ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٤ - همسفر با تو تا كربلا
بارِ پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمّد به استقبال او جلو رفت.
مرتضى با ديدن چهره اشكآلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتّفاقى افتاده؟
سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد؛ امّا نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد؛ امّا دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دست خودش نبود.
محمّد، مرتضى را از تعجّب و شگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.
مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!
- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.
مرتضى دو دست سيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع به شدّت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كردهاند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى به كمك سربازان عراق آمدهاند و همه جا سرداران عثمانى چادر زدهاند؛ امّا عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مىكنند و زائران را به اسارت مىبرند كه مىگويند كمكم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مىخواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمىآيند. اصلًا معلوم نمىشود چطور اموال زائران را غارت مىكنند و آنها را كجا مىبرند. مدّتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آن وقت تو مىخواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و ...
سيد مهدى دل شكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مىدانم. چقدر مىگوييد ...
- تو مىدانى و مىخواهى به دست خودت به كام خطر بروى؟
- دلتنگم ... بسيار دلتنگم ... چه كنم؟
- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازهاى نيست؛ امّا هيچ كس هم هر چند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.
- من فقط مىدانم كه نمىتوانم صبر كنم.
مرتضى پارچههاى خودش را تحويل محمّد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بىجا بردار.
محمّد پارچهها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هر سه راهى مسجد حلّه شدند. فكر مىكردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذّن اذان مىگفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سر به زير انداخته بود. محمّد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد از جا بلند شدند تا قامت نماز ببندند؛ امّا در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمىتوانست به خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامت به نماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند؛ امّا هيچ كدام به خودشان اجازه ندادند كلمهاى بر زبان بياورند.
\*\*\*
زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مىكرد و در كولهبار سفرش مىگذاشت اشك مىريخت و حرفى نمىزد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مىكند.
زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مىكنى، دارى مرا آتش مىزنى. حرف بزن.
زهرا سكوت طولانىاش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر از من همه چيز را مىدانى و با اين همه مىخواهى بروى.
- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمّل مىكنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كولهبار سفر مرا آماده كنى.
زهرا آخرين تكّه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مىشناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.
- امتحان كن، چيزى بگو ... بهتر از اين است كه با اين گريهات دل مرا آتش بزنى.
زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مىخواهد با تو بيايم؛ ولى مىدانم نمىتوانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مىسوزم، چطور مىتوانم تو را از رفتن منع كنم؟
سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمّد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمىدهى؟
- نه ... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مىكنم كه به سلامت بروى و زيارت كنى و برگردى!!
سيد با نگاهى حقشناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.
\*\*\*
اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه» رسيد پاهايش سست شد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن