نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٥٤ - عايشه از هزيمت اصحاب جمل مىگويد
پوشانيدند و من به آن داخل شدم و سوار بر آن در ميان مردم ايستادم و مردم را به صلح و كتاب خدا و سنت دعوت مىكردم امّا كسى يك كلمه از سخنان مرا نشنيد و كسانى كه به مقابله با ما آمدند در جنگ شتاب كردند و تير پرتاب كردند و چند نفر را به خاك انداختند و من چيزى نفهميدم تا اينكه يك يا دو نفر از اصحاب على [٧] كشته شدند در اين زمان سپاهيان به هم نزديك شدند و فتنه قوت گرفت. و همت آنها فقط دست يافتن به شتر من بود. چند تير به هودج من داخل شد و مرا مجروح كرد- و ساق دستش را بيرون آورد و زخمى را بر بازويش به ما نشان داد سپس گريست و ما را به گريه انداخت و بعد گفت- هر كس افسار شترم را مىگرفت كشته مىشد تا اين كه خواهرزادهام عبد اللّه آن را به دست گرفت من فرياد زدم و او را به رحم و خويشاونديمان قسم دادم كه از پيش من برود اما او گفت: «مادر جان، اين مرگ است! مرد اگر بر نيت خود كشته شود بهتر است از اين كه مرگش فرا رسد و نيت و خواستهاش از او دور باشد».
من فرياد كشيدم: «واى اسماء پسر مرده شد» و او گفت: «مادر جان ساكت بمان، كه آن چه مىبينى [جنگ] شدت يافته» و من ساكت شدم. همراه ما دو نوجوان قريشى بودند كه از جنگيدن آگاهى نداشتند و در جنگى حاضر نشده بودند و قربانيان اين جماعت شدند. ما در همان حال خود بوديم و مردم كه همه اطراف شتر من بودند مدتى ساكت شدند من گفتم: خير است يا شر؟ اين سكوت شما نشانه شدت جنگ است. در همين حال ناگاه پسر ابو طالب را ديدم كه خودش جنگ را به دست گرفته بود و شنيدم فرياد مىزد: «شتر، شتر» با خود گفتم: به خدا قسم قصد كشتن مرا كرده است. در همين حال او به شتر نزديك شد و برادرم محمّد