نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٩٩ - حركت امير المؤمنين
پس از آن خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين و ششصد نفر از قبيله طىّ به امير المؤمنين پيوستند و در مسيرشان به سوى كوفه به ربذه[١] رسيدند شيخ مفيد در كتاب ارشادش مىگويد: «ابن عباس گفته: نزد امير المؤمنين رفتم و ديدم كفشى را پينه مىكند گفتم:
فدايت شوم آيا بر ما لازم است امورى كه نياز به اصلاح دارند، اصلاح كنيم؟ ولى او جوابم را نداد تا از پينه كردن كفش فارغ شد و آن را به كسى كه نزديكش بود داد و گفت: ارزش [قيمت] اين را بگو.
گفتم: ارزشى ندارد.
گفت: با همين حال بر آن قيمت بگذار.
گفتم: نيم درهم.
فرمود: به خدا سوگند همين كفش در نزد من از امارت بر شما محبوبتر است مگر آن كه در اين امارت حقى را به پا دارم و يا باطلى را دور كنم.
گفتم: حاجيان جمع شدهاند كه سخنان تو را بشنوند آيا به من اجازه مىدهى سخن بگويم اگر خوب گفتم از زبان تو باشد و اگر خوب نگفتم از زبان خودم باشد.
[١] ربذه: ياقوت مىگويد: در كتاب العين آمده است: ربذه يعنى چالاكى پاها در راه رفتن و انگشتان در كار كردن. و ربذات يعنى پشمهاى رنگين روى گردن شتر. اما ربذه از روستاهاى مدينه در فاصله سه روزه در راه حجاز و نزديك ذات العرق است اگر از فيد به سوى مكّه حركت كنى در آن جا قبر ابوذر غفارى است.
نك: معجم البلدان، ٣، ٢٤.