نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١٢٠ - كشته شدن زبير
از بين تميم در آن جا بودند. احنف خبر آمدن زبير را به بنى تميم داد و با صداى بلند گفت: اى بنى تميم اين زبير بن عوام است با او چه كنم؟ او به كشته شدن سزاوارتر است.
و مردم گفتند: آرى به خدا سوگند. احنف بر اسبش سوار شد و همراه هزار سوار حركت كرد و عمرو بن جرموز كه به شجاعت و دلاورى مشهور بود به دنبال او روان شد. زبير متوجه شد كه عمرو بن جرموز به سوى او مىآيد و از او پرسيد: چه كار دارى؟
عمرو گفت: آمدهام تا از كار اين مردم بپرسم.
زبير گفت: آنها را رها كردم در حالى كه بر اسبهايشان سوار بودند و با شمشيرهايشان بر صورت يكديگر مىكوفتند. زبير و عمرو مدتى با هم رفتند و گفتگو كردند ولى از يكديگر احتياط مىكردند و دورى مىجستند تا اين كه وقت نماز فرا رسيد.
زبير گفت: اى مرد من مىخواهم نماز بخوانم.
او جواب داد: چه خوب گفتى. نماز بر همه مؤمنان در ساعتى معين واجب شده است من هم قصد داشتم همين را بگويم.
زبير گفت: آيا به من امان مىدهى تا به تو امان دهم؟
ابن جرموز گفت: آرى.
سپس از اسبهايشان پياده شدند و وضو ساختند و زبير به نماز ايستاد اما عمرو بن جرموز بر او حمله برد و او را كشت و سرش را جدا كرد و انگشترى و