نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ٤٨ - سگان حوأب بر عايشه پارس مىكنند
و بار ديگر آن حضرت به نام او تصريح فرمود. على بن مسهر از هشام بن عروه و او از پدرش عايشه نقل كرده كه گفت: رسول خدا ٦ فرمود: «اى عايشه! دوباره تو را در خواب ديدم. ديدم شترى تو را در پوششى از ابريشم حمل مىكند چون پرده هودج را كنار زدم ديدم تو هستى»[١] و بنا به روايت سالم بن ابى جعد روزى پيامبر ٦ از شورش برخى از همسرانش خبر داد عايشه از اين خبر بخنديد پيامبر به او فرمود: «مراقب باش اى حميراء كه تو نباشى» سپس رو به على ٧ كرد و گفت: «اى ابو الحسن اگر به كارى از امور او عهده دار شدى با او مدارا كن»[٢] بدين ترتيب تمام قرائنى كه در احاديث رسول خدا ٦ وجود داشت چه به صورت اشاره و يا كنايه حاكى از اين بود كه صاحب شتر عايشه است و او نيز به خوبى مىدانست كه خود او همان كسى است كه سگهاى حوأب بر او پارس مىكنند. چه طور نمىدانست كه او همان صاحب شتر است در حالى كه بسيارى از مسلمانان آگاه بودند كه روزى خواهد آمد كه او همراه نيرنگ بازان و پيمان شكنان خواهد گريخت؟! از حذيفه نقل شده كه روزى گفت: «اگر سخنى را كه از رسول خدا شنيدم برايتان بازگو كنم از من ناخشنود خواهيد شد.
گفتند: سبحان اللّه! ما چنين كارى كنيم؟! حذيفه گفت: اگر بگويم يكى از مادرانتان با سپاهى كه شمارشان زياد و قدرتش بسيار است به سويتان مىآيد كه با شما بجنگد باور مىكنيد؟
گفتند: سبحان اللّه! چه كسى اين را باور مىكند.
حذيفه گفت: امّا مادرتان حميراء با سپاهى به سوى شما مىآيد كه كافران آن
[١] مصنفات شيخ مفيد، ١، ٤٣٢ و بحار الانوار ٣٢، ٢٨٥.
[٢] بحار الانوار ٣٢، ٢٨٤.