نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٥٠ - سگان حوأب بر عايشه پارس مىكنند
پشيمان شده بود و اگر طلحه و زبير قسم نخورده بودند كه آن جا حوأب نيست او مىخواست برگردد. و اگر شهادت آن پنجاه نفر نبود به طلحه و زبير براى عمل زشتشان سيلى مىزد و آن شتر را كه فساد و تباهى بر دوش داشت پى مىكرد!! ولى عايشه به خوبى مىدانست كه اين شهادت، شهادت دروغ است و يقين داشت كه آن مكان خود حوأب است و شترى كه او را حمل مىكند همان است كه رسول خدا خبر داده است. و اين مطلب را قرائن و دلايل محكم بسيارى كه امّ المؤمنين عايشه براى ما باقى گذاشته تأييد مىكند.
مگر او نبود كه سخن خداى متعال را پشت سر انداخت؟ و آشكارا در ميان مردم و سپاهيان ظاهر شد و با فرمان الهى مخالفت كرد كه خطاب به همسران پيامبر فرموده بود: «در خانههايتان بمانيد و همانند جاهليت خود آرايى و خودنمايى نكنيد و نماز به پا داريد و زكات بپردازيد».[١] و اگر او به محض شنيدن نام آن ناحيه- حوأب- قصد بازگشت داشت پس چرا وقتى دو سپاه به هم رسيدند و در مقابل هم صف بستند و آثار شوم فتنه آشكار شد باز نگشت؟ و چرا از ابتدا به نشستن در خانه و مراقبت و ملاحظه اوضاع و سرنوشت آن بسنده نكرد بلكه شخصا به ميدان جنگ آمد و پيشاپيش سپاه پيمان شكنان، مردم را به جنگ و كشتار تحريك و دعوت مىكرد؟ و خطبههاى جانسوزى براى آنان خواند تا شور و هيجان را برانگيزد و آنان را روانه ميدان نبرد كند تا در اين آوردگاه تاريخى به نفع خود بهره گيرد و حكومت عدل و داد به رهبرى پسر عموى رسول خدا ٦ را بى اعتبار سازد؟! آيا او حتى در لحظات تيره و تارى كه در گير و دار جنگ بر او گذشت و مىديد كه مردم همچون پشتههايى از اجساد بى دست و سر در اطراف او روى هم ريخته مىشوند، هرگز كلمه استرجاع بر زبان آورد و تصميم به بازگشت گرفت؟!
[١] وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ احزاب، ٣٣.