نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٩٤ - حركت عايشه بسوى بصره و نصايح ام سلمه همسر رسول خدا
داخل شو. شرم مىكنم كه رسول خدا را ديدار كنم در حالى كه حجابى را كه براى من افراشته دريده باشم. پس خانهات را پناهگاه خود و قبرت را اندرونى خانهات قرار ده. تا اين كه او را در حالى ملاقات كنى كه تا وقتى به آن حال پاى بند باشى فرمانبردارترين اوقات نسبت به خداوند هستى. و مادام كه در خانهات نشستهاى بيش از همه وقت ياور دين هستى سپس گفت: اگر پنج خصلت درباره على ٧ را از قول رسول خدا برايت يادآورى كنم همانند مار زهرآگين دندان دارى مرا مىگزى.
آيا به ياد دارى كه رسول خدا هر گاه قصد سفر مىكرد ميان زنانش قرعه مىانداخت و يك بار كه قرعه انداخت به نام من و تو در آمد در اين سفر با او بوديم كه در منزلگاه قدير فرود آمد و على با او بود و گفتگو مىكرد. تو رفتى كه يكباره بر او وارد شوى و من به تو گفتم: همراه رسول خدا پسر عمويش هست شايد با او كارى دارد ولى تو به سخنم توجه نكردى و رفتى اما گريان بازگشتى و چون پرسيدم گفتى كه يكباره بر آنها وارد شدى و گفتى: يا على! يك روز از نه روز رسول خدا از آن من است و تو در اين روز او را به خودت مشغول كردهاى. و گفتى كه رسول خدا به تو فرمود: آيا از او كينه به دل دارى؟ و تو گفته بودى: چگونه كينه او را كه برادر تو و پسر عمويت و محبوبترين مردم نزد توست به دل داشته باشم و پيامبر فرموده بود: كسى از اهل من و امّتم كينه او را به دل نمىگيرد مگر آن كه از ايمان خارج شده باشد.
و به ياد دارى روزى را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم قصد سفر داشت و من بلغور گندم درست مىكردم و فرمود: كاش مىدانستم كدام شما صاحب شتر پر مو است كه سگهاى حوأب بر او پارس مىكنند. من دست از كار كشيدم و گفتم: به خدا پناه مىبرم از اين كه من او باشم و پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: به خدا قسم بدون شك او يكى از شما دو تن است. اى حميرا، از خدا بترس كه او تو باشى، آيا اين را به ياد دارى؟
به ياد دارى روزى را كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم لباس نو پوشيديم من لباس خودم و تو لباس خودت را پوشيدى و رسول خدا به كنار تو آمد و فرمود: اى حميراء گمان مىكنى تو را نمىشناسم؟ امّت من از تو روز سختى خواهند داشت.