نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١٠٠ - حركت امير المؤمنين
فرمود: «نه خودم صحبت مىكنم» سپس دستش را روى سينهام گذاشت دستى زبر و خشن داشت كه سينهام را آزرد. لباسش را چسبيدم و گفتم: تو را به خداوند و خويشاونديمان قسم مىدهم.
فرمود: «مرا قسم نده» سپس بيرون آمد و مردم گرد او جمع شدند حمد و ثناى الهى را به جا آورد و بر پيامبر درود فرستاد و سپس فرمود:
«اى مردم خداى عز و جل پيامبرش محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را بر انگيخت وقتى كه در ميان عرب كسى نبود كه [بتواند] كتابى بخواند و دعوى نبوت كند و او مردم را به سوى راههاى نجاتشان پيش برد. به خدا سوگند در اين راه پايم نلغزيد و آن را تغيير ندادم و عوض نكردم و خيانت نكردم تا آن كه عرب دو پهلوى آن را به دست گرفت. مرا با قريش چه كار است؟! به خدا سوگند وقتى كافر بودند با آنها جنگيدم و اينك كه فريفته و مغرورند نيز بايد با آنان بجنگم و اين كار من بنا به وصيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است.
به خدا سوگند باطل را خواهم دريد تا حق از درون شكمش خارج شود.
قريش در پى انتقام از ما نيست مگر به جهت آن كه خداى عز و جل ما را از ميان آنها برگزيد و بر آنها برترى داد».
سپس اين اشعار را سرود:
|
ذنب لعمرى شريك المحض خالصا |
و اكلك بالزّبد المقّشرة البجرا |
|
|
و نحن و هبناك العلاء و لم تكن |
عليّا و حطنا حولك الجرد و السّمرا[١] |
|
وقتى امير المؤمنين ٧ در راه كوفه از مسيرى سخت به ربذه رسيد به ابو موسى اشعرى عاملش در كوفه نوشت تا مردم كوفه را براى ورود او مهيّا سازد امّا تنها كارى كه او كرد آنها را بر مخالفت با امير المؤمنين ٧ تقويت كرد و حتى به كوفيان گفت: «اين فقط يك فتنه است» وقتى اين خبر به امير المؤمنين ٧ رسيد او
[١] ارشاد، ١، ٢٤٧.