نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٩٧ - حركت پيمان شكنان به سوى بصره
دينار] و مقدارى سلاح به آنها داد و شترى به نام عسكر را كه عايشه بر آن سوار شد به دويست دينار خريد بدين ترتيب سپاه عايشه سى هزار نفر شد در حالى كه لشكر امير المؤمنين بيست هزار نفر بود.
وقتى مسيرشان به مكانى كه به حوأب معروف بود و يكى از منازل بنى عبس بود، رسيد بنى عبس را كه در كنار آب حوأب منزل كرده بودند، ديدند و در همين حال سگهاى بنى عبس بر آنها پارس كردند عايشه پرسيد: نام اين جا چيست كه سگهايشان بر ما پارس مىكنند؟
ساربان شترش گفت: اين جا حوأب[١] است و حوأب يكى از منازل بنى عبس است و اينها سگهاى آنهايند.
عايشه ناگهان گفته رسول خدا را به ياد آورد و گفت: مرا به حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم باز گردانيد كه نيازى به اين سفر ندارم. طلحه و زبير كه در انتهاى كاروان بودند خودشان را به او رساندند و قسم خوردند كه آن جا حوأب نيست و ساربان به او اشتباه گفته است. سپس پنجاه نفر از همراهان آنها نيز بر اين مطلب شهادت دادند
[١] حوأب با فتحه حاء و سكون واو و همزه مفتوحه. در لغت گفته مىشود: حافر حوأب واب صعب و حوأبة يعنى: جعبه بزرگ و ضخيم و حوأب: يعنى صحراى وسيع. و حوأب مكان معروفى در مسير بصره است. ابو زياد گفته است از آبگاههاى ابو بكر بن كلاب حوأب است و از آبگاههاى فصلى و قديمى زمان جاهليت است و گفته شده اين مكان به نام حواب دختر كلب بن وبره ناميده شده كه مادر تميم و بكر است.
ياقوت حموى مىگويد: وقتى عايشه در واقعه جمل تصميم گرفت به بصره برود به اين مكان گذشت و صداى سگهاى آن را شنيد و گفت: اين چه جايى است؟ گفتند: به اين جا حواب مىگويند. و او گفت:
انا للّه! يقين دارم كه من آدم آن ماجرا هستم پرسيدند: كدام ماجرا؟ او گفت: از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيدم كه به زنانش مىگفت:« كاش مىدانستم كدام يك از شما سپاهى را به سوى شرق مىبرد و سگهاى حوأب بر او پارس مىكنند» و سپس تصميم گرفت باز گردد اما عدهاى سوگند خوردند كه آن جا حوأب نيست.
نك: معجم البلدان، ٢، ٣١٤.