لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٤٢ - رسيدن حرّ بن يزيد
|
نديدم اندر اينجا باغ و نخلى |
نه دهقانى بدى نه خرج و دخلى |
|
|
كنون مىبينم اى شه نخل بسيار |
كه گشته اندر اين صحرا نمودار |
|
|
به فرمود آن شه گردون پناهى |
كه نخلستان نباشد اين سياهى |
|
|
سنان جانستان و گوش اسبان |
نمودار است اندر اين بيابان |
|
|
برون آمد سوارى از سپاهى |
همى تازيد سوى آن سياهى |
|
|
سپاهى را معيّن كرد و معلوم |
بيامد نزد آن سلطان مظلوم |
|
|
به گفت اى شه بود اين حرّ سردار |
هزارش مرد جنگى هست در كار |
|
|
به ناگه در رسيد آن حرّ آزاد |
بشاه دين سلام و تهنيت داد |
|
|
جوابش داد با صد مهربانى |
به ياران گفت آن دم بيتوانى |
|
|
كه اى ياران كنون حاضر كنيد آب |
كه اينان را عطش به ربوده از تاب |
|
|
دهيد آب اين ز ره واماندهگان را |
سپاهى با همه سركردهگان را |
|
|
در آن وادى كه بودى آب ناياب |
سوار و اسب او گرديد سيراب |
|
|
خداوندا چه عشق است اين چه بيداد؟ |
كه خود در راه تو لب تشنه جان داد؟ |
|
|
به حرّ فرمود آن سلطان أحرار |
كه بر مائى و يا ما را مددكار |
|
|
چه آوردت در اين صحراى خون خيز |
كه كرد اين لشكر از بهر تو، تجهيز |
|
|
بگفت اى شه تو را من خواجه تاشم |
نه با تو هستم و نه بر تو باشم |
|