نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٣٣ - سهم عايشه در اين فتنه
راشد نقل كرده: «وقتى خبر فوت امير المؤمنين على ٧ به عايشه رسيد به اين اشعار مثال زد:
|
فالقت عصاها و استقر بها النوى |
كما قرّ عينا بالاياب المسافر[١] |
|
سپس پرسيد: چه كسى او را كشت؟ گفتند: مردى از قبيله مراد. و او چنين گفت:
|
فان يك نائيا فلقد بغاه |
غلام ليس فى فيه التراب[٢] |
|
زينب دختر امّ سلمه كه اين سخنان را شنيد به او گفت: آيا درباره على اين سخنان را مىگويى؟! او جواب داد: «اگر فراموش كردم به من ياد آورى كنيد» سپس به اشعار زير تمثل كرد:
|
ما زال اهداء القصائد بيننا |
باسم الصديق و كثرة الالقاب[٣] |
|
|
حتى تركت كأن قولك فيهم |
فى كل مجتمع طنين ذباب[٤] |
|
روايت ديگرى نيز از ابى البخترى نقل كرده كه گفته است: «وقتى خبر كشته شدن على ٧ به عايشه رسيد، سجده كرد».[٥] اين كينه و حسادت بعد از شهادت امام على ٧ نيز همچنان در وجود او باقى بود. مسروق در روايتى مىگويد: «روزى بر او- عايشه- وارد شدم و او غلامش را كه عبد الرحمن نام داشت صدا زد. من درباره آن غلام از او پرسيدم گفت: بنده من است گفتم: چه طور او را عبد الرحمن ناميدى؟ گفت: به جهت محبت به
[١]« عصايش را بيانداخت و مردمش در آنجا اقامت كردند همانطور كه به آمدن مسافر چشمى روشن مىشود»
[٢]« آن جوانمردى كه در دهانش خاك نيست اگر چه دور است ولى دل در هواى اوست».
[٣]« همواره قصيدههايى را به نام دوست و با القاب فراوان به يكديگر اهداء مىكرديم».
[٤]« تا اين كه تو رها كردى گويا كه سخن تو در ميان آنها در هر اجتماعى صداى مگس است».
[٥] مقاتل الطالبين، ٥٥ و نك: طبقات ابن سعد، ٣، ٤٠ و تاريخ طبرى، ٥، ١٥٠ و بحار الانوار، ٣٢، ٣٤٠.