لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٣٤ - عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
|
نهانى گفت آن بيمايگان را |
كه دريابيد گنج شايگان را |
|
|
چو اين بشنيد آن سالار بدبخت |
ز خوشنودى نميگنجيد در رخت |
|
(١)
|
گروهى را ز گردان انجمن كرد |
روانشان سوى خانه شير زن كرد |
|
|
بر آن بيفرصتان زشت خونخوار |
محمّد پور أشعث گشت سالار |
|
|
چو بشنيد آن سوار دشت ناورد |
برون از خانه بانك باره و مرد |
|
|
تن روشنتر از خورشيد روشن |
نهفت اندر مكوكب، چرخ جوشن |
|
|
نهادى خود بر فرق مبارك |
چو بر فرق نبى تاج تبارك |
|
|
همان هندى پرند آبدارش |
كه بود از شير يزدان يادگارش |
|
|
شه هاشم نسب مير قبايل |
به بالاى زره كردش حمايل |
|
|
پس از بدرود مادر خوانده سالار |
برون آمد به كف ابر بلا بار |
|
|
طلوع عشق و راه وصل نزديك |
ولى ز انبوه دشمن بود تاريك |
|
|
پى جنگ عدو آن مير والا |
چو كرد آن دست و آن شمشير بالا |
|
|
يهودان را جدا شد سر ز پيكر |
تو گفتى او است حيدر، كوفه خيبر |
|
|
سر آهن دلان سست پيمان |
چو چوبين كوى شد غلطان به ميدان |
|
|
نبد راه گريزى اندر آن دم |
گرازان را مگر راه جهنّم |
|
|
شد از شمشير آن سالار بيكس |
فغان مرد و زن بر چرخ اطلس |
|
|
چو ديد از حال آن سردار گمراه |
شد از بدخواه آل اللَّه مدد خواه |
|