لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ١٠٤ - إرسال سران مطهر به كوفه
|
بسان مهره اين نه طاس دوّار |
شد اندر ششدر حيرت، گرفتار |
|
|
غبارى شد بپا ز اين توده خاك |
هميشه بر هوا تا اوج افلاك |
|
|
گذشت از ماه و مهر و تير و ناهيد |
كه تا شد بر فراز تخت، توحيد |
|
إرسال سران مطهر به كوفه
(١)
|
كند اين قصّه ابن شهر آشوب |
كه كرده ملك جان ز اين غصّه آشوب |
|
|
دگر ابن نما آن مرد دانا |
به مقتل كرده خود اين قصّه انشا |
|
|
چو ابن سعد بدكار بد اختر |
مراد خويش را يابيد ز آن سر |
|
|
خولّى را سپرد آن سر كه بردار |
بروى تخت مير كوفه بگذار |
|
|
پس آنگه گويد آن مير بد انديش |
همه احوال آن سر، بىكم و بيش |
|
|
نشست در پشت زين آن پيك شيطان |
روان شد سوى شهر كوفه تابان |
|
|
به شب شد رو سياه زشت كردار |
به شهر كوفه آن مردود دادار |
|
|
در دار الإماره ديد مسدود |
روان شد سوى خانه خويشتن زود |
|
|
به فكر اندر شد آن مردود كافر |
كه اين سر را كجا بگذارم اى در |
|
|
ز خوف فتنه آن فرعون دوران |
چو موسى در تنورش كرد پنهان |
|
|
به جاى خواب شد آن رنج برده |
به خفت او چون گراز تير خورده |
|
|
زنى در خانه آن بيحيا بود |
محبّ خاندان مصطفى ٦ بود |
|