرزندانش به ازد شنوئه پيوستند (کلبی،
جمهرة، ٣٨٦؛ ابن حزم، ٢٦٦-٢٦٧). کلبی از پسر چهارم ثقيف به نام ناضره نيز نام میبرد
که مادرش اميمه دختر عامر بن ظرب بود، اما گويا پشتی از او برجای نمانده بوده است (همانجا؛
برای دختران ثقيف، نک : همانجا). در نسل نوادگان ثقيف، تک فرزند بودن جشم از يک سو
و جدايی فرزندان عوف در مادر از سوی ديگر موجب شده بود تا هستۀ مقتدری در خاندان
شکل نگيرد. حطيط از بنی مالک بن کنانه همسر گزيد (همان، ٣٩٠) و فرزندش مالک که نيای
بنی مالک بود، همسر از قبيلۀ فهم از فروع قيس عيلان گرفت (همانجا). سعد بن عوف نيز
از طرف مادری با بنی نصر بن معاويه از هوازن، و غيرة بن عوف با هذيل خويشاوند بود (همان،
٣٨٦) و سعد خود نيز با مکرمه بنت کعب از قبيلۀ خزاعه وصلت کرد (همانجا). عمرو بن
سعد بن عوف نيز با فاطمه بنت بلال از تيرۀ ثمالۀ ازد ازدواج کرد (همانجا). همچنين
میدانيم که غيرة بن عوف، فرزند ارشد خود را عبدالعزى نام گذارد (ابن حزم، ٢٦٨؛ قس:
کلبی، همان، ٣٨٨)؛ اين نام بزرگداشتی از بت عزى بود که نخستين پرستندگان آن بنی
سليم از قبايل قيس عيلان و سادنان معبد آن بنی شيبان بن جابر از فروع همان قبيله
بودند (کلبی، الاصنام، ٢٢). به هر روی اين پيوستگیهای برون خاندانی فواصل موجود
ميان شاخههای مختلف ثقيف را افزايش میداد. چنين مینمايد که قرابت فرهنگی ثقيف با
طوايف قيس عيلان نيز از همين دوره آغاز شده باشد؛ قرابتی که از جانب بنی عوف بيشتر
بهسوی بنـی سليم، و از جانب بنی مالک بيشتر به سوی فهم بود.
از اوايل سدۀ ٥ م ثقيف هم از حيث جمعيت و هم از حيث نفوذ سياسی روی به اهميت نهاد.
ازدواجهای متعدد میان اعضای تیرههای ثقیف با قبایل دیگر نشان از فعال شدن قبيلۀ
ثقيف دارد و به خصوص پيوندی مستحکم ميان بنی عوف با حارث بن فهر را نشان میدهد. در
اواسط سدۀ ٥ م، همزمان با روند روی به رشد ثقيف، قبيلۀ عدوان که خاندان ثقيف را به
عنوان ميهمان خود پذيرفته بود، توانست قبيلۀ ازد را در منطقۀ سرات (جنوب حجاز) تحت
فشار قرار دهد و با استوار ساختن اقتدار خود بر منطقۀ طائف و سرات شمالی، قبيلۀ ازد
را از اين منطقه پس راند (نک : ه د، ٨/٢٧)؛ تحولی که به طبع شرايط را برای ثقيف
نيز بهبود میبخشيد.
در دهههای انتقال از سدۀ ٥ به ٦ م همزمان با کثرت گرفتن جمعيت ثقيف، همبستگی ميان
تيرههای آن نيز مورد تأکيد رؤسا بود؛ در اين دوره مشهورترين و متنفذترين رئيس ثقيف،
حبیب ابن حارث از بنی مالک بود (ابن حزم، ٢٦٦؛ ابواحمد عسکری، ٤٤٥؛ ابن عساکر،
٧/٢٢١) که برای تقويت روابطش با بنی عوف يکی از زنان بنی عمرو بن سعد را به زنی
گرفت (کلبی، جمهرة، ٣٩١). ازدواجهای دیگری میان بنی مالک و بنی غاضرة (همان، ٣٨٦،
٣٩٢؛ ابن حزم، ٢٦٧) روابط درونی ثقیف را مستحکمتر کرد؛ همچنین، ازدواجهایی بیرون
از قبیله، از جمله با بنی هلال بن عامر و قیس عیلان (کلبی، همان، ٣٩١؛ ابن حبیب،
المحبر، ١٧، ٤٦٠؛ ابوالفرج، مقاتل...، ٤؛ کلبی، همان، ٣٩١-٣٩٢) ضامن بهبود روابط
آنان با قبايل پيرامون خود بود و میتوانست از وابستگی ثقفيان به ميزبانان خود،
عدوان، رفتهرفته بکاهد.
دهههای آغازين سدۀ ٦ م دورۀ اوج در اقتدار ثقيف تحت رياست معتّب بن مالک از بنی
سعد بن عوف بود (ابن حزم، همانجا). وی که با ازدواجش با خبية بنت ربيعه زمينۀ اتحاد
میان بنی عوف و بنی مالک را پديد آورده بود (کلبی، همان، ٣٨٧؛ ابن حبيب، همان،
٤٦٠)، دو همسر ديگر از تيرۀ ثماله از ازد (کلبی، همانجا؛ ابن سعد، ٥/٥٠٥) و عدوان (کلبی،
همانجا) نيز داشت. در واقع ٣ قبيلۀ درگير در صحنۀ سياسی سرات، يعنی ازد شنوئه،
عدوان و ثقيف عملاً در همسران وی ظهور يافته بودند و ظاهراً همسر ثقفی از بيشترين
محوريت برخوردار بود (نک : همو، نيز ابن حبيب، همانجاها). شخصيت محوری در ميان بنی
مالک نيز حارث بن حبيب بن حارث بود (ابن حزم، ٢٦٦؛ ابن عساکر، همانجا) که ظاهراً
تحت تابعيت معتب قرار داشت.
در اين دوره که دورۀ زندگی هاشم نيای پيامبر(ص) و دورۀ محوريت قريش در مکه است،
رابطۀ سببی ميان قريش و ثقيف روی به گسترش نهاده است. در همين سالها برخی از رؤسای
ثقيف زنان قرشی داشتند (ابن حزم، ٢٦٩)، رجال متنفذی از قريش نيز همسران ثقفی اختيار
کردند که از آن جمله میتوان از ازدواج هاشم بن عبدمناف نيای پيامبر (ص) با جحد بنت
حبيب از بنی مالک (ابن ماکولا، ٢/٣٩٢) و ازدواج برادرش ابوعمروبن عبدمناف با حبيبه
بنت عبدياليل از بنی مالک (ابن حبيب، همان، ١٧؛ ابوالفرج، همانجا) ياد کرد. بر اساس
پيوندهای سببی میتوان گفت بنی مالک بيشتر با بنی هاشم، و بنی عوف بيشتر با بنی
عبدشمس نزديک بودهاند. افزون بر بنی عبدمناف از قريش، خزاعه به عنوان قبيلۀ ذی
نفوذ ديگر در منطقۀ مکه نيز مورد توجه ثقيف بود و وصلتهايی مانند ازدواج جحد بنت
حبيب بن حارث از بنی مالک با اجحم بن دندنۀ خزاعی صورت گرفته بود (ابن ماکولا،
١/٣٤).
قدرت گرفتن قبيلۀ ثقيف از دل زيستگاههای عدوان در منطقۀ طائف، استواری روابط آنان
با قبايل قيس عيلان و با بنی عبدمناف از قريش و بی نيازی ايشان از حمايت عدوان،
موجب شد تا ثقيف در همين حدود زمانی ــ به تخمين در زمان رياست معتب ــ عدوان را از
منطقۀ طائف بيرون راند و به عقبنشينی در سرات به سمت جنوب وادارد (سهيلی، ٧/٢٦٤؛
ابن اثير، الکامل، ١/٦٨٤-٦٨٧). پس از اين جابهجايی، ثقيف در سرات شمالی، عدوان در
سرات ميانی، و ازد شنوئه در سرات جنوبی غلبه داشتهاند (ابوعبید بکری، ١/١٥؛ ياقوت،
٢/٢٥٢). اگر بتوان بر روايـات مربـوط به اصحـاب فيـل تکيه کـرد، در اين سالها ــ
يعنی پيش از واقعـۀ يـاد شـده ــ جمعيت طائف متشکل از ثقيف، خثعم و نصر بن معاويه (از
هوازن) بوده است (ابن ابی حاتم، ١٠/٣٤٦٤؛ سيوطی، الدر...، ٦/٣٩٤) و خروج عدوان از
آن مدتی پيش انجام يافته است. پس از بيرون راندن عدوان از طائف، غلبۀ سياسی در اين
شهر با ثقيف بود، اما در کنار ثقفيان، مردمی از قبايل بدوی پيرامون مانند هذيل،
هوازن، مزينه و جهينه، مهاجرانی از قبيلۀ حميری يمن، مهاجرانی از يثرب از دو قبيلۀ
اوس و خزرج، مهاجرانی از قريش، اقليتی از يهود و اقليتی از روم ــ تجار بيزانسی ــ
در اين شهر میزيستند که همه تحت ادارۀ ثقيف قرار داشتند (ابن عبدالمنعم، ٣٧٩؛
ادريسی، ١/١٤٤؛ نيز دلو، ١/٧٧؛ کلبی، نسب، ٣٥٢؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ٢/٧٠٨؛
ابن اثير، اسدالغابة، ٤/٦٤٠).
دورۀ معتب اوج شکوفايی جامعۀ ثقفيان در کشاورزی و رشد اقتصادی شهر طائف بود و همين
زمينۀ رشد، توجه تاجران و سرمايهگذارانی از سرزمينهای نزديک و دور را به اين شهر
جلب کرد. نزديکی رابطۀ قريش با ثقيف و شکوفايی طائف موجب شد تا برخی از رجال قريش
مايل به خريد زمين و منابع آب در طائف باشند و گاه تابستان را در طائف گذرانند (ابن
حبيب، المنمق، ٢٣٢ بب ؛ بلاذری، فتوح ...، ٦٨؛ علی، ٤/١٥٣).
از جمله میدانيم که عبدالمطلب در طائف املاکی را خريداری کرده بود (ابن جميع،
٣٤٦). اين سرمايهگذاری از سويی موجب رونق بيشتر طائف و اقتدار شاخۀ حاکم ثقيف در
آنجا بود، و از سوی ديگر رقابتی را ميان قريش و ثقيف دامن میزد که به يک عصبيت
ماندگار مبدل شد (علی، ٩/٣٨٣). حلفی که گفته میشود در اثر همين همکاریهای اقتصادی
ميان قريش و ثقيف به وجود آمد (ابن حبيب، همانجا)، ديرپا نبود و بااندکی تغيير
شرايط خدشهدار شد.
پس از درگذشت معتب در حدود سال ٥٤٠ م، رياست ثقيف به پسرش مسعود بن معتب رسيد (ابن
هشام، ١/٣٠)؛ وی که مادرش سبيعه دختر عبدشمس بن عبدمناف بود (ابن حزم، ٢٦٧)، روابط
بنـی مالک را با هستۀ اقتـدار در قـريش ــ البتـه شاخـۀ عبدشمسـی آن ــ مستحکم ساخت،
در حالی که در شاخههای فرعی خاندان بنی مالک که به خزاعه و بنی هاشم نزديکتر
بودند، خزاعی بن حويرث دختر خود سخيله را به زنی به حارث ابن عبدالمطلب داد (ابن
سعد، ٣/٥٠؛ ابن حبيب، المحبر، ٤٥٩؛ ابن حبان، الثقات، ٣/٢٠٣).
در همان اوايل رياستِ مسعود، اتحاد ثقيف از هم پاشيد و ميان بنی مالک که رياست آنان
را جندب بن حارث بن حبيب برعهده گرفت (ابن سعد، ١/٨٧)، با بنی عوف که مسعود را به
رياست میشناخت، شکافی عميق پديد آمد و زمينهساز ستيزهجويیهای درون ثقيف شد. در
واقع مهمترين عامل اين شکاف آن بود که شاخۀ بنی عوف از نظر قدرت سياسی بر بنی مالک
غلبه يافته بودند و آنان که در جريان بيرون راندن عدوان از طائف نقش مؤثرتری داشتند،
در پی افزايش جمعيت و اقتدار سياسی، پیجوی دستیابی به زمين بيشتر بودند. بنی عوف
در اين ميان، نه تنها بنی مالک را از خود آزرده ساختند، بلکه بخشی از زمين بنی نصر
بن معاويه، قبيلۀ همسايه و متحد دیرینۀ خود را تصرف کردند و بنی نصر را به دشمن خود
مبدل ساختند (ابن عساکر، ٤٦/٢٤٨؛ ابن اثير، الکامل، ١/٦٨٥). در همين جريان، دو شاخۀ
اصلی بنی عوف، يعنی بنی سعد و بنی غيره، بر ضد بنی مالک متحد شدند و گويا توانستند
اتحاد برخی قبايل کوچکتر را نيز جلب کنند و در تقابل با بنی مالک، اتحادی مسمى به
«احلاف» (هم قسمان) را پديد آورند (ابن اثير، اسد الغابة، ٢/٣٧). حتى بنی غاضرة بن
حطيط نيز که نزديکترين خويشاوندان بنی مالک محسوب میشدند، به سبب استيلا طلبی بنی
مالک، به رقيبان آنان روی آوردند و با احلاف متحد شدند (ابن عساکر، ٤٦/٢٤٧). بنی
مالک با قبيلۀ بنی نصر و خاصه تيرۀ بنی يربوع که زمين آنان توسط بنی عوف تصرف شده
بود، هم قسم شدند (ابن اثير، الکامل، ١/٦٨٥) و طی جنگهايی، از جمله جنگ «يوم التوأم»
با آنان درگیر شدند. در همین جنگها، بنی مالک از طائف به وادی لحب در بيرون شهر
رانده شدند و از نظر موازنۀ سياسی درون ثقيف، بنی عوف نسبت به آنان در موضع اقتدار
قرار گرفتند (ابوعبید بکری، ١/٣٢٣، ٤/١٣٠٢؛ ابن اثير، همان، ١/٦٨٥-٦٨٦).
در راستای کوشش بنی مالک برای بازگشت اقتدار خود، گويا آنان به حمايت هستۀ مرکزی
قريش ــ يعنی بنی عبدمنافــ نيز متوسل شدند و روابط خود را با خزاعه هم استوار
کردند. حويريث پسر حبيب بن حارث، رئيس پیشین قبيلۀ ثقيف، با نظر به همين پيوند، نام
پسر خود را «خزاعی» نهاد (ابن سعد، ٣/٥٠؛ ابن حبيب، المحبر، نیز ابن حبان، همانجاها).
همچنين بنی مالک روی به دوستی با دوس و خثعم از همسايگان دیرین خود آوردند و با
آنان بر ضد احلاف همقسم شدند (ابن اثير، همان، ١/٦٨٦). در مقابل، احلاف افزون بر
ازدواجهاشان با بنی حارثبن فهر از قبايل پيرامونی قريش (کلبی، جمهرة، ٣٨٦)، در
شاخۀ بنی غيره به پيمانی با بنی زهره از قبايل پيرامونی قريش دست يافته بودند (ابن
سعد، ٥/٢٥٤، ٥٠٧؛ کلبی، همان، ٣٨٩؛ ابن عبدالبر، همان، ٤/١٦١٢)، برای يافتن متحدين
بيشترِ بيرون از طائف به سوی يثرب رفتند و قبيلۀ اوس را به اتحاد فراخواندند، هرچند
پاسخ مساعدی در اين باره دريافت نکردند (علی، ٤/١٥١). ازدواجهای ثقيف از هر دو بطن
با شاخههای مختلف قريش به اندازهای در تاريخ عرب اهميت داشت که ابوالحسن مدائنی
در تک نگاشتی با عنوان من تزوج فی ثقيف من قريش، به جمع روايات آن پرداخته بود (ابن
نديم، ١١٤؛ نيز دربارۀ کتاب اخبار ثقيف از مدائنی، نک : ابن اثير، اسد الغابة،
١/٣٠٤). همچنين نقش قبايل مختلف عرب، به ویژه قبايل نزاری به اندازهای در اخبار
کهن مورد توجه بود که عبدالعزيز بن يحيى جلودی از مورخان کهن، يک تک نگاشت با عنوان
کتاب قبائل نزار و حرب ثقيف نوشته بود (نجاشی، ٢٤٣). در منابع تاريخی و روايی، از
همقسم بودن ثقيف ــ همه يا يکی از دو بطن آن ــ با بجيله (بلاذری، انساب، ١/٤٩١) و
نيز از همقسم بودن ثقيف يا بخشی از آن با بنی عقيل در عصری متصل به ظهور اسلام (احمد
بن حنبل، مسند، ٤/٤٣٠، ٤٣٣؛ مسلم، ٣/١٢٦٢؛ بيهقی، السنن...، ٩/٦٧) سخن آمده است.
در اين دوره، ثقيف در طائف هدف حملات برخی از قبايل بدوی که در پيرامون آنان میزيستند،
بوده است؛ از آن جمله میتوان به حملۀ خثعم از قبايل يمنی اشاره کرد که توسط
جنگجويان ثقيف به فرماندهی غيلان بن سلمه، برادرزادۀ مسعود بن معتب دفع شد (ابن
خلدون، العبر، ٢/٣٠٩) و به آن دو حمله از سوی بنی خالد بن هوذه و بنی عامر بن
ربيعه از فروع بنی عامر ابن صعصعه را علاوه کرد که همه با پيروزی ثقيف دفع شد (برای
توضيح، نک : کحاله، معجم ...، ١/١٤٩).
انحصار قدرت در طائف به دست بنی عوف که چندی پس از ٥٥٠م تحقق يافته بود، برای
قريشيانِ سرمايهگذار در طائف به معنای گسترش نفوذ بنی عبدشمس و به خطر افتادن
منافع بنی هاشم نيز میتوانست باشد. به هر روی میدانيم که فارغ از اينکه طيف وسيعی
از ثقفيان از نفوذ قريشيان در طائف به طور کلی ناخشنود بودهاند، منافع هاشميان با
بيشترين خطر مواجه شده بود؛ چنانکه چاه ذوالهرم که توسط عبدالمطلب در طائف خريداری
شده بود، برای مدتی مديد مورد استفاده و تصرف قهری ثقفيان بود، بدون آنکه منافعی به
عبدالمطلب پرداخته شود، و عبدالمطلب در اواخر زندگی خود در اين باره اقامۀ دعوا
کرده بود (ابن سعد، ١/٨٧-٨٨؛ بلاذری، انساب، ١/٧٤؛ ابن حبيب، المنمق، ٩٤ بب ).
به هر حال شواهد حکايت از آن دارد که طی اين سالها، ثقفيان نه تنها نسبت به بنی
هاشم، که نسبت به کل قريش، نوعی احساس رقابت و معارضه يافته، نگرانی از سلطهجويی
قريشيان، دلهای آنان را از قريش دور ساخته بود.
واپسين ايام رياست مسعود بر ثقيف، مربوط به لشکرکشی ابرهه به حجاز در ٥٧٠ م است. بر
اساس روايات، آنگاه که ابرهه به شهر طائف رسيد و ثقيف از مقصود او نسبت به مکه مطلع
شد، مسعود رئيس ثقفیان نسبت به وی اعلام صلح و همکاری کرد و راهنمایی همراه ايشان
گماشت (ابن اسحاق، ٦٢؛ طبری، تفسير، ٣٠/٣٠٠-٣٠١). بر اساس روايتی، ثقفیان حتى او را
برای حمله به قريش تشويق کردند (ابن ابی حاتم، ١٠/٣٤٦٤؛ نيز ابن اثير، الکامل،
١/٤٤٣). بر اساس روايات، راهنمای ثقفی که اصحاب فيل را به سوی مکه برد، ابورغال
نام داشت؛ اين بار دوم است که در تاريخ ثقيف، نام ابورغال به عنوان يک نام
اسطورهای به ميان میآيد. فارغ از شخصيت واقعی چنين فردی، اينکه قبر ابورغال تا
صدر اسلام شناخته بوده، و به عنوان شخصيتی منفور و خائن توسط مردم منطقه سنگسار
میشده است (ابن هشام، ١/٣١؛ ازرقی، ١/١٤٩؛ مسعودی، ٢/٥٣)، نشان از آن دارد که
خاطرهای تلخ از همکاری ثقفیان با دشمنان خارجی در ذهن مردم حجاز نقش بسته بود.
تحولات اقتصادی رخ داده در منطقۀ حجاز طی دهۀ ٥٧٠ م و فعال شدن ثقيف در تجارت
(سالمی، ٢٠؛ دلو، ١/١٣٥)، بر اقتداراین قبیله افزود، رقابت آنان با قريشيان را
معنايی نو بخشيد و زمينۀ روی آوردن ثقيف به اتحاد درونی را فراهم آورد.
اينکه گفته میشود ديوار کشيدن بر گرد طائف در زمان مسعود انجام شده است (ياقوت،
٤/٩؛ علی، ٤/١٥١؛ سالم، ١/٣٢٠)، با قراينی تأييد میشود. اگر ميان نامگذاری اين
شهر به طائف و وجود بارويی بر گرد آن ارتباطی باشد (ياقوت، همانجا)، تغيير نام اين
شهر بهروزگاری نزديک به عصر پيامبر(ص) انجام گرفته، و هنوز در زمان حضرت، نام
پيشين «وج» برای اين شهر آشنا بوده است. در گزارشهای تاريخی نيز ديوار کشيدن دور
طائف، مربوط به زمانی پس از بيرون راندن عدوان توسط ثقيف، يعنی همان دورۀ اشاره شده
دانسته شده است (مثلاً ابن اثير، همان، ١/٦٨٥).
به نظر میرسد که در حدود سال ٥٨٤ م (ابوعبيده، ٢/٥٠٦)، مسعود در حالی که بسيار
سالخورده، و رياستش بيشتر نمادين بود، جنگهای فجار را در واپسين ايام زندگیاش
ديده بوده است. در اين جنگ دشمنی ثقيف با قريش به اوج خود رسيد و ثقيف بدون آنکه
تمييزی در شعبههايش باشد، در مقابل تمام تيرههای قريش از بنی هاشم و بنی عبدشمس
گرفته تا تيرههايی مانند بنی زهره و بنی حارث بن فهر که متحدان ديرين آنان بودند،
قرار گرفت و اين جنگ اوج اتحاد ثقيف با هوازن و طوايف قيس عيلان بود (همو، ٢/٥٠٣
بب ؛ ابوعبید بکری، ٣/٩٦٠؛ ابن اثير، همان، ١/٥٩٣). در اين جنگ مسعود بيشتر حضوری
معنوی، و برادر جوانترش، وهيب بن معتب رياستی عملی داشت (نک : ابوعبيده، ٢/٥١٦،
قس: ٥١٣). تحليل سازماندهی قبايل در اين جنگ نشان میدهد که ناکام ماندن احلاف در
يافتن متحدانی بيرون از قبيله و توجه به منافع مشترک، بار ديگر زمينۀ نزديکی دو
شاخه را به هم فراهم آورد و آنها را به سوی صلحی نسبی کشانيد.
طی سدههای ٥ و ٦ ق، مهمترين درآمد ثقيف در طائف، از طريق کشاورزی بود و پرورش
انگور مهمترين اشتغال آنان محسوب میشد (دارقطنی، ٢/١٣٢؛ بلاذری، فتوح، ٦٨؛ ابن
عبدالمنعم، ٣٧٩؛ نيز دلو، ١/٧٧)، رويهای که در دورۀ اسلامی نيز ادامه يافت. در ٥٧٥
ق، پس از تصرف يمن توسط ايرانيان در زمان انوشيروان، تجارت گستردهای در مسير يمن ـ
شام پای گرفت که هدف آنان جابهجايی کالا ميان اقيانوس هند و حوزۀ مديترانه بود.
در اين تجارت نوپا، ثقيف به رقيبی برای قريش مبدل شد و تا عصر اسلامی و تغييرات
اساسی در اوضاع سياسی منطقه، اين رقابت ادامه داشت (ابن عبدالمنعم، همانجا؛ نيز
علی، ٤/١٥٣). بسيار رخ میداد که در کاروانهای تجاری، بازرگانان ثقفی و قريشی
همدوش يکديگر سفرهای خود به شام و يمن را انجام میدادند (مثلاً ابوهلال، الاوائل،
٤٤١؛ ابن حجر، ٥/٢٥٤؛ قلقشندی، ٦/٢١٧؛ علی، همانجا). به همان اندازه که قريش
توانسته بود پايگاههايی تجاری در مصر و حبشه به دست آورد، ثقيف توفيقاتی در گسترش
تجارت با ايران کسب کرده بود. غيلان بن سلمة بن معتب شايد در همان زمان رياست
عمويش، مسعـود در رأس هيئتـی از ثقيـف به حضـور شاه ایران ــ ظاهراً خسـرو
انوشيـروان (سل ٥٣١-٥٧٩م) ــ رسيد (کلبـی، جمهرة، ٣٨٨؛ ابن حزم، ٢٦٨). او با دربار
ايران رابطهای پايدار داشت (علی، ٧/٥٧٨) و فضای تجاری مناسبی در عراق و ايران گشود
(ابوهلال، ابن حجر، همانجاها؛ علی، ٤/١٥٣). تحصيل طب از سوی حارث بن کلدۀ ثقفی در
جندیشاپور حاصل همين گسترش روابط بود (ابن جلجل، ٥٤؛ قفطی، ١٦١). میدانيم که
افزون بر ايران، ثقيف در اين دوره با دولت حيره نيز روابط حسنه برقرار کرده بود
(مسعودی، ٣/٢١٤-٢١٥).
به وجود آمدن بازار عکاظ (نک : ه د، ١١/١١٥-١١٦) در حومۀ طائف، گامی در جهت
فعاليت تجار ثقيف در داد و ستد قبايل درون شبه جزيره بود و به زودی، عکاظ به
مهمترين بازار موسمی در کل شبه جزيره مبدل شد (مثلاً نک : ازرقی، ١/١٩٠). در
سالهای پايانی سدۀ ٦ م، در آستانۀ ظهور اسلام طائف همچنان محلی برای سرمايهگذاری
قريش بود؛ اما اين بار سرمايهگذاری با وام دادن ربوی و نه خريد املاک بود. وليد بن
مغيره، رئيس قريش در زمان خود، از اصلیترين کسانی بود که به ثقيف وامهای ربوی داده
بودند (ابن هشام، ٢/٢٧٨). اما نبايد از نظر دور داشت که در همين سالها، در ميان
ثقيف نيز صاحبان سرمايههای بزرگ پديد آمده بودند؛ از آن جمله وهب بن خويلد از بنی
عقده بود که افراد خاندانش دربارۀ ميراث او دچار اختلاف شدند. اختلاف آنان تا زمان
اسلام آوردنشان ادامه يافت و برای حل مسئله از پيامبر (ص) داوری خواستند (کلبی،
همان، ٣٩٠؛ ابن سعد، ٥/٥١٥؛ ابن اثير، اسد الغابة، ٥/٩٤).
ثقيف مشرک در عصر نبوی: نخستين دعوت مستقيم پيامبر (ص) خطاب به ثقيف، به شوال سال ٣
پیش از هجرت/٦٢٠ م باز میگردد. زمانی که ابوطالب وفات يافت و شرايط در مکه بر
پيامبر (ص) دشوار شد، حضرت تصميم گرفت به طائف درآيد، مردم آن ديار را به اسلام
دعوت کند و در آنجا حاميانی بيابد (ابن هشام، ٢/٢٨٤-٢٨٥؛ طبری، تاريخ، ٢/١٣٢،
٣٤٦). میدانيم که پيش از اسلام، ازدواجهای متعددی ميان بنی هاشم و خاندانهای ثقیف
صورت گرفته بود و بر اساس همين پيشينه بود که ثقفیان سالها بعد، آنگاه که قصد
داشتند نظر مثبت پيامبر(ص) را نسبت به خود جلب کنند، سخن را چنين آغاز کردند که «ای
محمد، ما دايیها، دامادها و همسايگان توييم» (ابوهلال، همان، ١٠٥). آشکار است که
پيامبر (ص) با در نظر داشتن چنين پيشينهای، دور از انتظار نمیدانست که در ميان
خويشاوندان سببی خود از ميان ثقيفِ طائف ياورانی بيابد.
بر اساس منابع سيره، به هنگام ورود پيامبر (ص) به طائف، ٣ فرزند عمرو بن نمير از
بنی عقده، عبدياليل، مسعود و حبيب رؤسای ثقيف بودند (ابن هشام، طبری، همانجاها)،
اما برای تدقيق اين يادکرد بايد توجه داشت که در عصر پيامبر(ص) و چند دهه پيش از
رسالت حضرت، رياست عاليۀ ثقيف با بنی معتب از خاندان بنی سعد بن عوف بود که اتحادی
وثيق با بنی عبدشمس داشتند و پيشينۀ ستيزۀ آنان با بنی هاشم به سالها قبل
بازمیگشت. همچنين عروة بن مسعود، دختر ابوسفيان از عبدشمس، يکی از سرسختترين
دشمنان پيامبر (ص) در مکه را به زنی داشت (واقدی، ٣/٩٢٩، ٩٦٢؛ دربارۀ زنان قريشی
ثقيف در زمان ظهور اسلام، نک : بلاذری، انساب، ١٠/١٧٧). از شاخههای ديگر ثقيف،
بنی مالک نيز از زمانی که به بيرون طائف رانده شده بودند، ديگر عامل سياسی مهمی در
طائف به شمار نمیآمدند و بر اين پايه، انتخاب مناسبی برای شروع دعوت نبودند. بر
اين پايه قابل انتظارترين گزينه، روی آوردن پيامبر (ص) به دعوت بنی غيرة بن عوف بود
که از سويی به عنوان قطب دوم قدرت ثقيف در طائف حضور داشتند و از سوی ديگر، بيشتر
از بنی سعد انتظار پذيرش و همکاری از آنان وجود داشت. با وجود آنکه حبيب بن عمرو،
کنود دختر عبد امية بن عبد شمس را به زنی داشت (ابن حزم، ٢٦٨-٢٦٩) و با شاخهای
فرعی از بنی عبد شمس مربوط بود، اما استقبال آنان از دعوت میتوانست دور از انتظار
نباشد. به هر روی، شرايط آن گونه که انتظار میرفت، پيش نرفت؛ فرزندان عمرو بن نمير
که رياست بنی غيره را برعهده داشت، اسلام را نپذيرفتند و به دنبال آن، زمينهای
برای نضج گرفتن اسلام در ميان شاخههای ثقيف پديد نيامد (ابن هشام، طبری،
همانجاها). برخی از کسانی چون خالد عدوانی که سخنان پيامبر(ص) را در اين سفر شنيدند
و تا اندازهای تحت تأثير قرارگرفتند (احمد بن حنبل، مسند، ٤/٣٣٥؛ ابن ابی عاصم،
٢/٤٧٠-٤٧١؛ بخاری، التاريخ...، ٣/١٣٨-١٣٩)، به قبايل ذی نفوذ تعلق نداشتند. خالد
يادآور میشود که پيامبر(ص) سورۀ طارق را در طائف تلاوت کرد و او آن را به خاطر
سپرد، بدون آنکه اسلام آورده باشد. آنگاه که ثقيف نسبت به محتوای دعوت پيامبر (ص)
پرسان شدند و از خالد عدوانی سوره را شنيدند، اعجاب ايشان برانگيخته شد؛ اما
قريشيانی که در طائف حضور داشتند، حتى رجال خوشبين ثقيف را نسبت به حقانيت دعوت
بدگمان کردند (احمد بن حنبل، نیز بخاری، همانجاها؛ طبرانی، المعجم الکبير، ٤/١٩٧).
با وجود آنکه گرويدنِ جمعیِ ثقيف به اسلام بيشتر از ١٠ سال از دعوت نخستين به تأخير
افتاد، اما به خصوص پس از هجرت پيامبر (ص) به مدينه، شماری از مردم ثقيف به تدريج و
به انفراد اسلام را پذيرفتند. مغيرة بن شعبه که فردی از خاندان رياستـی ثقيـف ــ
يعنـی بنـی معتـب ــ بود و با خاندان خود اختلافاتی داشت (کلبی، همان، ٣٨٧)، در ٥ ق
اسلام آورد و در مدينه ساکن شد (ابن هشام، ٣/٧٧٩؛ ابن ابی عاصم، ٣/١٩٩). جابر بن
شيبان ثقفی در ٦ ق مسلمان شد و در بيعة الرضوان شرکت جست (ابن اثير، همان، ١/٣٠٤).
عتبة بن اسيد از بنی غيره قديمالاسلام بود (ابن ماکولا، ١/٥٩). هبيرة بن شبل ثقفی
مدتی پيش از فتح مکه در ٨ ق اسلام آورد و در جريان فتح در رکاب پيامبر (ص) بود و از
سوی حضرت، به عنوان امام جماعت در روز اول فتح مکه برگزيده شد (فاکهی، ٣/٢٢٥). به
هر روی در جريان فتح، افزون بر قريشيان، ثقفیان مقيم مکه نيز به اسلام گرويدند و
برخی از صحابه چون اسيد بن حارثه (تحريف جاريه) از بنی غيره را میشناسيم که در
همان روز فتح مکه اسلام آوردند (ابن اثير، همان، ١/٩٠؛ ابن ماکولا، ١/٥٣).
طی سالهای پيش از فتح، ثقيف بارها در جنگ با پيامبر (ص) در کنار قريش قرار داشت
(واقدی، ١/٢٠١، ٢٠٣، ٢/٥٧٩)، در مخالفت با آموزههای پيامبر(ص) با مشرکان قريش
همداستان بود (مثلاً بخاری، صحيح، ٤/١٨١٨) و به نظر میرسد اين همراهی، افزون بر
پيوندهای سببی، برخاسته از منافع مشترک آنان بود. پس از فتح مکه، موضع ثقيف در قبال
پيامبر (ص) روی به تشتت آورد. در حالی که بدنۀ ثقيف بر ادامۀ خصومت با پيامبر(ص)
اصرار داشتند و با باديهنشينان هوازن و بنیسليم هماواز بودند، برخی از رؤسای اين
قبيله در طائف، به پذيرش اسلام متمايل شده بودند. آنگاه که پيامبر (ص) به قصد جنگ
حنين از مدينه خارج گشت و گمانه زنی دربارۀ هدف آن حضرت آغاز شد، در کنار احتمال
جنگ با هوازن يا بنی سليم، يکی از احتمالها آن بود که حضرت به نيت جنگيدن با ثقيف
خارج شده است (واقدی، ٢/٧٩٦؛ طبری، تاريخ، ٣/٥١، ٥٥-٥٦). با وجود آنکه آشکار شد
هدف پيامبر جنگيدن با هوازن است، ثقيف که از چندين دهه پيشتر پيوندی نزديک با
هوازن يافته بود، در اين جنگ بر ضد پيامبر(ص) وارد پیکار شد (صنعانی، ٥/٣٧٨؛ ابن
هشام، ٤/٨٨٩؛ واقدی، ٢/٨٠٥). آن گونه که در منابع سيره و مغازی بازتاب يافته است،
دو شاخۀ اصلی ثقيف، يعنی احلاف و بنی مالک به صورت متحد در اين جنگ شرکت جستند؛ اما
دقت در برخی ظرايف نشان میدهد که طيفی از ثقيف، از اين اتحاد خارج بوده است. از
جمله منابع سيره تصريح دارند که رياست احلاف را در جنگ حنين، قارب بن اسود از بنی
معتب برعهده داشت و رئيس بنی مالک، سبيع ذوالخمار بود (ابن هشام، همانجا؛ طبری،
همان، ٣/٧١؛ واقدی، ٣/٨٨٥).
دربارۀ احلاف بايد يادآور شد که بر اساس انتقال وراثتی رياست که در ميان ثقيف رواج
داشت، ظاهراً در آن روزگار عروة بن مسعود رياست اين شاخه از ثقيف را برعهده داشت که
براساس قاعده پس از وفات پدرش مسعود، اين مقام را يافته بود. شخصيت رديف دوم در
خاندان رياستی احلاف، غيلان بن سلمه پسر عموی عروه بود که به روزگار رياست عمويش
مسعود نيز رجلی فعالی در امور سياسی و فرماندهی سپاه بود (نک : سطرهای پيشين)؛ در
حالی که میدانيم هيچيک از اين دو در جنگ حنين شرکت نداشتند. اینان که قادر به
متقاعد کردن بدنۀ قبيله برای پيوستن به پيامبر (ص) نبودند، به بهانۀ تأمين تجهيزات
جنگی طائف را ترک کرده، چندی را در جرش يمن گذراندند (ابن سعد، ١/٣١٢؛ ابن هشام،
٤/٩١٧-٩٢٢؛ طبری، همان، ٣/٨١).
قارب برادرزادۀ عروة بن مسعود در آن زمان جوانی جويای نام بود که فرماندهی لشکر
احلاف را به عهده گرفت. در جانب بنی مالک نيز میدانيم خاندان رياستی آنان
بنیحبيب، از چندين دهه پيشتر با قريش به طورکلی و بنی هاشم به طور خاص مربوط
بودند و انگيزهای قوی برای جنگ با پيامبر (ص) نداشتند؛ اين در حالی است که سبيع
ذوالخمار، فرمانده بنیمالک در جنگ حنين بر اساس پیجويی نسبش در کتب انساب، به يکی
از خاندانهای رقيب بنی حبيب که در نيا با حبيب بن حارث ابن مالک مشترک بودند ــ
احتمالاً ربيعة بن حارث (ابن حبان، الثقـات، ٣/٢٦٢) يا خيثمـة بـن حـارث (همـان،
٣/٣٦١) ــ تعلق داشت و از همين رو در نسبت به نيا، سبيع بن «حارث بن مالک» خوانده
میشد (ابن هشام، ٤/٨٨٩ ؛ طبری، همان، ٣/٧١؛ واقدی، همانجا). بر اساس اين تحليل
حارث نام جد او و نه پدرش بوده است. بر اين پايه او نه از خاندان رياستی احلاف، که
از خاندانهای به حاشيه رانده شده و رقابت جو برخاسته است. بر اساس منابع سيره،
پيامبر (ص) انگيزۀ او برای اين جنگ را «بغض قريش» دانسته است (ابن هشام، ٤/٨٩٩؛
يعقوبی، التاريخ، ٢/٦٣؛ قس: ابن سعد، ٥/٥١٩؛ ابن حبيب، المحبر، ١٠٥).
پرچمدار بنی مالک در جنگ حنين، عثمان بن عبدالله نيز از خاندان حارث بن مالک
برخاسته بود (کلبی، جمهرة، ٣٩١؛ ابن حزم، ٢٦٦؛ ابن عساکر، ٧/٢٢١) و از حيث رقابت
جويی با بنی حبيب، شرايطی همسان داشته است. به سبب همين انگيزههای جاهطلبانه و به
دور از دورانديشی که رؤسای بنی مالک در جنگ حنين داشتند، به نسبت گروههای درگير در
جنگ، کشتگان بيشتری را تحمل کردند (ابن هشام، همانجا؛ طبری، تاريخ، ٣/٧٧) و با وجود
سکوتی که در منابع سيره ديده میشود، چنين مینمايد که محدود بودن کشتههای احلاف،
ناشی از حزم و اعتدال آنان در دامن زدن به آتش جنگ و پايداری در ادامۀ آن بوده است.
پس از پايان جنگ حنين و به دنبال شکست و اطاعت پذيری هوازن، ثقيف ديگر نه در جانب
شهرنشينان مکه و يثرب و نه در میان باديهنشينان پيرامون خود، متحدی نداشت و ناچار
با اتخاذ موضعی دفاعی، به پشت باروهای شهر طائف عقب نشست.
در همان سال ٨ ق/٦٢٨ م، بی درنگ پس از پايان جنگ حنين، پيامبر (ص) روی به طائف
نهاد، اما قبيلۀ ثقيف آذوقۀ يک سال را فراهم آورد و درون ديوارهای شهر پناه گرفت.
پيامبر(ص) ١٥ يا ١٨ روز شهر را محاصره کرد. طی اين روزها کوشش مسلمانان برای تسليم
کردن طائف با استفاده از منجنيق سودی نبخشيد و در پايان ١٨ روز، پيامبر(ص) دستور
عقبنشينی و ترک محاصره داد (واقدی، ٣/٩٢٢ بب ؛ ابن سعد، ٢/١٥٨-١٥٩؛ بلاذری،
فتوح، ٦٦-٦٧؛ بيهقی، دلائل ...، ٥/١٥٧-١٥٨، ١٦٦). با وجود آنکه تيراندازان ثقيف در
حملات گاه و بيگاه خود چند تن از مسلمانان را به شهادت رساندند (همانجاها)، اما در
مجموع چنين مینمايد که هيچ يک از دو طرف در افروختن آتش جنگ مصمم نبودهاند؛ گويی
هدف محاصرۀ طائف از سوی پيامبر (ص) تنها يک پيام تهديد بود و به همين سبب اصراری بر
دوام آن وجود نداشت. برخی از کلمات حضرت پس از پايان محاصره به روشنی نشان از آن
دارد که وی انتظار داشت ثقيف به صلح اسلام آورد؛ از جمله اينکه به هنگام بازگشت،
آنگاه که مسلمانان از وی خواستند ثقيف را نفرين کند، حضرت دعا کرد که خداوند ثقيف
را هدايت کند (ابن سعد، ٢/١٥٩؛ ابن شبه، ٢/٤٩٩؛ ابن ابی شيبه، ٦/٤١٣؛ ترمذی،
٥/٧٢٩). حديثی منتسب به پيامبر (ص) با اين مضمون که «ان صيد وج حرام وعضاهه حرام
محـرم» (همانا شکـار وج ــ يعنـی طائـف ــ حـرام است و رستنیهای آن حرام محرم)، به
تصريح محدثان در همين ايام از زبان پيامبر (ص) صادر شده است (برای تحليلی در اين
باره، نک : حميد اللٰه، ٢٨٤-٢٨٦). حتى آنگاه که در مدينه به پيامبر(ص) گفتند
خداوند طائف را بر تو فتح کند، حضرت فرمود: «هرچند اذنی دربارۀ (جنگ با) ثقيف به من
داده نشده باشد؟» (ابن عبدالبر، الاستيعاب، ٤/١٨٣٢؛ ابن اثير، اسد الغابة،
٥/٤٤٤). صحابه و تابعين در تفسير برخی از آيات قرآنی، اشاره به بشارتهايی دارند که
پيامبر (ص) به اسلام آوردن ثقيف داشته است (مثلاً احمد بن حنبل، مسند، ٣/٣٤١؛ ابن
ابی عاصم، ٣/١٨٨؛ سيد مرتضى، ١١٠).
به هر روی پس از جنگ حنين، منطقۀ پيرامون طائف ديگر مکان امنی برای قبايل مشرک نبود
و حتى بازماندههای هوازن، مانند مالک بن عوف نصری فرمانده هوازن و همراهانش ناچار
شدند با متحدان ثقفی خود همراه شوند و در شهر طائف پناه گيرند (قاضی نعمان،
١/٣١٧). بر اين اساس طبيعی است بنی مالک از ثقيف که پيشتر توسط احلاف از طائف
بيرون رانده شده بودند، از آن رو که قرابت آنان بيش از هوازن بود، به درون باروهای
شهر طائف پذيرفته شده باشند. ازاینرو میتوان تصور کرد که در آن ايام، وضعيت
زندگی در طائف تا چهاندازه غير عادی، بحرانی و پرتنش بوده است. همچنين بايد توجه
داشت که اين پناه گرفتگان بی درنگ پس از رفع محاصره نمیتوانستهاند شهر طائف را
ترک کنند و در باديه، تهديد برای آنان همچنان وجود داشته است. فارغ از ترديدهايی که
از پيش، رؤسای ثقيف نسبت به جنگيدن با پيامبر(ص) داشتند، در اين شرايط ويژه پس از
حنين، بيشترين فشار بر احلاف وارد میشد که ساکنان اصلی طائف بودند؛ همين تجمع
پناهندگان جنگ در طائف، سبب آن بود تا رؤسای احلاف در گرويدن به پيامبر(ص) مصممتر
گردند، در حالی که کينۀ بنی مالک به سبب کثرت کشتگان در حنين، اينکه آنان شرايط
جنگی را زمينهای برای بازگشت به طائف میديدند که قبلاً توسط احلاف از آن رانده
شده بودند و اينکه احساس میکردند چندان چيزی برای از دست دادن ندارند، آنان را
برای مقابله با پيامبر (ص) و ادامۀ شرايط جنگی راسختر میکرد.
پس از جنگ حنين، منابع از يک حملۀ محدود به ثقيف ياد کردهاند که به فرماندهی
ابوسفيان صورت گرفته بود و نتايج مهمی دربر نداشت (ابوداوود، ٣/١٧٥؛ ابن شهرآشوب،
١/١٨١-١٨٢).
عروة بن مسعود و غيلان بن سلمه که همچون حنين در حصار طائف هم حضور نداشتند،اندکی
پس از رفع محاصره به طائف بازگشتند. با وجود آنکه آنان به عنوان همراهی با بدنۀ
ثقيف، خود را برای جنگ آماده نشان میدادند (ابن سعد، ١/٣١٢؛ ابن هشام،
٤/٩١٧-٩٢٢؛ طبری، تاريخ، ٣/٨١)، اما در عمل به دنبال برون رفتی از شرايط جنگ و
پيوستن به پيامبر (ص) بودند. عروه که به همراه جمعی از ثقيف، به اسلام گرايش يافته
بود، سرانجام نزد پيامبر(ص) آمد و اسلام آورد و پس از درنگی کوتاه در مدينه، از
پيامبر(ص) اجازه گرفت تا برای دعوت قوم خود، به طائف بازگردد. پيامبر(ص) که نسبت به
لجاجت طيفی از ثقيف بدگمان، و برای جان عروه بيمناک بود، نخست با اين پيشنهاد
مخالفت کرد؛ اما سرانجام به سبب اصرار عروه آن را پذيرفت. عروهاندکی پس از بازگشت
به طائف کشته شد (کلبی، جمهرة، ٣٨٧؛ ابن سعد، همانجا؛ ابن هشام، ٤/٩٦٤-٩٦٥؛ حاکم،
٣/٧١٣). اين قتل پنهانی صورت گرفت و آن کس که مظنون به قتل او بود، قيس بن عمرو از
بنی مالک بود (کلبی، همان، ٣٩٢). اوس بن عوف را نيز در قتل وی شريک دانستهاند که
او هم از بنی مالک بود (ابن سعد، ٥/٥١٠). بر اين اساس، کشته شدن عروه کاملاً به
دشمنیهای درونی ثقيف میان دو شاخۀ بنی مالک و احلاف باز میگشت. براساس اشارتی در
منابع، فارغ از اختلافات دينی و سياسی، برخی از خاندانهای ثقيف مانند بنی عصمه نسبت
به پيامبر (ص) کينه داشتند ( کتاب سليم...، ٣٧٧).
به هر روی، گرايش به اسلام در خاندان رياستی بنی معتب جدیتر از آن بود که با کشته
شدن عروه فرو نشيند. بی درنگ پس از قتل عروه، فرزند او ابوالمليح که به طبع
میتوانست جانشين پدر باشد، و نيز برادرزادۀ عروه، قارب بن اسود که در جنگ حنين
فرمانده جنگجويان احلاف بود، به مدينه پناه آوردند و اسلام خود را آشکار ساختند
(کلبی، همان، ٣٨٧؛ ابن سعد، ١/٣١٢؛ واقدی، ٣/٩٦٢). پرواضح است که اسلام آوردن اين
دو تن به عنوان دو شخصيت محوری در احلاف تا چهاندازه میتوانست در روند نفوذ اسلام
در شاخۀ احلاف از ثقيف مؤثر باشد. مالک بن عوف نصری، رئيس پناهندگان هوازن در طائف
نيز در همين اثنا اسلام آورد و به مدينه پناه برد (ابن سعد، ١/٣١٢-٣١٣؛ ابن هشام،
٤/٩٢٧-٩٢٨؛ بيهقی، دلائل، ٥/١٩٨) و بهطبع زمينۀ گرويدن بازماندۀ مشرکان هوازن به
اسلام فراهم شد؛ امری که مشرکان ثقيف را بيشتر و بيشتر در معرض فشار قرار میداد.
به دنبال اسلام آوردن مالک بن عوف، پيامبر(ص) عيينة بن حصن بن بدر را برای تبليغ
اسلام در ميان ثقيف در طائف (همان، ٥/١٦٣)، و مالک بن عوف را به عنوان نمايندۀ خود
برای رسيدگی به امور مسلمانشدگان ثقيف و قبايل ديگر در طائف منصوب کرد (ابن سعد،
١/٣١٣) و روند گسترش اسلام در ميان ثقيف سرعتی افزون گرفت. به هر روی طی چند ماه
پس از کشته شدن عروة بن مسعود، به تدريج زمينۀ پيوستن جمعی ثقيف به اسلام فراهم آمد
تا هيئت صلح ثقيف راهی مدينه شود (بيهقی، همان، ٥/٣٠٤). در اين باره ثقفیان
جلسهای ترتيب دادند و در مجموع به اين نتيجه رسيدند که بايد برای مذاکره راهی
مدينه شوند (واقدی، ٣/٩٦٣؛ ابن سعد، همانجا).
اسلام آوردن ثقيف: پس از بازگشت پيامبر (ص) از جنگ تبوک که در رجب ٩ق رخ داد، هيئت
ثقيف، دربردارندۀ نمایندگانی از خاندانهای ریاستی احلاف و بنی مالک، روی به مدينه
نهاد و در آستانۀ رمضان همان سال وارد مدينه شد (ابن هشام، ٤/٩٦٤؛ طبری، تاريخ،
٣/٨٣-٨٤). حضور مغيرة بن شعبه به عنوان يکی از صحابۀ متنفذ در مدينه از همان
خاندان، پذيرفته شدن هيئت ثقيف به حضور پيامبر (ص) را تسهيل کرد (ابن سعد، همانجا؛
ابن شبه، ٢/٥٠١؛ ابن هشام، ٤/٩٦٥؛ حاکم، ٣/٥٠٦). نمايندگان احلاف که خويشاوند
مغيره بودند، در خانۀ وی اقامت گزيدند و برای بنی مالک چادری در محوطۀ مسجد نبوی در
نظر گرفته شد (صنعانی، ١/٤١٤؛ احمد بن حنبل، مسند، ٤/٣٤٣؛ ابوداوود، ٢/٥٥). رجال
اصلی اين هيئت ٦ تن بودند: عبدياليل بن عمرو از بنی عقده به عنوان رئيس هيئت،
شرحبيل بن غيلان بن سلمه و حکم بن عمرو از بنی معتب، هر سه از احلاف، و عثمان بن
ابی العاص، اوس بن عوف و نمير بن خرشه هـر سه از بنـی مالـک (ابن سعـد، ١/٣١٣،
٥/٥٠٦، جم ؛ بخاری، التاريخ، ١/٣٨٩، جم؛ ابن اثيـر، اسد الغابة، ٣/٤١٨، ٥/٥٠٧،
جم ). در کنار ٦ تن اصلی، چند شخصيت جوانتر نيز چون پسران عبدياليل و اوس بن
حذيفه با هيئت همراه بودند (ابن حبان، الثقات، ٣/١٠؛ ابن اثير، همان، ١/١٤٢،
٢/٢٤٩، ٣٢٠؛ ابن حجر، ٣/١٠٤).
ثقيف به هنگام ورود پيشنهاد صلح داشت و مسئلۀ اصلی آنان اسلام آوردن نبود. در سخن
آغازين که رئيس هيئت خطاب به پيامبر (ص) بازگشود، پس از تأکيد بر اينکه ثقيف
«دايیها، دامادها و همسايگان» او هستند، اين جمله همراه با خوف و رجا نيز ديده
میشود که ثقيف «شديدترين دشمنان پيامبر(ص) از اهل نجد در مقام جنگ، و بهترين مردم
نجد برای او در مقام صلحاند» (ابوهلال، الاوائل، ١٠٥). هیئت ثقفی پيشکشی نيز برای
پيامبر(ص) آورده بودند که حضرت به هنگام دريافت آن دربارۀ «صدقه يا هديه» بودن آن
پرسش کرد و ثقيف آن را هديه دانست (طيالسی، ١٩٠؛ نسايی، ٦/٢٧٩). تأييد ثقيف بر
صدقه بودن اين پيشکش، میتوانست به معنای اسلام آوردن آنان باشد، اما تأکيد آن بر
صدقه نبودن آن، همچنان ترديد را دربارۀ هدف هيئت باقی میگذارد. شواهد حکايت از آن
دارد که هيئت ثقيف حدود يک ماه در مدينه توقف داشت و مسائل بينابين در طول جلسات
متعدد بحث میشد. از آنجا که مسئلۀ پيشکش مربوط به اواسط حضور هيئت در مدينه بود
(ابن شبه، ٢/٥٠٠)، میتوان نتيجه گرفت که هيئت دستکم در دو هفتۀ اول حضور خود،
بيشتر به دنبال صلح با پيامبر (ص) بود و راه جستن آنان به اينکه اسلام آوردن تنها
گزينه است، مربوط به ايام پايانی حضور هيئت بوده است.
جملۀ مشهوری از پيامبر (ص) خطاب به هيئت ثقيف در اين باره گويا ست که «لتسلمن او
لابعثن رجلاً منی ...» (معمر، ٢٢٦؛ احمد بن حنبل، فضائل، ٢/٥٩٣؛ بلاذری، انساب،
٢/١٢٣؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ٣/١١١٠؛ خوارزمی، ١٣٦). بر اين اساس، هنوز هيئت
ثقيف تصميم به اسلام آوردن نداشته است. برخی گزارشها نيز تصريح دارند که درخواست
نخستين ثقيف آن بود که با پيامبر(ص) بیعت کنند و در عمل به دين پيشين خود آزاد
گذاشته شوند (ابن اثير، اسد الغابة، ٢/١٥٥). گام پسين ثقيف آن بود که گرويدن به
اسلام را بپذيرند، به شرط آنکه تدريجی باشد. آنان از پيامبر(ص) درخواست کردند تا يک
سال بتان خود را نگاه دارند و به هديه دادن به لات و ديگر خدايگانها ادامه دهند
(طبری، تفسير، ١٥/١٦٣؛ ابن شهرآشوب، ١/٥٢).
آنگاه که هيئت ثقيف اطمينان يافتند زمينهای برای پذيرش باقی ماندن آنان بر شرک
وجود ندارد و تنها شرط صلح پيامبر (ص) را پذيرش اسلام ديدند، در مقام آن برآمدند تا
اسلام را منهای برخی آيينها و قوانين آن بپذيرند. از جمله پذيرش رکوع و سجود در
عبادت برای آنان دشوار بود (ابوداوود، ٣/١٦٣؛ سيوطی، الدر، ٦/٣٠٥). گويا ايشان به
سبب سردسير بودن شهرشان، درخواست معاف بودن از غسل را نيز دادند که پذيرفته نشد
(احمد بن حنبل، همان، ٣/٣٤٨، ٤/١٦٨؛ مسلم، ١/٢٥٩).
بر پايۀ برخی روايات، آنان درخواست داشتند تا محرماتی شامل زنا، نوشيدن شراب و
دريافت ربا بر آنان حلال باشد، اما از سوی پيامبر (ص) مطلقاً پذيرفته نشد (ابن شبه،
٢/٥٠٢-٥٠٣؛ برای شراب، نک : احمد بن حنبل، همان، ٤/١٦٨)؛ در اين باره به ویژه
درخواست آنان برای تحليل ربا بيشتر مورد تأکيد منابع قرار دارد (سرخسی، ١٤/٥٩) و
حتى گفته میشد آيۀ «لا تَأکُلوا الرِّبا اَضْعافاً مُضاعَفَة» (آل عمران/٣/١٣٠)
در شأن ثقيف نازل شده است (طبری، همان، ٤/١١٩؛ ابن اثير، اسد الغابة، ١/٤٤٦؛
سيوطی، لباب...، ٤٧).
با اين همه، پيامبر (ص) دربارۀ برخی درخواستهای ثقيف نرمی نشان داد و با آنها
موافقت کرد. درخواست آنان مبنی بر اينکه درخصوص حسابهای ربا پيش از اسلام آوردن
ثقيف، بدهیهای ثقيف به ديگران از بابت سود ربا کلاً بخشوده شود، مورد پذيرش
پيامبر(ص) قرار گرفت (طبری، همان، ٣/١٤٧)؛ بخش مهمی از اين بدهیها مربوط به وامهای
وليد بن مغيره به ثقفیان بود که پيامبر(ص) از وارث او خالد بن وليد خواست تا از
مطالبۀ آنها چشم پوشد (ابن هشام، ٢/٢٨١).
در صلحنامۀ نهايی ثقيف که ناظر به شروط پذيرش اسلام از سوی آنان بود و از سوی
پيامبر (ص) نيز پذيرفته شد، ٤ درخواست اصلی گنجانده شده است: عدم فراخوان به جنگ،
عدم پرداخت عُشر (ماليات) برای تجارت، عدم پرداخت مالياتهای جاری و نگماردن عاملی
از غير افراد قبيله (احمد بن حنبل، همان، ٤/٢١٨؛ ابوداوود، همانجا؛ قدامه، ٢٤١).
دربارۀ معافيت از زکات و جهاد، بر اساس روايات پيامبر (ص) در توضيح وجه موافقتش
برای ياران يادآور شد که آنان «چون اسلام آورند، به زودی (داوطلبانه) صدقه خواهند
داد و جهاد خواهند کرد» (ابوداوود، همانجا؛ ابن ابی عاصم، ٣/١٨٨؛ بيهقی، السنن،
٢/٤٤٥). دربارۀ عشر تجارت حکم کلی آن بود که از تمام اسلام آوردگان برداشته شود
(مثلاً نک : طحاوی، ٢/٣١) و دربارۀ ثقفی بودن کارگزاران، اين قاعده با دقت و ثبات
اجرا شد (نيز نک : جاحظ، البرصان...، ٣٩٢). در بخش ديگر از صلحنامه، تأکيد شد که
وادی ثقيف بر هر تعرضکنندهای حرام است، تمام ديون زماندار ديگران برعهدۀ ثقيف
بخشوده است و دينها و رهنهای ثقيف بر عهدۀ ديگران بر همان قاعده برقرار و در زمان
خود واصل شود (ابن عبدربه، ١/٢٩٨).
از آنجا که اسلام آوردن ثقيف در اواسط رمضان بود، پيامبر(ص) دستور داد تا آنان باقی
ماندۀ روزهای رمضان را روزه دارند (صنعانی، ٤/١٧١، ٢٣٣؛ ابن ماجه، ١/٥٥٩؛ طبری،
تاريخ، ٣/٩٦ بب ). با وجود آنکه مقرر شده بود تمامی بتها شکسته شوند، هيئت ثقيف از
اينکه لات را به دست خود فروشکنند، پوزش خواستند و برای اين منظور، پيامبر (ص)
مغيرة بن شعبه، از ثقفیانی که پيشتر اسلام آورده بودند را با ابوسفيان و فردی از
انصار يا خالد بن وليد همراه کرد که آن را درهم شکستند و در محل آن مسجدی برای
پرستش خدای يکتا بنا نهادند (ابن سعد، ١/٣١٣؛ ابن اثير، اسد الغابة، ١/٢٦٠؛ ابن
حجر، ١/٤٩٥). از خود ثقيف نيز عمرو بن امية بن وهب در محل نماز گزاردن پيامبر (ص)
به هنگام ورودش به طائف، مسجدی بنا کرد که نخستين مسجد درون طائف بود (ابن
عبدالمنعم، ٣٧٩).
پيامبر (ص) بر اساس توافق، عثمان بن ابی العاص از بنی مالک را که يکی از اعضای هیئت
٦ نفره بود، به عنوان والی خود بر ثقيف در طائف (ابن سعد، همانجا؛ بلاذری، فتوح،
٧٠)، و سالف بن عثمان از احلاف را به عنوان مأمور گردآوری صدقات (ابن اثير، همان،
٢/١٥٥) منصوب کرد.
ثقيف در سدههای اسلامی: به روزگار خلافت ابوبکر و برخاستن جريان رده، ثقفیان نخست
تصميم گرفتند از اسلام بازگردند، اما پس از مشورت سران قبيله به اين نتيجه رسيدند
که بر دين اسلام باقی مانند و در جنگ با اهل رده با خليفه همکاری کنند. آنان در اين
باره حتى مورد نقد برخی قبايل پيرامون مانند بنی سليم قرار گرفتند، اما به هر روی
در تصميم خود ثبات قدم و شدت عمل به خرج دادند (جاحظ، البيان، ٢/٤٤؛ ابن عبدربه،
١/٥٨؛ زرکلی، ٢/١٠٠). آنان حتى در مقابله با جريان رده در سرزمينهای دور مانند
يمامه شرکت جستند (ابن اثير، همان، ١/٤٥٠) و بدين ترتيب جايگاه خود را در نظام
سياسی عصر خلافت به عنوان حاميان قريش تثبيت کردند.
مقارن درگذشت ابوبکر، دو شاخۀ احلاف و بنی مالک همچنان از نظر سياسی جدا بودند
(خليفه، ١/٩٧)، اما به روزگار عمر، خليفۀ دوم و به خصوص در جريان فتوح، روی به
اتحاد بيشتر نهادند. از جمله میدانيم که ابوعبيد، پدر مختار ثقفی در جنگ يوم جسر
که جنگی خونين در جريان فتوح عراق و ايران بود، رشادت بسياری نشان داد و تا پای جان
جنگيد. وی به ويژه بر همکاری افراد قبيلۀ خود اتکا داشت و ثقيف از هر دو شاخه بيش
از ٣٠٠ نفر در اين جنگ کشته داد (کلبی، جمهرة، ٣٩٠؛ ثقفی، ٢/٥١٧؛ ابن اثير، همان،
٥/٧٦). به طور کلی ثقيف از قبيلههای فعال در جريان فتوح بود و با سابقهای که در
جنگهای رده از خود برجای نهاده بود، به يکی از قبايل قابل اعتماد در فتوح مبدل گشت.
در ميان جبهههای مختلف فتوح، ثقيف بيش از همه به جبهۀ ايران گرايش داشت (مثلاً نک
: دينوری، ١٢١-١٢٣) و اين به سبب روابط تجاری اين قبيله با ایران در دورۀ پيش از
اسلام بود. از جمله میدانيم که عثمان بن ابی العاص ثقفی، يکی از فرماندهان عرب در
جنگهای ارمينيه، فارس و ناحيۀ سند بود (ابن حزم، ٢٦٦)؛ و سائب بن اقرع ثقفی در فتوح
نهاوند نقشی مؤثر داشت و تقسيم غنايم به او واگذار شد. او چندی بعد به سوی اصفهان
گسيل، و به عنوان والی آنجا تعيين شد (بلاذری، فتوح، ٣٠٤، ٣٠٩؛ ابونعيم، ١/٧٥،
٣٤٢؛ ابن اثير، الکامل، ٣/١٨٧).
در جريان فتوح، ثقفیان در دو شهر تازه تأسيس کوفه و بصره با جمعيتی کثير ظاهر شدند
و در هر دو، محلهای را به خود اختصاص دادند (دربارۀ محلۀ ثقيف در کوفه، نک : ابن
سعد، ٦/٣٨٧؛ بلاذری، انساب، ١٣/٣٥١؛ يعقوبی، البلدان، ١٤٩؛ دارقطنی، ١/٣٩٤؛
دربارۀ محلۀ ثقيف در بصره، نک : ابن قتيبه، غريب ...، ٢/٢٦٣؛ ابن دريد، ٢١٦؛
طبرانی، المعجم الکبير، ١/١١٣). ثقيفِ کوفه مسجدی مختص به خود داشت (ابن طاووس،
٤١٧) که در روايات شيعی، يکی از چند مسجد ملعون شمرده شده است (کلينی، ٣/٤٩٠؛ ابن
بابويه، خصال، ٣٠١؛ طوسی، تهذيب ...، ٣/٢٥٠). به نظر میرسد وجه اين تلقی، دشمنی
ميان ثقيف با شيعه بوده، و اينکه مسجد ثقيف پايگاهی برای ساماندهی فعاليتهای ضد
شيعی در کوفه به شمار میرفته است. انتخاب رجالی متنفذ از ثقيف به فرمانروايی عراق
از سوی خلفای نخستين و بعد بنی اميه، حکايت از آن دارد که قريش به عنوان قبيلۀ
حاکم، ثقيف را متحد مناسبی برای خود در ادارۀ امور عراق میديده است. از جملۀ اينان
میتوان به مغيرة بن شعبه (د ٥٠ ق/٦٧٠ م)، حجاج بن يوسف ثقفی (د ٩٥ق/٧١٤م) و يوسف
بن عمر ثقفی (د ١٢٧ق/٧٤٥م) اشاره کرد. حتى زياد که عامل معاويه بر عراق، و معاويه
مدعی برادری با او بود، از حيث فِراشی که در آن تولد يافته بود، منتسب به قبيلۀ
ثقيف بود (کلبی، همان، ٣٨٩؛ دينوری، ٢١٩؛ بلاذری، انساب، ٥/١٢١؛ کشی، ١/٢٥٥).
در سرزمينهای مفتوح شام، ثقيف نقش پراهميتی نداشت و در فتوح مصر، تنها مشارکتی
محدود داشت. در مصر پس از فتح، جمعيت ثقيف در کنار قريش، انصار، خزاعه، اسلم و
شماری قبايل ديگر مجموعاً به عنوان «اهل الراية» شناخته میشدند (ابن عبدالحکم،
١٣٥، ١٤٦؛ قلقشندی، ٣/٣٢٧؛ برای خطة اهل الراية، نک : مقريزی، ٢/٨٧).
به روزگار عثمان ثقيف بيش از پيش به قريش نزديک شد و از نزديکترين حاميان آن گشت.
از رجال ثقيف، مغيرة بن اخنس در جريان محاصرۀ عثمان با او همراه بود و به همراه او
کشته شد (ابن حزم، ٢٦٨).
به روزگار امام علی (ع)، تأکيد امام بر برابرانگاری قبايل و امتيازات آنان، و فعال
شدن قبايل به حاشيه رانده شده، بهخصوص ربيعه و قبايل يمنی، ثقيف را از موقعيت
پيشين تنزل داد و زمينۀ مخالفتهای ثقيف با آن حضرت را فراهم آورد. بهطبع رابطۀ
ثقيف با بنی عبدشمس و پيشينۀ دشمنی با بنی هاشم در طيفی از خاندانهای رياستی آن
قبيله در دورۀ پيش از اسلام نيز میتوانست بر اين تحريکات بيفزايد. در جنگ جمل ثقيف
همراه با سپاه طلحه و زبير بود (دينوری، ١٤٧؛ اسکافی، ٦٢) و در جنگ صفين ثقفیان بر
ضد حضرت متحد بودند، تا آنجا که يکی از موافقان حضرت در شعری، آرزوی پاشيدن اتحاد
ثقيف را داشته است (نصر، ٥٢٥). طيفی از ثقفیان که در عراق زندگی میکردند، در
مناسبتهايی آن حضرت را آزار میدادند (مثلاً نک : راوندی، ١/٢٣٠؛ ابن طاووس،
همانجا). همين رويکرد بود که موجب میشد حضرتْ ثقيف را به عنوان قومی فريبکار که
به عهد پايبندی ندارد، نقد کند (ابن ابی الحديد، ٤/٨٠). به طبع اين موضعگيری مربوط
به عموم ثقيف نبود و برخی از رجال قبيله با آن حضرت همکاری صميمانه داشتند؛ تا آنجا
که میدانيم برخی از کارگزاران حضرت از ثقيف بودند (مثلاً نک : کلينی، ٣/٥٤٠؛ ابن
بابويه، من لايحضر...، ٢/٢٤؛ بيهقی، السنن، ٩/٢٠٥؛ ابن اثير، اسد الغابة،
٣/٦٠٠).
در روزگار بنی اميه، به ويژه در دورۀ امارت يوسف بن عمر و حجاج، آنان رجال قبيلۀ
خود را در عراق برکشيدند و جنگجويان ثقفی نيز آنچه در توان داشتند، برای حمايت از
اين امرا به کار گرفتند (مثلاً نک : کحاله، معجم، ١/١٥١). رشد ثقيف در عراق به
گونهای بود که در اواخر سدۀ نخست هجری، اشراف از قريش، انصار و ثقيف بودند (طبری،
تاريخ، ٥/٥٧٤). همچنين روايت شده است که ثقيف حملکنندگان سر امام حسين (ع) و
شهدای کربلا به نزد عبيدالله بن زياد بودند (دينوری، ٣٥٩).
در اواخر سدۀ نخست هجری، فاتحان ثقيف بار دیگر با بنی اميه همداستان شدند. از جمله
محمد بن قاسم ثقفی (د ٩٨ق) برای فتح سند گسيل شد و موفقيتهايی کسب کرد (بلاذری،
فتوح، ١٦٦، ١٧٢، جم ؛ ابن اثير، الکامل، ٤/٥٣٦-٥٣٧) و حر بن عبدالرحمان ثقفی (د ح
١٠٦ق/٧٢٤م) در شمار فرماندهان فتحاندلس بود (مقری، ١/٢٣٥، جم ؛ ابن اثير، همان،
٥/٤٨٩).
همين همراهی ميان ثقيف و حکام بنی اميه موجب شده بود تا شيعه و حاميان اهل بيت (ع)
بيشتر و بيشتر از آنان فاصله گيرند (مثلاً نک : کلينی، ٥/٣٥١)؛ تا آنجا که ثقيف
نماد يک قبيلۀ ضد اهل بيت، و نماد ظلم و استبداد شناخته میشد و رواياتی حاکی از
انتقام حضرت مهدی (ع) از ثقيف در آخر الزمان نقل میشد (مثلاً نک : حسن بن سلیمان،
٢٠١؛ نیز نک : نهج البلاغة، خطبۀ ١١٦). رواياتی نيز از شيعه و اهل سنت وجود دارد
با اين مضمون که ثقيف را در شمار قبايل مبغوض پيامبر (ص) جای میداد (احمد بن حنبل،
مسند، ٤/٤٢٠؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ٢/٢٣٦؛ ابن بابويه، خصال، ٢٢٨؛ بيهقی، دلائل،
٦/٤٨١). بغض ثقیف میان طیف وسیعی از مردم وجود داشت و از ابن عباس نقل شده است
کسی که ايمان به خدا و روز واپسين دارد، ثقيف را دوست نمیدارد (فاکهی، ٣/٢٠٤).
همين احساس، زمينۀ تأليف آثاری با عنوان مثالب ثقيف از سوی هشام کلبی (نجاشی، ٤٣٥)
و ابوحصين محمد بن علی ديمرتی اهل اصفهان (ابن نديم، ١١٨، ١٥٢) را فراهم آورده است.
از سدۀ ٢ق/ ٨ م، با کاهش رقابتهای قبيلهای، ثقيف نيز وارد مرحلهای پايدار از نقش
تاريخی خود شد و حساسيتهای موجود دربارۀ آنان نيز به تدريج فراموش شد. از صدر اسلام
تا امروز، همواره مرکز اصلی زيست ثقيف، شهر طائف و نواحی پيرامون آن بود و هست.
ثقيف فعلی قبيلهای در منطقۀ کوهستانی حجاز ميان مکه و طائف شامل ٧ بطن: طويرق
(حضری و بدوی)، بطن النمور، بطن ثماله، بطن بنی سالم، بطن عوف، بطن سفيان، بطن
قريش، بطن هذيل و ثقيف اليمن است (کحاله، معجم، ١/١٤٧-١٤٨؛ حمزه، ١٤٢-١٤٣) که
اختلاط قبيلهای حتى در نامهای آن ديده میشود. در شهر طائف، نسب امروز مردم شهر به
دو تبار اصلی عتيبه و ثقيف بازمیگردد (کحاله، جغرافية...، ١٩٩؛ ابن خميس،
٢٤٢-٢٤٣).
افزون بر آن بخشی از قبيلۀ ثقيف، شايد از همان اوايل عصر اسلامی به منطقۀ يمامه در
شمال شرق شبه جزيره کوچيده بودند و طی سدههای متقدم اسلامی، در منطقۀ قرقری در
جنوب يمامه، يک منطقۀ کشاورزی با دو قلعه در اختيار داشتند (ياقوت، ٤/٣٢٦؛ کحاله،
همان، ٩٣). نصب عثمان بن ابی العاص به عنوان والی عمان و بحرين در عصر خليفه عمر
(بلاذری، فتوح، ٩٣، جم ؛ ابن حزم، ٢٦٦) زمينهای برای تشديد فعاليت و گسترش نفوذ
ثقيف در شمال شرق شبه جزيره بود که با قبایلاین نواحی مراودات تجاری یافت و
پیمانهای مختلف بست (دلو، ١/١٥٥، ٢/٤٢٦، جم ).
بسياری از رجال سياسی و علمی طی سدههای اسلامی برخاسته از اين قبيله بودند و نسبت
ثقفی داشتند. در ايران، حضور پراکندۀ ثقفیان مهاجر در نواحی مختلف ديده میشد، اما
در آن ميان اصفهان وضعيتی متمايز داشت. نصب سائب بن اقرع ثقفی به ولايت اصفهان،
موجب شد تا اين شهر به پايگاهی برای ثقيف در ايران مبدل شود و طی سدۀ نخست هجری،
فرزندان وی همچنان از رجال متنفذ در آن شهر بودند (ابونعيم، ١/٧٥، ٣٤٢). میدانيم
که در همان دو سدۀ نخست اسلامی، گروهی از قبايل عرب و در رأس آنها ثقيف از کوفه و
بصره به اصفهان کوچيدند (يعقوبی، البلدان، ٨٧) و در تاريخ اين شهر نامی از خود
برجای نهادند (ابوالشيخ، ابونعيم، سراسر آثار). در جانب خراسان نيز به ویژه در دورۀ
طاهريان، ثقيف دارای نفوذی چشمگير بود و شماری از رجال سياسیاین ولایت از اين
قبيله بودند (سمعانی، ١/٥٠٩-٥١٠).
گفتنی است ثقيف به برخی ويژگیها مشهور بود که گاه بیطرفانه و گاه جانبدارانه بوده
است. از جمله بايد شهرت آنان به دهاء، يا چارهانديشی اشاره کرد (جاحظ، الحيوان،
٢/٤٢٠؛ بلاذری، انساب، ٥/١٣٦؛ ابوالفرج، مقاتل، ٥٣) که بازتاب روشنی در تاريخ اين
قوم داشته است؛ خصوصيتی که گاه در رويکردی جانبدارانه به عنوان «اعقل العرب» بودن
ثقيف بدان اشاره شده است (بيهقی، دلائل، ٢/٢٤٠). ستايشگران اين قبيله گاه بر حلم
(طبرسی، ١/٤١٧، ٤١٨) و بخشندگی (جاحظ، البخلاء، ٢٠٧) آنان نيز تأکيد کردهاند.
قرار داشتن بنياد اقتصاد ثقيف بر کشاورزی و تجارت، و نيز ارتباط گستـردۀ آنان با
سرزمينهای ديگر ــ به خصوص ايران ــ زمينه ساز رشد برخی علوم مانند پزشکی و
اخترشناسی (سالمی، ١٩٣ بب )، و شرايط خاص زيستی موجب رشد علومی مانند دانش استخراج
آب بوده است (همو، ٢١٢؛ دلو، ١/٢٩٧). در تاريخ پزشکی ثقيف، حارث بن کلده که يک نسل
پيش از پيامبر (ص) میزيست و گفته میشد طب را در ايران آموخته بود، به شخصيتی
اسطورهای مبدل شد (ابوداوود، ٤/٧؛ ابن جلجل، ٥٤؛ قفطی، ١٦١). دربارۀ دانش
اخترشناسی ثقيف نيز اسطورههايی وجود داشته است، از جمله اينکه به دنبال رمی شياطين
و انقطاع اخبار آسمان، نخستين گروهی که بر اين امر واقف شدند، ثقيف بودند (ابن سعد،
١/١٦٣؛ ابن هشام، ١/١٣٤؛ بيقهی، همانجا).
رواج کشت انگور در منطقۀ طائف، فرهنگی نزد ثقيف پديد آورده بود که حتى پس از مسلمان
شدن آنان، تنها قدری از اهميت آن کاسته شد. مردی ثقفی به هنگام ديدار پيامبر (ص)،
خمی از شراب به حضرت هديه کرد، بدون آنکه به حرام بودن آن توجه داشته باشد (واقدی،
٢/٨٦٤؛ دارمی، ٢/١٥٦، ٣٣٣؛ طوسی، تهذيب، ٧/١٣٦). خليفۀ دوم نيز همواره با نبيذ
ثقفيان مشکل داشت و نوشيدن آن را دور از احتياط میانگاشت (ابن ابی شيبه، ٥/٤٨٧،
٤٩٠؛ بسوی، ١/٣٦٦-٣٦٧؛ بيهقی، السنن، ٨/٣٠٥) و گاه نامی جز «خمر» بر آن نمینهاد
(صنعانی، ٦/٧٧). ابومحجن بن حبيب از بنی عقده در عصر پيامبر (ص) شاعری بود که به
شراب دوستی و سرودههايش در وصف شراب شهرت داشت (کلبی، جمهرة، ٣٩٠؛ ابن قتيبه،
الشعر...، ١/٤١٣؛ ابن حزم، ٢٦٨-٢٦٩). در سدههای متقدم، ثقيف به سبب دل نبريدن از
شراب و گاه افراط در مصرف آن مورد نقد بود (مثلاً نک : بلاذری، همان، ١١/٣٧٢) و
شدت علاقهاش به شراب، تا آن حد که به رغم توليد آن در طائف، گونههايی از آن را از
شام وارد میکرد ، شگفتی همسايگان را برانگيخته بود (ابن قتيبه، همان، ٢/٦٤٥؛
ابوهلال، کتاب...، ٩٦). حتى آن طيف از ثقيف که از شراب پرهيز داشتند، در توليد
انواع مختلف از نبيذ که با طعمهای متنوع تهيه میشد، شهرت یافته بودند (جاحظ،
الحيوان، ٣/١٦٦؛ طيالسی، ١٢٠؛ بزار، ٩/١٣٥؛ بيهقی، همان، ٨/٣١٠).
در تاريخ باستانی ثقيف، عوامل مختلف موجب پديد آمدن رسوم خاصی برای ازدواج نزد ثقيف
شد؛ شايد بتوان گفت کثرت جنگها و نياز ثقيف به توسعۀ جمعيت خود در طائف از جملۀ اين
عوامل بود. رسومی مانند جمع ميان دو خواهر (کلبی، همان، ٣٨٥؛ بلاذری، همان،
١٣/٣٤١) و اختيار کردن زنان متعدد تا ١٠ همسر (مالک، ٢/٥٨٦؛ ابن قاسم، ٢/٣١١؛
شافعی، ٤/٢٨١، ٥/٥٣؛ صنعانی، ٦/٢١٧؛ ابن حبيب، المحبر، ٣٥٧) از اين موارد بود.
دين ثقيف پيش از اسلام، از نظر ويژگیهای کلی در چارچوب شرک جاهلی بود و ثقيف بتی
ويژۀ خود را میپرستيد که لات نام داشت (ابن هشام، ١/٥٥). لات در شمار بتهايی است
که در قرآن کريم از آنها نام برده شده، و پرستش آن نکوهش شده است (نجم/٥٣/١٩). بر
اساس روايات، لات صخرهای بود که هيئت طبيعی آن به يک پيکر جاندار شباهت داشت، يا
تراشيده شده بود و عبادت آن به قولی از زمان عمرو بن لحی، آغاز شده بود (قزوينی،
٩٨؛ قس: کلبی، الاصنام، ١٦). بر اين پايه پرستش لات در آغاز اساساً ربطـی به ثقيف
نداشت و بعدها ــ در حدود يک سده پيش از اسلام ــ ثقيف اين بت را از آن خود ساخته
بود. سدانت و پردهداری اين بت را خاندان بنی عتاب برعهده داشتند؛ گويی در ميان بنی
مالک، رياست سياسی به فرزندان معتب بن مالک، و رياست دينی به فرزندان عتاب بن مالک
واگذار شده بود (همو، جمهرة، ٣٨٨؛ واقدی، ٣/٩٧٢؛ قس: ابن هشام، همانجا، که به خطا
بنی معتب ضبط کرده است). با وجود اختصاص داشتن پرستش لات به ثقيف، نامگذاری به
نامهايی چون وهب اللات، تيم اللات و زيد اللات (برو، ٢٩٤) در ميان افرادی از قبيلۀ
ثقيف که نامشان در منابع انساب و تاريخ مضبوط مانده است، ديده نمیشود. در برخی
منابع به حرمت عزى نزد ثقيف نيز اشاره شده است (طبری، تفسير، ١٧/٧٨) که بازتاب آن
در نامگذاری فرزند ارشد غيرة بن عوف به عبدالعزى ديده میشود (ابن حزم، ٢٦٨؛ قس:
کلبی، همانجا). نيز گفته میشود که بتی به نام غبغب در عرض لات نزد آنان وجود داشته
است (جاحظ، الحيوان، ٧/١١٩). کلبی بر اساس وجود نام عبدياليل در ميان ثقيف، احتمال
داده است که ياليل نيز نام يکی از خدايگانهای اين قبيله در جاهليت بوده است (همان،
٧/٧١).
برخی منابع اشاره دارند که ثقيف «بيتی» در عرض کعبه برای عبادت نزد خود داشتهاند
(مثلاً نک : ابن هشام، ١/٣١؛ جاحظ، همانجا؛ علی، ٤/١٥٦)، اما به سختی میتوان بر
اين اشارات تکيهای داشت. در منابع ديگر تصريح شده است که ثقيف در مناسک حج به گرد
کعبه شرکت میکردند و تلبيهای خاص خود داشتند (يعقوبی، التاريخ، ١/٢٥٥). همچنين
تصريح شده است که آنان در آداب حج و نسيئ با قريش همراه بودند، و از همين رو، در
تقابل دينی حمس و حله در جاهليت، آنان همچون قريش در شمار قبايل حمس بودند (ازرقی،
١/٨٠، ١٧٩؛ يعقوبی، همان، ١/٢٢٦؛ ابن فقيه، ٧٥). از جمله آداب خاص آنان در جاهليت،
حريم بحيره و سائبه و وصيله بود که در کنار خزاعه و بنی عامر بدان باور داشتند
(واحدی، ٢٩؛ طوسی، التبيان، ٢/٧٢).
گويش عربی ثقيف در طول تاريخ به عنوان نزديکترين گويش به قريش و نمونهای از يک
گويش فصيح شناخته شده است (ابن خلدون، مقدمة، ٧٦٥)، اما گاه تصور میشد که به سبب
ارتباطهای گستردۀ ثقيف با سرزمينهای ديگر چون يمن، گويش آنان عناصر دخيلی را دريافت
کرده بود (سيوطی، المزهر، ١/٢١٢). در کتابت قرآن با توجه به اين شهرت در عصر نخستين
که قرآن بيشترين سنخيت را با گويش قريش دارد، ثقيف نيز در کنار قريش برای کتابت و
جمع قرآن مطرح بوده است (مثلاً نک : ابن حبيب، همان، ٤٧٥؛ علی، ٨/١٣٩، ٦٠٢، ٦٣١،
جم ). در روايتی از ابن عباس، زبان قرآن زبان «عجز از هوازن» دانسته شده، و مشخصاً
اين زبان شامل گويشهای بنی سعد بن بکر، بنی خثم بن بکر، بنی نصر بن معاويه و ثقيف
به شمار آمده است (زرکشی، ١/٢٨٣؛ نيز سيوطی، الاتقان، ٢/١٢٢). در منابع، چند واژه
در قرآن برگرفته از گويش ثقيف شمرده شده است (ابوعبيد قاسم، ١/١٤٨؛ طبری، همان،
١٠/١٤٥؛ سيوطی، همان، ٢/١٢٢، ١٢٣) و گاه برخی قرائات شاذ به گويش ثقيف نسبت داده
شده است (طبری، همان، ٣/١٣٤). فارغ از قرآن، به ندرت نمونههايی از واژهها به
گويش ثقيف نسبت داده شده است (مثلاً واژۀ صفصاف، نک : راغب، ١/٧٠٥؛ دربارۀ
مردمشناسی ثقيف، نک : سالم، سراسر اثر).
مآخذ: ابن ابی حاتم، عبدالرحمان، تفسير القرآن العظيم، به کوشش اسعد محمد طيب،
بيروت، ١٤١٩ق/١٩٩٩م؛ ابن ابی الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغة، قاهره،
١٣٢٩ق؛ ابن ابی شيبه، عبدالله، المصنف، به کوشش کمال يوسف حوت، رياض، ١٤٠٩ق؛ ابن
ابی عاصم، احمد، الآحاد و المثانی، به کوشش باسم فيصل احمد جوابره، رياض،
١٤١١ق/١٩٩١م؛ ابن اثير، علی، اسد الغابة، قاهره، ١٢٨٠ق؛ همو، الکامل؛ ابن اسحاق،
محمد، السير و المغازی، به کوشش سهيل زکار، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ ابن بابويه،
محمد، خصال، به کوشش علیاکبر غفاری، قم، ١٣٦٢ش؛ همو، من لايحضره الفقيه،
به کوشش علی اکبر غفاری، قم، ١٤٠٤ق؛ ابن جلجل، سليمان، طبقات الاطباء و الحکماء،
به کوشش فؤاد سيد، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن جميع، محمد، معجم الشيوخ، به کوشش عمر
عبدالسلام تدمری، بيروت/طرابلس، ١٤٠٥ق؛ ابن حبان، محمد، الثقات، حيدرآباد دکن،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ همو، صحيح، به کوشش شعيب ارنؤوط، بيروت، ١٤١٤ق؛ ابن حبيب، محمد،
المحبر، به کوششایلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد دکن، ١٣٦١ق/ ١٩٤٢م؛ همو،
المنمق، به کوشش خورشيد احمد فارق، حيدرآباد دکن، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٤م؛ ابن حجـر
عسقلانـی، احمـد، الاصابة، به کوشش عادل احمد عبدالموجــود، بیروت، ١٤١٥ق؛ ابن
حزم، علی، جمهرة انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن خلدون، العبر، به
کوشش سهيل زکار،، بيروت، ١٤٠٨ق/ ١٩٨٨م؛ همو، مقدمة، به کوشش سهيل زکار، بيروت،
١٤١٧ق/١٩٩٦م؛ ابن خميس، عبدالله، المجاز بين اليمامة و الحجاز، رياض،
١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ ابن دريد، محمد، الاشتقاق، به کوشش عبدالسلام محمد هارون،
قاهره، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى، بيروت، دار صادر؛ ابن
شبه، عمر، تاريخ المدينة، به کوشش فهيم محمد شلتوت، مکه، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ ابن
شهرآشوب، محمد، مناقب آل ابی طالب، نجف، ١٣٧٦ق؛ ابن طاووس، علی، اليقين، به
کوشش انصاری، قم، ١٤١٣ق؛ ابن عبدالبر، يوسف، الاستيعاب، به کوشش علی محمد بجاوی،
بيروت، ١٤١٢ق؛ همو، القصد و الامم، قاهره، ١٣٥٠ق؛ ابن عبدالحکم، عبدالرحمان،
فتوح مصر و اخبارها، به کوشش توری، ليدن، ١٩٢٠م؛ ابن عبدربه، احمد، العقد
الفريد، بيروت، ١٤٠٤ق؛ ابن عبدالمنعم حمیری، محمد، الروض المعطار، بیروت، ١٩٨٤م؛
ابن عساکر، علی، تاريخ مدينة دمشق، به کوشش علی شيری، بيروت/دمشق،
١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن عنبه، احمد، الفصول الفخريه، به کوشش جلال الدين محدث ارموی،
تهران، ١٣٦٣ش؛ ابن فقيه همدانی، احمد، البلدان، بيروت، ١٤١٦ق؛ ابن قاسم،
عبدالرحمان، المدونة الکبرى، قاهره، ١٣٢٤-١٣٢٥ق؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و
الشعراء، قاهره، ١٤٢٣ق؛ همو، غريب الحديث، به کوشش عبدالله جبوری، بيروت، ١٤٠٨ق؛
همو، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛ ابن ماجه، محمد، سنن،
به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، ١٩٥٢-١٩٥٣م؛ ابن ماکولا، علی، الاکمال،
به کوشش نايف عباس، قاهره، دار الکتاب الاسلامی؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابن هشام،
عبدالملک، السيرة النبوية، به کوشش محمد محيی الدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٨٣ق؛ ابو
احمد عسکری، حسن، تصحيفات المحدثين، به کوشش محمود احمد ميره، قاهره، ١٤٠٢ق؛ ابو
داوود سجستانی، سليمان، سنن، به کوشش محمد محيیالدين عبدالحميد، قاهره،
١٣٦٩ق؛ ابو الشيخ اصفهانی، عبدالله، طبقات المحدثين باصبهان، به کوشش عبدالغفور
بلوشی، بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ ابوعبیدبکری، عبدالله، معجم ما استعجم، به کوشش مصطفى
سقا، بیروت، ١٣٠٤ق/١٩٨٣م؛ ابوعبيد قاسم بن سلام، «رسالة ما ورد فی القرآن الکريم من
لغات القبائل»، در حاشيۀ تفسير الجلالين، قاهره، ١٣٤٢ق؛ ابو عبيده، معمر، ايام
العرب، به کوشش عادل جاسم بياتی، بيروت، ١٤٠٧ق؛ ابو الفرج اصفهانی،
الاغانی، به کوشش يوسف علی طويل، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ همو، مقاتل الطالبيين،
نجف، ١٣٨٥ق؛ ابو نعيم اصفهانی، احمد، ذکر اخبار اصبهان، به کوشش ددرينگ،
ليدن، ١٩٣٤م؛ ابوهلال عسکری، حسن، الاوائل، طنطا، ١٤٠٨ق؛ همو، کتاب الصناعتين،
بيروت، ١٤٠٩ق؛ احمد بن حنبل، فضائل الصحابة، به کوشش وصیاللٰه محمد عباس، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ همو، مسند، قاهره، ١٣١٣ق؛ ادريسی، محمد، نزهة المشتاق، بيروت،
١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ ازرقی، محمد، اخبار مکة، به کوشش رشدی صالح ملحس، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ اسکافی، محمد، المعيار و الموازنة، به کوشش محمد باقر محمودی،
بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨١م؛ اسلامیکا؛ بخاری، محمد، التاريخ الکبير، حيدرآباد دکن،
١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ همو، صحيح، به کوشش مصطفى ديب البغا، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ برو،
توفيق علی، تاريخ العرب القديم، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ بزار، احمد، المسند، به کوشش
محفوظ الرحمان زينالله، بيروت/ مدينه، ١٤٠٩ق؛ بسوی، يعقوب، المعرفة و
التاريخ، به کوشش اکرم ضياء عمری، بغداد، ١٩٧٥-١٩٧٦م؛ بلاذری، احمد، انساب
الاشراف، به کوشش سهيل زکار و رياض زرکلی، بيروت، ١٤١٧ق/١٩٩٦م؛ همو، فتوح
البلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٨٧م؛ بيومی مهران،
محمد، دراسات فی تاريخ العرب قبل الاسلام، اسکندريه، دار المعرفة الجامعيه؛ بيهقی،
احمد، دلائل النبوة، به کوشش عبدالمعطی قلعجی، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، السنن
الکبرى، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، ١٤١٤ق/١٩٩٤م؛ ترمذی، محمد، سنن، به
کوشش احمد محمد شاکر و ديگران، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م بب ؛ ثقفی، ابراهيم،
الغارات، به کوشش جلالالدين محدث ارموی، تهران، ١٣٥٤-١٣٥٥ش؛ جاحظ، عمرو،
البخـلاء، بيروت، ١٤١٩ق؛ همـو، البرصان و العرجان، به کـوشش عبدالسلام محمد هارون،
بيروت، ١٤١٠ق؛ همو، البيان و التبيين، به کوشش علی بوملحم، بيروت، ١٤٢٣ق/ ٢٠٠٢م؛
همو، الحيوان، به کوشش باسل عيون السود، بيروت، ١٤٢٤ق/٢٠٠٣م؛ حاکم نيشابوری،
محمد، المستدرک علی الصحيحين فی الحدیث، حيدرآباد دکن، ١٣٣٤ق؛ حسن بن سليمان
حلی، مختصر بصائر الدرجات، نجف، ١٣٦٩ق/١٩٥٠م؛ حمزه، فؤاد، قلب جزيرة العرب،
رياض، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ حميد الله، محمد، مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوی و
الخلافة الراشدة، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ خليفة بن خياط، تاريخ، به کوشش مصطفى
نجيب فواز و حکمت کشلی فواز، بيروت، ١٤١٥م؛ خليل بن احمد فراهیدی، العين، به
کوشش مهدی مخزومی و ابراهيم سامرایی، بغداد، ١٩٨١-١٩٨٢م؛ خوارزمی، موفق،
المناقب، به کوشش مالک محمودی، قم، ١٤١١ق؛ دارقطنی، علی، سنن، به کوشش عبدالله
هاشم يمانی، بيروت، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ دارمی، عبدالله، سنن، به کوشش فواز احمد
زمرلی و خالد السبع العلمی، بيروت، ١٤٠٧ق؛ دلو، برهان الدين، جزيرة العرب قبل
الاسلام، دارالفارابی، ١٩٨٩م؛ دينوری، احمد، الاخبار الطوال، به کوشش عبدالمنعم
عامر، قاهره، ١٩٦٠م؛ راغب اصفهانی، حسين، محاضرات الادباء، بيروت، ١٤٢٠ق؛
راوندی، سعيد، الخرائج و الجرائح، قم، ١٤٠٩ق؛ زرکشی، محمد، البرهان فی علوم
القرآن، به کوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، بيروت، ١٣٩١ق؛ زرکلی، اعلام؛ سالم،
عبدالعزيز، تاريخ العرب قبل الاسلام، اسکندريه، مؤسسة شباب الجامعه؛ سالمی، حماد،
قبيلة ثقيف: حياتها و فنونها و العابها الشعبية، رياض، ١٤١٠ق؛ سرخسی، محمد،
المبسوط، قاهره، مطبعة الاستقامه؛ سمعانی، عبدالکريم، الانساب، به کوشش
عبدالله عمر بارودی، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سهيلی، عبدالرحمان، الروض الانف،
به کوشش عبدالرحمان وکيل، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ سيد مرتضى، علی، «اجوبة
المسائل القرآنية»، ضمن رسائل الشريف المرتضى، به کوشش احمد حسينی، قم، ١٤٠٥ق، ج ٣؛
سيوطی، الاتقان، به کوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ همو، الدر
المنثور، قاهره، ١٣١٤ق؛ همو، لباب النقول، بيروت، دار احياء العلوم؛ همو، المزهر،
به کوشش محمد ابو الفضل ابراهيم و ديگران، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ شافعی،
محمد، الام، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، به کوشش حبيب
الرحمان اعظمی، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ طبرانی، سليمان، المعجم الاوسط، به کوشش
طارق بن عوضالله و عبدالمحسن حسينی، قاهره، ١٤١٥ق؛ همو، المعجم الکبير، به
کوشش حمدی عبدالمجيد سلفی، موصل، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ طبرسی، احمد، الاحتجاج، به
کوشش محمدباقر موسوی خرسان، نجف، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ طبری، تاريخ؛ همو، تفسير، به
کوشش صدقی جميل عطار، بيروت، ١٤٠٥ق؛ طحاوی، احمد، شرح معانی الآثار، به کوشش محمد
زهری نجار، بيروت، ١٣٩٩ق؛ طوسی، محمد، التبيان، به کوشش احمدحبیب قصير عاملی،
نجف، ١٣٨٣ق/١٩٦٤م؛ همو، تهذيب الاحکام، به کوشش حسن موسوی خرسان، نجف،
١٣٧٩ق؛ طيالسی، سليمان، مسند، بيروت، دار المعرفه؛ علی، جواد، المفصل فی تاريخ
العرب قبل الاسلام، بيروت/بغداد، ١٩٦٨م؛ فاکهی، محمد، اخبار مکة، به کوشش
عبدالملک عبدالله دهيش، بيروت، ١٤١٤ق؛ قاضی نعمان، شرح الاخبار، به کوشش محمد
حسينی جلالی، قم، جامعۀ مدرسين؛ قدامة بن جعفر، الخراج، به کوشش محمد حسين
زبيدی، بغداد، ١٩٧٩م؛ قرآن کريم؛ قزوينی، زکريا، آثار البلاد، بيروت،
١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ قفطی، علی، اخبار العلماء، قاهره، مؤسسة الخانجی؛ قلقشندی، احمد،
صبح الاعشى، قاهره، مؤسسة المصرية العامه؛ کتاب سليم بن قيس الهلالی، به کوشش
محمد باقر انصاری، قم، ١٤١٥ق؛ کحاله، عمر رضا، جغرافية جزيرة العرب، به کوشش احمد
علی، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ همو، معجم قبائل العرب، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ کشی،
محمد، معرفة الرجال، اختيار طوسی، به کوشش مهدی رجایی، قم، ١٤٠٤ق؛ کلبی، هشام،
الاصنام، به کوشش احمد زکی پاشا، قاهره، ١٣٤٢ق/١٩٢٤م؛ همو، جمهرة النسب،
به کوشش ناجی حسن، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ همو، نسب معد و اليمن الکبير، به
کوشش ناجی حسن، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ کلينی، محمد، الکافی، به کوشش
علیاکبر غفاری، تهران، ١٣٩١ق؛ مالک بن انس، الموطأ، به کوشش محمد فؤاد
عبدالباقی، قاهره، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش يوسف
اسعد داغـر، بيـروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٦م؛ مسلـم بن حجـاج، صحيح، به کوشش محمد
فؤادعبدالباقی، قاهره، ١٩٥٥م؛ معمر بن راشد، «الجامع»، ضميمۀ المصنف (نک : هم
، صنعانی)؛ مقری، احمد، نفح الطيب، به کوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٦٨م؛ مقريزی،
احمد، الخطط، بیروت، ١٤١٨ق؛ نجاشی، احمد، رجال، به کوشش موسى شبيری زنجانی، قم،
١٤٠٧ق؛ نسايی، احمد، سنن، قاهره، ١٣٤٨ق؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، به
کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٢ق؛ نهج البلاغة؛ واحدی، علی، اسباب
النزول، قاهره، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ واقدی، محمد، المغازی، به کوشش مارسدن جونز،
لندن، ١٩٦٦م؛ ياقوت، معجم البلدان، بيروت، دار احياء التراث العربی؛
يعقوبی، احمد، البلدان، بيروت، ١٤٢٢ق؛ همو، التاريخ، بيروت، ١٣٩٧ق/١٩٦٠م؛
نیز: Islamica.
احمد پاکتچی