نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٣٩ - نامه عايشه به مردم مدينه
وقتى نامه به حفصه رسيد اظهار خوشحالى كرد و كودكان بنى تيم و بنى عدى را گردآورد و به كنيزكانش دفهايى داده و به آنها امر كرد كه بزنند و چنين بگويند:
«چه خبر؟ چه خبر؟! على همچون اشقر است اگر پيش آيد سر بريده شود و اگر عقب نشيند پى شود».
چون به ام سلمه رضى اللّه عنها خبر رسيد كه زنان نزد حفصه جمع شده و به امير المؤمنين ٧ دشنام مىدهند و به سبب نامه عايشه كه به دست آنها رسيده شادى مىكنند، گريست و گفت: لباسم را به من بدهيد تا نزد آنها بروم و جلوى آنها را بگيرم. ام كلثوم دختر امير المؤمنين گفت: من به جاى تو مىروم زيرا از تو آشناتر هستم. سپس ام كلثوم لباسش را پوشيد و صورتش را پوشانيد [تغيير قيافه داد] و چادر به سر كشيد و در حالى كه كنيزكانش با حجاب كامل گرد او را گرفته بودند بيامد تا بر آنها وارد شد، همانند يكى از زنان زيبارو. و وقتى فرومايگى و نادانى اهل مجلس را ديد، نقابش را برداشت و صورتش را آشكار كرد و به حفصه گفت: «اگر امروز تو و خواهرت عليه امير المؤمنين پشت به پشت هم دادهايد پيش از اين نيز عليه برادرش رسول خدا ٦ دست به دست هم داده بوديد و خداوند آياتى را درباره شما نازل كرد. اما در پس جنگى كه شما بر افروختيد، خداست. حفصه اظهار بى خبرى و شرمسارى كرد و گفت:
اين كنيزكان اين كارها را از روى نادانى انجام مىدهند و الان آنها را پراكنده مىكنم. پس از آن، زنها و كنيزكان از آن جا بازگشتند».[١]
نامه عايشه به مردم مدينه
واقدى با اسناد خود روايت مىكند:
«وقتى آن جماعت [ناكثان] از نزد عثمان بن حنيف، كه از برادرش سهل بن
[١] نك: شرح نهج البلاغه، ١٤، ١٣ و الفتوح، ١، ٤٦٧ و بحار الانوار، ٣٢، ٩٠.