لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٩٧ - رفتن آن بزرگوار به شطّ فرات
|
سپه پيچيده، بر هم همچو طومار |
نه صف بر جا نه لشكر نه سپهدار |
|
|
ملخسان آن گروه سست پيمان |
پراكنده شدند اندر بيابان |
|
|
به خون آمد شناور ذو الجناحش |
گهى در قلب و گاهى در جناحش |
|
|
همى فرمود در هنگامه جنگ |
كه مرگ اولى بود از بردن ننگ |
|
رفتن آن بزرگوار به شطّ فرات
(١)
|
عطش زور آور آمد بر تن عشق |
كه تار افتاد چشم روشن عشق |
|
|
ربودش تشنگى از دست چاره |
ز ميدان سوى آب افكند باره |
|
|
فرات از ديدن آن شاه ذيجود |
غبار غم گرفت و شد گل آلود |
|
|
براق عشق را پيغمبر عشق |
مخاطب كرد و گفت اى صرصر عشق |
|
|
بنوش آب اى براق پر شكسته |
كه هستى از عطش نالان و خسته |
|
|
سمند از آب سر بگرفت بالا |
بر من عشق، گفت اى شاه والا |
|
|
گوارا نيست بر من آب كوثر |
تو باشى تشنه، اى سبط پيمبر |
|
|
كفى از آب آن ميراب رحمت |
همى بگرفت با صد رنج و رحمت |
|
|
رها شد تيرى از آن قوم ميشوم |
ابر حلقوم آن سلطان محروم |
|
|
نخورد آب و دهانش گشت پرخون |
شد آن فلك نجات از آب بيرون |
|
|
جگر تفتيده و تن پر جراحت |
به مركز شد ز بهر استراحت |
|