لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ١٢٣ - وقايع دير راهب
|
دم جان بخش عيسى در دم او است |
و يا جان آفرين خود، همدم او است؟ |
|
|
و يا خورشيد روى كبريائى |
ز نوك نى نموده خودنمائى |
|
|
شوم تا نزد اين سردار ميشوم |
كنم سرّ سر ببريده معلوم |
|
|
فرود آمد ز دير آن عيسوى فر |
چو جبريل از بر خلّاق داور |
|
|
به لشكرگه شد و گفت آن دل افكار |
بر اين لشكر كه باشد مير و سردار؟ |
|
|
نمودند آن گروه كينه آئين |
به راهب سرور و سالار بيدين |
|
|
ز احوال سر و از جرم آن سر |
خبر بگرفت از مير بد اختر |
|
|
چو شد معلوم آن مرد هشيوار |
كه اين سر عاشقان را هست سردار |
|
|
بفرمودش كه اى مردود داور |
كه نز حق، |
|
|
شرم كردى نز از پيمبر |
مرا انبانى از زر از نياكان |
|
|
به ميراث است اى داراى خسران |
ستان زر را و اين سر را به من ده |
|
|
يكى امشب مر مرا منّت به سر نه |
از اين داد و ستد مقصود حاصل |
|
|
شد و راهب روان شد سوى منزل |
ولى با آه و افغان بود همدم |
|
|
خصوص از ديدن آن جوق ماتم |
بهشد تا شد سوى جاى نشستن |
|
|
سر سركرده رحمت، به دستش |
به رفت از چهرهاش گرد سفر را |
|
|
معطّر كرد منزل را و سر را |
نهاد آن سر به روى كرسى زر |
|
|
نمازش برد و استادش برابر |