دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٥١٣
| جریر جلد: ١٧ شماره مقاله:٦٥١٣ |
جَریر، ابوحَزْره جریر بن عطیة بن خَطَفی تمیمی
(د رمضان ١١٠/ سپتامبر ٧٢٩)، شاعر عصر اموی. ابوعبیده معمربن مثنّیٰ، خَطَفی را لقب
نیای جریر دانسته و نام او را حُذَیفَة بن بدر بن سَلَمه ذکر کرده است (نک : ١/١؛
نیز ابوعبید، ١/٢٩٢-٢٩٣). جریر در یمامه در میان قبیلۀ کُلَیب بن یَرْبوع به دنیا
آمد. مادرش اُمّ قیس بنت مَعبَد (یا مُعِید) بن عُمَیر نیز از همان قبیله بود (ابن
قتیبه، الشعر...، ٢٨٣؛ ابوالفرج، ٨/٦). تاریخ ولادت جریر به درستی دانسته نیست.
برخی از معاصران، تاریخ ٢٨ تا ٣٠ق را ذکر کردهاند (دایه، ١٧٥؛ نعیمی،١/٢١٣؛ طه،
١/١١)؛ اما عدهای دیگر آن تاریخ را چند سال عقبتر نهادهاند (نک : شیخو،٦/٣٠٧).
جریر در خانوادهای اهل شعر بالید. نخستین بارقههای نبوغ شاعری از همان کودکی در
وی ظاهر شد و بنا به روایات نیمه افسانهای، نخستین ابیات هجوآمیز خود را در دفاع
از حقوق قبیله و در پاسخ به اشعار غسان بن ذهیل سلیطی سرود (ابوعبیده، ١/٢-٣). اما
آنچه نخستینبار شهرتی برای جریر به ارمغان آورد، اشعاری بود که در جوانی در مذمت
بخل پدر خویش سرود و یزید بن معاویه آنها را به خود نسبت داد و برای معاویه برخواند
(ابن سلام، ٨٧-٨٨؛ نیز نک : قریبالله، ٧٣-٧٤). جریر دورۀ کودکی و جوانی را در
روستای اُثَیفیّه و مَرّوت سپری کرد (شلق، ٦). او در کودکی با شبانی روزگار میگذراند
(فروخ، ١/٦٦٤) و در جوانی خالده بنت سعد را به زنی برگزید. این بانو همان امّ حَرزه
است که مرگ اندوهزایش، انگیزۀ پرداختن مرثیهای سخت زیبا و مشهور شد (جریر،
١٩٩-٢١٠). از دیگر زنان زندگی او که نامشان به ما رسیده، کنیز زیبایی، اُمامة نام
بود که حجاج به وی بخشیده بود (ابوالفرج، ٨/٧٥-٧٦). افزون بر اینها، با نام زنانی
دیگر چون سلمى، زرّه، دیلمیه... نیز آشنا هستیم. این زنان فرزندان بسیار برایش
آوردند (نورالدین، ٢٧٤؛ طٰه، ١/١٢) که برخی از آنان راوی اشعار پدر بودند و برخی
دیگر خود شاعری پرآوازه گشتند (ابن قتیبه، همان، ٢٨٤؛ ابوالفرج، ٨/٨٢-٨٣).
شاعر دوران کودکی و نوجوانی را (تا حدود ٦٠ ق) همچنان در بادیه میزیست و از این
دوران، جز روایاتی که همگی در الاغانی گرد آمدهاند (ابوالفرج، ٨/٤٩-٥١)، آگاهی
بیشتری در دست نیست. در این سالها او تنها به هجو شعرای محلی میپرداخت و آوازهاش
از محدودۀ زیستگاه او فراتر نمیرفت (نک : آمدی، ٤٦-٤٧، ٢٤١-٢٤٢؛ ابن رشیق، ١/٥٠).
جریر با آنکه در زمان حکومت یزید بن معاویه به شام رفت و از خلیفۀ اموی نخستین صلۀ
خود را ستاند، اما شعری در مدح او نسرود (قس: ذهبی، سیر...، ٤/٥٩١). همزمان با
قیام فرزندان زبیر در عراق در ٦٣ ق، قبیلۀ جریر به جانبداری از زبیریان برخاستند.
اما در دیوان شاعر قصیدهای نمیتوان یافت که وی در آن، موضع خود را آشکارا در قبال
این قیام روشن سازد و یا فرزندان و والیان زبیری را ستوده باشد. بلکه حمایت جریر از
زبیریان را تنها از خلال هجاهایی که میان او و فرزدق مبادله میشد، میتوان دریافت.
همین که قیام مصعب بن زبیر به شکست انجامید، جریر راهی دیگر پیش گرفت و به امید
نزدیک شدن به بارگاه امویان، به ستایش ایشان و هجو یاران زبیری خویش پرداخت (مرزبانی،
١١١-١١٢؛ بستانی، فؤاد، ٥١٨-٥١٩، ٥٨٧؛ ضیف، ١٢٣-١٢٤؛ بلاشر، III/٤٨٥) و بدینسان،
وارد کشمکشهای سیاسی شد. از اینرو، برای یافتن یک حامی قدرتمند و دست یافتن به
شهرت و ثروت راهی عراق شد. نخست به دستگاه بشربن مروان (د ٧٥ق) پیوست و مدیحهای در
ستایش او سرود (نص، ١٨٦-١٨٧). ظاهراً در مجالس شعرخوانی بشر بود که نخستینبار با
اخطل و فرزدق آشنا شد و به هجو آنان پرداخت (ابن قتیبه، عیون...، ٤/٣٤؛ بلاذری،
٥/١٦٧-١٦٨؛ ابن کثیر، ٩/٢٢٠).
شاعر که به سبب گرایش به زبیریان از آزار بشر در امان نبود، بهتر آن دید که نزد
حجاج بن یوسف ثقفی (د ٩٥ق)، حاکم بصره برود. وی در بارگاه حجاج منزلتی خاص یافت.
گویا اشعاری که پیشتر در ستایش قبیلۀ قیس و مفاخر آنان در دورۀ جاهلیت و اسلام
سروده بود، سبب توجه و اقبال حجاج بدو گشت. جریر بیش از ٢٠ سال در سایۀ حمایت حجاج
زیست و زیباترین مدایحش را به وی تقدیم داشت (ضیف، ١٢٤؛ بلاشر، همانجا). جریر
پیوسته در اشعارش به تبیین خطمشی حجاج و دفاع از سیاست وی میپرداخت (مثلاً نک :
١٦-١٨، جم ).
جریر در سودای پیوستن به دربار خلفای اموی و بهرهمندی از عطایای آنان بود. از اینرو،
همواره به طمع کسب ثروت و جاه و یا به اقتضای همسو شـدن با مقتضیات زمانـه ــ بیآنکه
چون رقیبش فرزدق بر عقیدۀ ثابتی پافشاری کند ــ شعر خود را در خدمت تحقق اهداف بنی
امیه نهاد و در راه نیل به این مقصود از ستایش هیچ صاحب منصبی روی برنتافت (حسین،
١/٦٥٦؛ بلاشر، III/٤٨٤؛ ضیف، ١٣٠). با این همه، روابط جریر با خلفای اموی به سبب
نفوذ رقبای سرسختی چون اخطل و فرزدق در بارگاه امویان، با افت و خیزهای فراوان
همراه بود.
در روزگار خلافت عبدالملک بن مروان (ح ٦٥-٦٨ ق)، جریر به همراه فرزند حجاج به دمشق
رفت. خلیفه که به سبب حمایت جریر از زبیریان خشمگین بود، به شاعر روی خوش نشان نداد
(زیدان، ١/٢٨٨)، اما از آنجا که قصاید دلنشین جریر در ستایش حجاج، اعجاب یا رشک
عبدالملک را برانگیخته بود، سرانجام با وساطت محمد بن حجاج، شاعر را به حضور پذیرفت.
جریر نیز مدایحی چنان دلانگیز برای خلیفه سرود که سرانجام، وی را بر سر لطف آورد (قالی،
٤٢-٤٤؛ ابن عبدربه، ٢/٨٢-٨٤). پس از آن جریر پیوسته به دربار خلیفه آمد وشد داشت (نک
:
ابن ظافر، ٢٠-٢١؛ ابن داوود، ٢/٧٧٢-٧٧٣؛ قریبالله، ٨٧-٨٩) و مستمری سالانۀ قابل
توجهی دریافت میکرد (ابن عساکر، ٧٢/٨٩؛ ذهبی، تاریخ...، ٤٢). با این همه، هرگز
نتوانست به جایگاه والای اخطل در دربار عبدالملک دست یابد (بستانی، پطرس، ٤٤١) و یا
از اهانت و تحقیر خلیفه که گهگاه با تحریک این شاعر مسیحی صورت میگرفت، آسوده باشد
(شلق، ٧).
با روی کار آمدن ولید بن عبدالملک در ٨٦ ق، جریر رو به دربار وی نهاد و خلیفه و
فرزندانش را در قصایدی چند ستود. در این ایام نیز بخت با جریر یار نبود. چه او به
سبب نفوذ عَدیّ بن رُقاع در بارگاه ولید، نه تنها موقعیت مناسبی نیافت، بلکه به سبب
گستاخی و هرزهدرایی در هجا، نزدیک بود به مجازات نیز برسد، اما با شفاعتِ عمر پسر
ولید رهایی یافت (ابوالفرج، ٨/٧٩-٨٠؛ بلاشر، III/٤٨٥-٤٨٦). در هر حال جریر چون در
کنف حمایت حجاج میزیست، این ناملایمات خاطرش را چندان پریشان نمیکرد.
با درگذشت حجاج (رمضان ٩٥)، بزرگترین حامی خود را از دست داد و پس از آن در پی
یافتن ولینعمت دیگری به دمشق، رصافه و مصر رفت (بستانی، فؤاد، ٥١٧). نخست فرزند
ولید را مدح کرد که گمان میرفت پس از پدر بر مسند خلافت خواهد نشست، اما آنگاه که
در ٩٦ق سلیمان بن عبدالملک به جای برادر خلافت یافت، جریر رو به دربار وی نهاد، اما
به سبب حضور و تفوق قبایل یمنی در دربار خلیفه، راه به جایی نبرد. سپس دیری نپایید
که خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید (٩٩ق). پس از آن نفوذ قبیلۀ قیس که در جریان
قیام یزید بن مهلب به حمایت از خلیفۀ نوپا برخاسته بود، گسترش یافت و در نتیجه جریر
نیز منزلتی عام یافت و شاعر مخصوص دربار شد. عمر بن عبدالعزیز با آنکه چندان عنایتی
به شعر نداشت، جریر را سخت مینواخت (مبرد، ٢/١٨٤؛ ابن عبدربه، ٢/٩٢-٩٦؛ ابن عماد،
١/١٤١؛ نیز نک : بلاشر، III/٤٨٥-٤٨٦).
دوران خوش جریر چندان دوام نیافت و با روی کار آمدن هشام بن عبدالملک (١٠٥ق)، قبایل
یمنی مجدداً بر اوضاع سیطره یافتند. پس از آن نفوذ جریر در دستگاه خلافت اموی بسیار
کمرنگ شد و پاداشهای اندک هشام هرگز شاعر را خشنود نساخت. از اینرو، تنها یکبار
به دربار هشام رفت و بعدها به بهانۀ کهنسالی به ارسال مدیحههای خود برای خلیفه
توسط فرزندش عکرمه بسنده میکرد (یغموری، ٣٢؛ بلاشر، III/٤٨٧؛ شلق، ٨). احتمالاً
نومیدی جریر از الطاف خلیفه، انگیزهای بود که روابط خود را با کارگزاران محلی چون
مهاجر ابن عبدالله کِلابی، والی یمامه مستحکمتر سازد (قالی، ٥٦). در هر حال، هشام
بن عبدالملک آخرین خلیفهای بود که جریر او را ستود. زیرا وی ٤٠ روز پس از وفات
رقیب سرسختش فرزدق (سیوطی، ١/١٦) یا به قولی ٦ ماه (عبود، ١٣٦) و یا یکسال (ابوالفرج،
٨/٨٩) درگذشت و در یمامه مدفون گشت.
شعر جریر: بیشتر سرودههای جریر را هجو تشکیل میدهد. زیرا در ٦٥ ق اختلافات قومی
میان دو طایفۀ بنی هذیل و بنی مجاشع شاخۀ تمیم شدت یافت و به دنبال آن پای شاعران
این دو قبیله یعنی جریر و فرزدق به میان کشیده شد. بعدها با پیوستن اخطل به این
وادی خطرناک، پایههای سهگانۀ آنچه به «مثلث اموی» شهرت یافته است، تشکیل شد و
میان این ٣ شاعر بزرگ، مبارزهای پایانناپذیر درگرفت و سیل دشنامهایی که حد و حصری
نمیشناخت، در اشعارشان جریان یافت (عبود، ١٣٩؛ شلق، ٩). در نتیجۀ این کشمکشها،
انبوهی شعر پدید آمد که به «نقائض» معروف شد و در تاریخ ادب عربی جایگاهی ویژه یافت.
با اندکی ژرفنگری در نقائض جریر و فرزدق و اخطل میتوان دریافت که اختلافات میان
آنان نه جنبۀ شخصی داشت و نه از نوع رقابتهای شاعرانهای بود که صرفاً به انگیزۀ
طبعآزمایی و هنرنمایی به وجود آمده باشد. بلکه علت اصلی این درگیریها را باید در
تعصبات قومی، اختلافات سیاسی میان احزاب مختلف آن روزگار و تحریکات برخی از
سیاستمداران وقت جستوجو کرد (شلق، همانجا؛ قط، ٣٥٢-٣٥٣، ٣٥٧؛ بهبیتی، ٢٩٤؛
نورالدین، ٢٧٤-٢٧٥).
دربارۀ آغاز این خصومتها که بیش از ٤٠ سال دوام یافت و پیش از آن در هیچ عصری سابقه
نداشت (ابن سلام، ٩٠)، روایت خاصی در دست نیست. تنها میدانیم که سرقت شتر، بَعیث
مجاشعی توسط بنی یرْبوع (ابوعبیده، ١/٢٠٠)، آغازگر این مهاجات طولانی بود. بعیث
نخست با سرودن اشعاری گزنده در هجو جریر، به حمایت از غسان بن ذهیل سلیطی برخاست.
این اشعار خشم جریر را برانگیخت و او را به پردهدری وا داشت. آنگاه که بعیث در
برابر رقیب قدرتمندش فرو ماند، از فرزدق یاری خواست. فرزدق نیز که تا آن زمان حرمت
نگه میداشت، فرصت را غنیمت شمرد و در این جدال از هر دو رقیب دیرین خود انتقام
گرفت (ابن سلام، ٨٩-٩٠؛ ابوالفرج، ٨/١٥-١٧؛ آمدی، ٧١-٧٢).
در روایاتی که بیشتر بوی داستانپردازی دارند، آمده است که اخطل در آغاز، شعر جریر
را از لحاظ استحکام و زیبایی از شعر فرزدق برتر دانست و به حمایت از او برخاست، اما
چون به کوفه درآمد، یکی از بزرگان قبیلۀ بنی مجاشع با هدایایی بسیار نزدش شتافت و
از او خواست تا در دفاع از فرزدق به هجو جریر بپردازد (ابوالفرج، ٨/١٧). جریر در
اشعاری به رشوهخواری اخطل اشاره کرد و آن را نکوهید (ص ٥٧٣). با آنکه شخصیت فردی،
پایگاه اجتماعی و اعتبارات قبیلهای جریر هرگز به پای فرزدق نمیرسید، به یمن شخصیت
ممتاز ادبی خویش، توانست در کشاکش با رقبایش سرفراز ماند (حسین، ١/٦٥١-٦٥٢). راویان
معاصر وی چون اصمعی (د ١٢٥ق)، بر این تفوق اذعان دارند. کلبی کوفی (د ١٤٦ق) حفظ ١٠٠
قصیده از آثار جریر را ارزندهترین سرمایۀ خود میداند. لطافت و استواری شعر جریر
سخت ستایش ابوعمرو بن علاء (د ١٥٤ق) و بشار بن برد
(د ١٦٧ق) را برانگیخته است. افزون بر آن سخنان راویان مشهور سدۀ ٣ق همچون معمر بن
مثنیٰ (د ٢٠٩ق) و ابن سلام جمحی (د ٢٣١ق) و یا پیروان مکتب بصره، همگی بر شهرت و
برتری جریر گواهی میدهد (ابن سلام، ٨٦-٨٧؛ ابوالفرج، ٨/٥؛ ابن خلکان، ١/٣٢١؛ بلاشر،
٥٧٧-٥٧٨). جریر خویش را «مدینةالشعر» خوانده، و گفته است که شعر با او آغاز و هم به
او ختم میشود (ابن درید، ٢١٧).
شگفت آنکه این هجاپرداز زبردست، به پاکدامنی و زهد و پرهیزگاری نیز شهرت دارد و
گویند که حفظ شعائر دینی و کثرت استشهاد به سرودههای او، بر شهرت و اعتبار هنریاش
افزوده است (به عنوان مثال، نک : اصمعی، ١٢٢؛ سیبویه، ١/٥٢، ٥٣، جم ؛ ابن حبیب،
١٦٨؛ ابن بکار، ٣٦٠، ٥٣٧؛ ابن انباری، ٢٤، ٥٤، ٧٣، جم ؛ جاحظ، ٥٩-٦٠؛ سری الرفاء،
١/٩٢، ١٢٠، جم ؛ سیرافی، ٣٦، ٦٠، ١٢١، ٢١٢؛ اسامة بن منقذ، ١٤-١٦، جم ).
منابع کهن عربی تنها حدود شعر جریر را در خود گرد آوردهاند (بلاشر، III/٤٨٩).
هجاهایی که رقیبان معاصر بر ضد جریر سرودهاند، هیچگاه از اعتبار او نکاست، بلکه
آنان از رهگذر جدال با جریر شهرت یافتند. از آن جملهاند: بعیث مجاشعی، غسّان بن
ذهیل و راعی الابِل (= عبید بن حصین) که ماندگاری شعر خود را مدیون اشعار هجوآمیز
جریر هستند (ابن سلام. ٨٩-٩٠؛ ابوالفرج، ٨/٩، ١٥-٣١). اشعار هجوآمیز جریر سخت گزندهاند.
شاعر در مهاجات بسیار گستاخ بود. گویا بادیهنشینی و بیبهرگی از آداب و رسوم شهری
از یکسو، و به دور بودن از خوی و منش بزرگوارانه یا شخصیت ممتاز اجتماعی، از سوی
دیگر او را به وقاحت در نزد بزرگان میکشانید (بلاشر، III/٤٨٨).
شعر جریر تصویری صادقانه از زندگی بادیهنشینی است (نک : زیات، ١٦١). روانی
اسلوب، واژههای آهنگین و معانی دلنشین، از بارزترین ویژگیهای شعر جریر است (نص،
١٩٢-١٩٣؛ سکـر، ١٤٤؛ شلـق، ١٠). سـاختمـان قصـایـد او مفـاهیـم و مضامین و رنگ و
بوی جاهلی دارد و چارچوب آنها از ساختار شعر جاهلی فراتر نرفته است. قصاید او
معمولاً با نسیب و شکویٰ یا وصف سفر و مرکب آغاز شده است (بلاشر، III/٤٩٠؛ جبوری،
٦٩). شعر او تا حد بسیاری در ساختار و مفاهیم به شعر اعشیٰ شباهت دارد (ابن قتیبه،
الشعر، ٢٨٨). منتقدان بیشتر، روانی و لطافت و جذابیت شعر جریر را در نقطۀ مقابل
استحکام، متانت و نوآوریهای شعر فرزدق و اخطل نهادهاند (نص، ١٩٣).
جریر بیشترین اعتبار هنری خود را از رهگذر غزلهای اندک، اما نغز و دلکش خود که در
آغاز قصاید بزرگ نهاده، کسب کرده است. گاه میتوان پنداشت که لحن سوزناک این آثار
زاییدۀ رنج و حرمان و نیز دوران فقر شاعر بوده باشد؛ نیز گاه گویی شاعر خواسته است
آرزوهای بر باد رفتۀ خویش را تجسم بخشد (حسین، ١/٦٥٣؛ صاوی، «ن ـ س»). وی در این
سرودهها، صادقانه و گاه معصومانه و از سر احساسی عمیق سخن میگوید. غزلیات او چنان
دلانگیز بود که فرزدق به شیوایی آنها رشک میبرد (ابن قتیبه، همان، ٢٨٥؛ ابوالفرج،
٨/١١؛ شلق، همانجا).
جریر در مدح که پس از هجو، حجم بزرگی از آثارش را در بر میگیرد، به آفرینش معانی
نو و خلق تصاویر بدیع دست یافت، که الهامبخش شعرای نامور عصر عباسی همچون بشار بن
برد، ابونواس، بحتری، ابوتمام و متنبی شد (اربلی، ٩٩؛ ضیف، ١٣٠).
جریر به پیرایش شعر خود وقعی نمینهاد. از اینرو، کاستیهای آثار او از دید ناقدان
ادب عرب مخفی نمانده است؛ بهکارگیری واژگانی نامأنوس، تعابیری سست و به کار بستن
قافیههای عیبناک از آن جملهاند (تنوخی، ١٩٧؛ مرزبانی، ١١٣-١١٤، ١٢٠؛ بستانی،
فؤاد، ٥٩٨). ظاهراً کتابت و تدوین اشعار جریر در حیات شاعر آغاز شده بود. او خود
قصایدش را به راویان املا میکرد و به سبب روابط صمیمانهای که با ادبای بصره داشت،
پیش از اصمعی، روایت شفاهی آثارش به ضبط کتبی مبدل گشت (ابوالفرج، ٨/٣١-٣٢؛ بلاشر،
III/٤٨٩-٤٩٠).
دیوان جریر نخستینبار در ١٣١٣ق/١٨٩٦م به کوشش محمود عبدالمنعم شواربی در قاهره به
چاپ رسید. آنگاه در ١٣٥٣ق/ ١٩٣٤م محمد اسماعیل صاوی (چ قاهره) به شرح آن پرداخت.
این اثر بارها به کوشش محققان دیگری شرح و چاپ شد، از جمله: فؤاد افرام بستانی (بیروت،
١٩٦٥م)؛ نعمان محمد امین طه (قاهره، ١٩٨٦م، در دو مجلد)؛ یوسف عید (بیروت، ١٩٩٢م)؛
تاجالدین شلق (بیروت، ١٩٩٣م) و مهدی محمد ناصرالدین (بیروت، ١٩٩٥م).
همچنین نقائض جریر و اخطل به کوشش انطوان صالحانی (بیروت، ١٩٩٢م) و نیز نقائض جریر
و فرزدق به روایت و شرح ابوعبیده معمر بن مثنی و به کوشش بوان در ٣ مجلد به چاپ
رسید که بارها در بغداد و قاهره تجدید چاپ شده است.
مآخذ: آمدی، حسن، المؤتلف و المختلف، به کوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٦١م؛
ابن انباری، محمد، الاضداد، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، ١٩٨٧م؛ ابن بکار،
زبیر، الاخبار الموفقیات، به کوشش سامی مکی عانی، بغداد، ١٩٧٢م؛ ابن حبیب، محمد،
المحبر، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، بیروت، ١٣٦١ق/١٩٤٢م؛ ابن خلکان، وفیات؛ ابن
داوود، محمد، الزهره، به کوشش ابراهیم سامرایی، زرقاء، ١٩٨٥م؛ ابن درید، محمد،
امالی، به کوشش مصطفیٰ سنوسی، کویت، ١٩٨٤م؛ ابن رشیق، حسن، العمده، به کوشش محمد
محییالدین عبدالحمید، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن سلام جمحی، محمد، طبقات الشعراء، بیروت،
١٩١٦م؛ ابن ظافر، علی، بدائع البدائة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره،
١٩٧٠م؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفرید، بیروت، ١٩٨٢م؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة
دمشق، بیروت، ٢٠٠٠م؛ ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، بیروت، ١٩٩٠م؛ ابن قتیبه،
عبدالله، طبقات الشعر و الشعراء، لیدن، ١٩٠٢م؛ همو، عیون الاخبار، بیروت، ١٩٢٥م؛
ابن کثیر، البدایة و النهایة، به کوشش احمد ابوملحم و علی نجیب عطوی، بیروت،
١٤١٥ق/١٩٩٤م؛ ابوعبید بکری، التنبیة، قاهره، ١٩٢٥م؛ ابوعبیده، معمر، النقائض (نقائض
جریر و فرزدق)، به کوشش بوان، لیدن، ١٩٠٥م؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره،
١٩٦٣م؛ اربلی، علی، التذکرة الفخریة، به کوشش نوری حمودی قیسی و حاتم صالح ضامن،
بیروت، ١٩٨٧م؛ اسامةبن منقذ، المنازل و الدیار، قاهره، ١٩٩٤م؛ اصمعی، عبدالملک،
اشتقاق الاسماء، به کوشش رمضان عبدالتواب و صلاحالدین هادی، قاهره، ١٩٨٠م؛ بستانی،
پطرس، ادباء العرب، بیروت، ١٩٤٧م؛ بستانی، فؤاد افرام، جریر، بیروت، ١٩٦٥ و ١٩٦٦م؛
بلاذری، احمد، انساب الاشراف، به کوشش گویتین، بیتالمقدس، ١٩٣٦م؛ بلاشر، ر.، تاریخ
الادب العربی، ترجمۀ ابراهیم کیلانی، بیروت، ١٩٥٤م؛ بهبیتی، نجیب، تاریخ
الشعرالعربی، دارالبیضاء، ١٤٠٦ق/١٩٨٥م؛ تنوخی، عبدالله، القوافی، به کوشش عونـی
عبدالرئوف، قاهره، ١٩٧٨م؛ جاحـظ، عمرو، البرصان و العـرجان، به کوشش عبدالسلام محمد
هارون، بیروت، ١٩٩٠م؛ جبوری، یحییٰ، المستشرقون و الشعرالجاهلی، بیروت، ١٩٩٧م؛ جریر،
دیوان، به کوشش محمداسماعیل صاوی، قاهره، ١٩٢٤م؛ حسین، طه، من تاریخ الادب العربی،
بیروت، ١٩٨١م؛ دایه، محمد رضوان، شرح الحماسة المغربیة، دمشق، ١٩٩١م؛ ذهبی، محمد،
تاریخ الاسلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، ١٩٩٠م؛ همو، سیر اعلام النبلاء،
به کوشش شعیب ارنؤوط و مأمون صاغرجی، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زیات، احمدحسن، تاریخ
الادب العربی، بیروت، دارالحکمه؛ زیدان، جرجی، تاریخ الآداب اللغة العربیة، به کوشش
شوقی ضیف، قاهره، ١٩٥٧م؛ سری الرفاء، المحب و المحبوب و المشموم و المشروب، به کوشش
مصباح غلاونجی، دمشق، ١٤٠٦ق/ ١٩٨٦م؛ سکر، عزمی، معجم الشعراء فی تاریخ الطبری،
بیروت، ١٩٩٩م؛ سیبویه، عمرو، الکتاب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٨٣م؛
سیرافی، حسن، ضرورة الشعر، به کوشش رمضان عبدالتواب، بیروت، ١٩٨٥م؛ سیوطی، شرح
شواهدالمغنی، به کوشش محمد شنقطی، بیروت، مکتبة الحیاة؛ شلق، تاجالدین، شرح دیوان
جریر، بیروت، ١٩٩٢م؛ شیخو، لویس، مجانی الادب، بیروت، ١٩١٣م؛ صاوی، محمداسماعیل (نک
: هم ، جریر)؛ ضیف، شوقی، التطور و التجدید فی الشعر الاموی، قاهره، ١٩٥٢م؛ طه،
نعمان محمد، شرح دیوان جریر، قاهره، ١٩٧١م؛ عبود، مارون، ادب العرب، بیروت، ١٩٦٠م؛
فروخ، عمر، تاریخ الادب العربی، بیروت، ١٩٨٥م؛ قالی، اسماعیل، ذیل الامالی و
النوادر، بیروت، دارالکتب العلمیه؛ قریبالله، حسن فاتح، جریر مدنیةالشعر، بیروت،
١٩٩١م؛ قط، عبدالقادر، فی الشعر الاسلامی و الاموی، بیروت، ١٩٧٩م؛ مبرد، محمد،
الکامل فی اللغة و الادب، به کوشش تغارید بیضون و نعیم زرزور، بیروت، ١٩٨٧م؛
مرزبانی، محمد، الموشح، به کوشش محبالدین خطیب، قاهره، ١٣٨٥ق؛ نص، احسان، الادب
العربی و نصوصه، قاهره، ١٩٥٣م؛ نعیمی، سلیم، حاشیه بر ربیع الابرار و نصوص والاخبار
زمخشری، بغداد، ١٩٨٢م؛ نورالدین، حسن، موسوعة امراء الشعر العربی، بیروت، ٢٠٠٠م؛
یغموری، یوسف، نورالقبس المختصر من المقتبس مرزبانی، به کوشش رودلف زلهایم، ویسبادن،
١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ نیز:
Blachère, R., Histoire de la literature arabe, Paris, ١٩٦٦; EI٢.
عزت ملاابراهیمی