نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١١٦ - احتجاج امير المؤمنين
در اين هنگام عايشه فرياد زد: «واى بر اندوه تو اسماء» امّا وقتى به او گفتند على بدون سلاح آمده است آرام گرفت.
امير المؤمنين ٧ به زبير فرمود: «اى ابا عبد اللّه تو را فرا خواندم تا سخنى را كه رسول خدا به من و تو فرمود به تو ياد آورى كنم. آيا روزى را به ياد دارى كه رسول خدا تو را ديد كه در ميان بنى عوف بر گردن من مىزدى و از تو پرسيد: آيا على را دوست دارى زبير؟ و تو گفتى: آرى به خدا سوگند او را دوست دارم چه چيزى مرا از دوستى او باز دارد در حالى كه او برادر و پسر دايى من است. رسول خدا فرمود:
اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد.
زبير گفت: بله همين طور بود.
امير المؤمنين ٧ فرمود: بار ديگر به خدا سوگندت مىدهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا از نزد بنى عوف باز مىگشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود. به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى پيامبر به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى: اى رسول خدا پسر ابو طالب از نخوت خود دست بر نمىدارد. رسول خدا فرمود: زبير! على نخوت ندارد اما تو عليه او خروج مىكنى و ظالمانه با او مىجنگى.
زبير گفت: به خدا همين طور است. ولى من فراموش كرده بودم و اينك آن چه را روزگار از ياد من برده بود تو به يادم آوردى اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى عليه تو خروج نمىكردم. اما حالا كه حلقههاى كمربند به هم رسيدهاند [كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است] چگونه باز گردم به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد.
امير المؤمنين فرمود: برگردد زبير! پيش از آن كه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند.
زبير گفت: اينك، مىروم و از خداى تعالى طلب آمرزش مىكنم. و در حالى كه ابيات زير را مىخواند بازگشت: