نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٤٩ - سگان حوأب بر عايشه پارس مىكنند
را به پيش مىرانند به گونهاى كه چهرههايتان را نگران مىسازد»[١] با اين مقدمه كوتاه آيا مىتوان باور كرد كه عايشه در مسير خود به سوى بصره، وقتى دانست كه آن موضع همان حوأب است كه رسول خدا او را از آن خبر داده بود، كلمه استرجاع بر زبان راند و تصميم گرفت باز گردد؟ چنانكه اين خبر را بسيارى از راويان نقل كردهاند و مسعودى چنين حكايت كرده:
«آن جماعت با ششصد سوار راهى بصره شدند شب هنگام به محل آبى متعلق به بنى كلاب رسيدند كه به حوأب معروف بود. گروهى از بنى كلاب بر سر آن آب بودند كه سگهايشان بر كاروانيان پارس كردند عايشه پرسيد: اسم اين جا چيست؟ كسى كه شتر را مىراند گفت: حوأب است.
عايشه ناگاه كلمه استرجاع گفت و آن چه پيامبر درباره حوأب به او گفته بود به ياد آورد و گفت:
مرا به حرم رسول خدا بر گردانيد نيازى به اين سفر ندارم.
زبير گفت: به خدا قسم اين جا حوأب نيست و اشتباه گفتهاند. طلحه نيز كه در انتهاى كاروان بود به او پيوست و سوگند خورد كه آن جا حوأب نبود و پنجاه مرد از همراهان آنان نيز با آن دو شهادت دادند. اين اولين شهادت دروغى بود كه در اسلام اقامه شد».[٢] كسى كه اين حديث را بخواند در وهله اوّل تصور مىكند كه عايشه بيچاره از اين فتنه فريفته شده بود و قصد او از رفتن به بصره اصلاح ميان دو طايفه از مؤمنان و مسلمانان بود اما هنگامى كه به جايى رسيد كه سگها بر او پارس كردند و از ساربان درباره نام آن جا پرسيد و او گفت كه آن جا حوأب است، سخن رسول خدا را به ياد آورد و كلمه استرجاع بر زبان آورد و فرياد زد مرا بازگردانيد گويا كه از خروجش
[١] مناقب آل ابى طالب، ١، ١٤٠.
[٢] مروج الذهب، ٣، ٣٦٦.